قيصر امين پور

تو قله ي خيالي و تسخير تو محال

بخت مني که خوابي و تعبير تو محال


اي همچو شعر حافظ و تفسير مثنوي

شرح تو غير ممکن و تفسير تو محال


عنقاي بي نشاني و سيمرغ کوه قاف

تفسير رمز و راز اساطير تو محال


بيچاره ي دچار تو را چاره جز تو چيست ؟

چون مرگ ، ناگزيري و تدبير تو محال


اي عشق ، اي سرشت من ، اي سرنوشت من 

تقدير من غم تو و تغيير تو محال 



تنهایی کافه ی من است

روزانه

دو سه باری به آنجا سر می زنم

روبروی خودم می نشینم

وقهوه می نوشم

من مرده ام …


به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم …


فقط همین ... !

میگن اسبت رفیقِ روزِ جنگه


مو میگویم از او بهتر تفنگه


سوارِ بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره


تفنگِ دسته نقره ام رو فروختم


برایِ وِل قَبای تِرمه دوختم


فِرستادم برایش پس فرستاد


تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد، داد و بیداد

دست هایی که کمک میکنند؛

 پاک تر از لب هایند که دعا میکنند.

يكي يدونگي...

ايمان من به تو

ايمان من به خاک است

ايمان من به رجعت هر شوکتي ست

که در تخريب بناي پوسيده ي اقتدار ديگران

نهفته است

تو

چون دستهاي من

چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ

و چون تمام يادها

از من جدا نخواهي شد


نادر ابراهيمي

چارلز بوکوفسکي

براي من تاسف نخوريد

چون لياقت زندگي کردن را دارم و راضي ام

ناراحت آدم هايي باشيد که به خودشان مي پيچند و

از همه چيز شاکي اند

آن ها که روش زندگي شان را مثل مبلمان خانه

دائم عوض مي کنند

همينطور دوستان و رفتارشان را

پريشاني شان دائمي است

و به همه کس سرايتش مي دهند

از آن ها دوري کنيد

يکي از کلمات کليدي آن ها عشق است

از آنان که ادعا دارند

هر آن چه مي کنند دستور خداست هم بپرهيزيد

چرا که نتوانسته اند آن طور که مي خواهند زندگي کنند

براي من تاسف نخوريد

چون تنهايم 




راينر کُنسه

زودتر از من بمير

يک کم زودتر

از من 

تا تو اويي نباشي که مجبور است

راهِ خانه را تنها برگردد



معرفي كتابهاي خوب...

معرفی چندتا کتاب خوب: 1-سووشون سیمین دانشور 2-والنتینو ناتالیا گینزبورگ 3-رازدرکوچه ها فریبا وفی 4-کافکا درکرانه هاروکی موراکامی 5-شوالیه های بدنام دیوید گمل 6-دشتهای سوزان صادق کرمیار 7-تاکسی نوشتها ناصر غیاثی 8-کاناپه ی قرمز میشل لبر 9-ماجرای عجیب سگی درشب مارک هادن 10-ادم کش کور مارگارت اتوود 11-سقوط البر کامو 12-یکی مثل همه فیلیپ راث 13-راهپیمایی روی ماه علی قانع 14-وقتی از عشق حرف میزنیم ریموند کارور 15-امشب نه شهرزاد حسین یعقوبی 16-عقاید یک دلقک هانریش بل 17-حریق در باغ زیتون گراتزیا دلددا 18-چشم گربه مارگارت اتوود 19-من تاصبح بیدارم جعفر مدرس صادقی 20-اینس کارلوس فوئنتس 21-دخترسیاه دخترسفید جویس کرول اوتس 22-طاعون البرکامو 23-اپرای شناور جان بارت 24-کارت پستال روح انگیز شریفیان 25-تونل ارنستو ساباتو 26-ذره ای ایمان داشته باش میچ البوم 27-مون بزرگ الن فورنیه 28-همسران خوب لوئیزا ام الکوت 29-یک جای امن مرجان شیرمحمدی 30-دیدن دختر صددرصد دلخواه درصبح زیبای ماه اوریل هاروکی موراکامی 31-سه شنبه ها با موری میچ البوم 32-فرارکن خرگوش جان اپدایک 33-نغمه ی غمگین جی دی سالینجر 34-میشل عزیز ناتالیا گینزبورگ 35-من اورا دوست داشتم انا گاوالدا 36-مرگ بازی پدرام رضایی زاده 37-کشتن مرغ مینا هارپر لی 38-ابرصورتی علیرضا محمودی ایرانمهر 39-جاودانگی میلان کوندرا 40-قهرمانان وگورها ارنستو ساباتو 41-هولا هولا ناتاشا امیری 42-وسوسه جین استین 43-زرد کرومی الدوس هاکسلی

يكي يدونگي...

فکرِ آمدنِ تو


 فکرِ بیهوده‌ای نیست


 حتی اگر بازگشتی نباشد


 در سرگردانیِ بی‌ انتهای من


 اگر امیدی نباشد


 تمام این عشق رو به بطالت می‌‌رود


 همیشه گفته ام


 اسارت در خاطراتِ کهنه ، شیرین تر از تخریبِ احساس برای رهایی ‌ست






نیکی‌ فیروزکوهی

قطعه ي آخر فيلم افسانه ي هزار و نهصد

ماکس: تمام این سال ها کجا بودی؟


1900: آهنگ می ساختم.


ماکس: حتی در طول جنگ؟


1900: حتی زمانی که هیچکس نمی رقصید!


ماکس: حتی زمانی که بمباران بود؟


1900: و من همش می نواختم تا اینکه کشتی به اینجا رسید!


ماکس: تو به این میگی کشتی؟ این کشتی الان مثل یه کوه پُر از دینامیته که نزدیکه منفجر بشه! فکر نمی کنی که یه کم خطرناکه؟


1900: تو چی ماکس...شیپورت کجاست؟


ماکس: منم یه کم پیش گذاشتمش کنار. ولی می دونی الان دوباره می خوام شروع کنم. کله ام پُر از ایده های جدیده. بیا یه گروه دونفره تشکیل بدیم. من و تو. یا یه گروه موسیقی برای خودمون راه بندازیم. گروه بزرگ دنی بودمن. تی . دی. لمون 1900. ها؟ هیجان انگیزه! عالی میشه. یالا 1900. با من بیا. بیا بریم بیرون. از اسکله آتش بازی رو می بینیم و بعد دوباره از صفر شروع می کنیم. بعضی وقت ها باید این کارو بکنی، باید برگردی سر نقطه ی اول. هیچ وقت واقعا نمی تونی این کار رو انجام بدی مگر اینکه داستان خوبی داشته باشی؛ و یه نفر که به داستانت گوش بده. یادت میاد؟ ها؟ تو این رو به من گفتی... الان یه کوه داستان داری. دنیا با دقت به هر کلمه ی تو گوش میده و اونها دیوونه ی آهنگ های تو میشن. باور کن...


1900: شهرمون ، لایت. نمی تونی نهایتش رو ببینی. پایان... خواهش می کنم؟ میشه لطفا فقط بهم بگی که کجا تموم میشه؟ همه چیز خوب بود. منم خوشحال بودم، با پالتویی که تنم بود. خوش قیافه شده بودم و پیاده شدم. همه چیز تضمین شده بود. مشکل این نبود. ماکس، چیزی که من دیدم، من رو متوقف نکرد، چیزی که ندیدم متوقفم کرد. متوجه میشی؟ چیزی که ندیدم! تو تمام اون شهر که بی انتها بود. هیچ پایانی وجود نداشت. چیزی که ندیدم این بود که همه ی چیزها که یه جا جمع میشن و به پایان میرسن. پایان دنیا. یه پیانو رو در نظر بگیر. کلیدها شروع میشن، کلیدها پایان می یابندو می دونی که 88 تا کلید هست. کسی تعدادشون رو کم یا بیشتر نمی کنه. بی انتها نیستن. این تویی که بی انتهایی. و با اون کلیدها آهنگی که می سازی، بی انتهاست. من این رو دوست دارم. و باهاش می تونم زندگی کنم. اما تو، من رو جایی می بری و چیزی رو جلوی چشمم میزاری که میلیونها کلید داره. میلیونها و میلیونها کلیدی که پایانی ندارند. ماکس، این حقیقته. کلیدها پایانی ندارند. اون کی بورد بی انتهاست. و اگر اون کی بورد بی انتها باشه، پس با اون کی بورد نمی تونی آهنگی بسازی. روی صندلی اشتباهی نشستی. اون پیانوی خداست. خدای من، اون خیابون ها رو دیدی؟ فقط خیابون ها؟ هزاران خیابون وجود داره! چکار می کنی؟ چطور فقط یه خیابون رو انتخاب می کنی؟ یه زن... و یه خونه... یه قطعه زمین که فقط مال خودت باشه. یه منظره که بهش نگاه کنی. یه روش برای مُردن. تمام دنیا وبال گردنته و تو حتی نمی دونی که کی به پایان می رسه.

تا به حال شده که از فکر جدایی بترسی... از این اتفاق می ترسی؟ من تو این کشتی به دنیا اومدم. و دنیا من رو نادیده گرفت. اما هر دفعه آرزوی 2000 نفر توی این جا موندند و همه چیز بین دماغه و عقب کشتی خلاصه می شد.  تو کمی از خوشحالیت رو با نواختن پیانو نشون می دادی که بی انتها بود. من یاد گرفتم که اینطوری زندگی کنم. خُشکی... کشتی یه کم برای من بزرگه... مثل زنی که خیلی زیباست... یه پُل که خیلی طولانیه... یه عطر خیلی قویه... مثل آهنگیه که نمی دونم چطور بسازمش. هرگز نمی تونم از این کشتی پیاده بشم. نمی تونم از زندگیم بیرون بیام. در نهایت به نظر بقیه من یه مُرده ام. البته ماکس، تو یه استثنایی. تو تنها کسی هستی که می دونه من اینجام. تو در اقلیتی. و بهتره که به این عادت کنی. دوست من، من رو ببخش...ولی من پیاده نمیشم.

(ماکس گریه می کند)


ماکس و 1900 یکدیگر را در آغوش می گیرند...


(در لحظات آخر هنگامی که ماکس قصد دارد کشتی را ترک کند، 1900 او را صدا می زند)



1900: هی ماکس، کشتی رو در نظرت بیار که جلوی دروازه ی بهشت ایستاده و یه نفر هم میخواد اسم من رو توی لیستش پیدا کنه ولی اسمم اونجا نیست: گفتی اسمت چی بود؟ دوباره بگو؟ 1900... اوه نیمن،نایتنگل، ناین استاک، نیدلتون؟ می دونی آقا، من توی کشتی به دنیا اومدم... ببخشید؟ من توی کشتی به دنیا اومدم، بزرگ شدم و مُردم. شاید اسمم ثبت نشده باشه. آه، کشتی غرق شده؟ نه، شش و نیم تن دینامیت کار گذاشتن. بعد، بمب! حالا، حالت بهتره؟ بله، خوبم. فقط یه دستم رو از دست دادم. یه دست؟ بله تو انفجار از دست دادم. آه. او،  می تونه اون طرف یکی دیگه رو پیدا کنی. گفتی کدوم دستت قطع شده؟ دست چپم قربان. اوه، واقعا متاسفم. ما فقط دو تا دست راست اینجا داریم. دو تا دست راست؟ بله، فکر می کنم که اینطوره... ناراحت نمی شید... اگر من... اگر چی؟ خب اگر شما، به جای دست چپ، یه دست راست بردارید؟ خب به نظرم اگر یه دست راست نداشته باشید بهتر از اینه که هیچی نداشته باشید. چاره ای ندارم... ماکس، موضوع خنده داریه!

ماکس: عجب فکری!

1900: تا ابد با دو تا دست راست زندگی کنی؟ بعد چطور می تونی با دستهات صلیب درست کنی؟

(ماکس می خندد)

آهای ماکس، چطوری با دو تا دست راست، آهنگ بزنم؟ امیدوارم که اونجا بتونم یه دست پیدا کنم.

 (ماکس، آخرین نگاه هایشان را به 1900 می اندازد و کشتی را ترک می کند...)


(کشتی، از اسکله جدا می شود و در دریا رها می شود)


اینک دست های 1900، پیانویی خیالی را می نوازند...


نگاه 1900 به آسمان و لبخندی...




ز عشق .... محمد صالح علا


پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.


یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»

فال را گرفتم.


دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی


حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!


شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»


بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»

من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

 

البته در منزل ما همیشه  ي خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

 

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

...

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق ،اول و دوم و سوم و...ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»


از وبلاگ "سایه روشن"

طاووس هم باشی


کارت می انجامد به رنگ و حوض نقاشی


 دنیا نمی خواهد خودت باشی






زهرا حیدری


حالا که آمدی


حرفِ ما بسيار،


وقتِ ما اندک،


آسمان هم که بارانی‌ست ...!


 


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و


دوری از ديدگانِ دريا نيست!


سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟


می‌دانم که می‌مانی


پس لااقل باران را بهانه کُن


دارد باران می‌آيد.


 


 


سید علی صالحی‎

دوستانم

 می رنجانندم مدام

 از دشمنان

 چیزی در خاطرم نیست

 

 

"عباس کیارستمی"

از کتاب "چهارشنبه‌ی دیوانه " / الهام کاغذچی

از تو چه پنهان، 

وقتی کسی دیوانه می‌شود حتما چیزی را فهمیده که دیگران نمی دانند؛

 زخمی کاری، یا دردی کُشنده.


قطعه ای از کتاب پاییز پدرسالار اثر "گابریل گارسیا مارکز"

زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده ...


این ما هستیم که به مرور به درد ها عادت می کنیم !