مسیر سبز-فرانک دارابونت

تام هنکس :نفرین من اینه که باید باشم و ببینم ...

 این کیفر منه، می فهمی ...

این سزای منه ...

 که گذاشتم جان کافی روی صندلی الکترکی بشینه ... 


کـویــن (کــیــانـو ریــوز): پــس عـشــق چــی مـیــشــه؟

جــان (آل پــاچــیــنـو): خـیـلـی بـهـش اهـمـیـت داده شــده! از نـظـر شـیـمـیـایـی هـیـچ تـفـاوتــی بــا خــوردن مـقـدار زیـادی شـکـلـات نــداره!

تاملات يه ذهن شيزوفرني ...آرام

دلم ميخواست اينجا بودي . ميدوني ؟ حرفي تهِ دلم نمانده . فقط دلم مي خواهد با تو حرف بزنم از هر چه كه شد . 

محمدرضا عبدالملكيان

با اين دل ريشه دار باراني

اين شهر چه كرده ؟ هيچ مي داني ؟


" بهار به بهار ...


در معبر اردیبهشت،


سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم 


و میان شکوفه های نارنج 


در جستجویت بودم !


در "پائیـــز" یافتمت ...


تنها شکوفه ی جهانی 


که در پائیز روییدی !"

ک مرد / یانیس ریتسوس / ترجمه محمد علی سپانلو

مردی واقعا شگرف، با نگاهی دیگرسان و رفتاری دیگرسان.


در بدنش (به یقین می دانستیم) نه خیال ها، نه تصویرها


بلکه اشیاء را بر هم انباشته بود.


وقتی اسیرش می کنند، او خود را از کوهستان کاج پوشش بالا می کشد


روی سنگی می نشیند،


به دریا می نگرد.


و برگ پهن چناری را بر زانوانش می نوازد


گویی نامه ای را که از خشم یا اندوه در دست مچاله شده باشد صاف کند ...

گاهی که سردم می‌شود / احمد رضا احمدی

گاهی که سردم می‌شود


و از ریـــای دیگران به نفرت می‌رسم


در درگاه شـــعر می‌ ایستم


عبور عابران تنها و بی‌ نام را در باران تماشا می‌کنم


که در دست‌ هاشان دو نان گـــرم دارند


و در چشم‌هاشان ، جـــهان نکبت را ...


درست مثل ايران....


دانستنی های جالب در مورد مردم ژاپن


آیا میدانستید که در ژاپن نظافت عمومی حرف اول را می زند ؟

آیا میدانستید که در ژاپن هرچه از لوازم منزل که استفاده نشود را به زباله‌دانی می‌سپارند ؟

آیا میدانستید که در ژاپن خانه‌ی ویلایی تقریباً وجود ندارد ؟

آیا میدانستید که در ژاپن مردم اگر باغچه‌ی کوچک داشته باشند در آن ترب می‌کارند و اگر بزرگتر باشد برنج ؟

آیا میدانستید که بن‌مایه‌ی قدرت اقتصادی ژاپن را زنان ژاپن می‌سازند ؟

آیا میدانستید که ژاپنی‌ها اصلاً پس‌انداز نمی‌کنند ؟

آیا میدانستید که تورم در ژاپن منفی است ؟

آیا میدانستید که حقوق یک معلم در ژاپن حداقل 7000 دلار در ماه است ؟

آیا میدانستید که از کار مردن در ژاپن افتخار است ؟

آیا میدانستید که یک کارمند ژاپنی برای رضایت مشتری حتی حاضر است خانواده‌ی خود را فدا کند ؟

آیا میدانستید که شکست در کار برای یک مدیر ژاپنی برابر مرگ است ؟

آیا میدانستید که کارمندان ژاپنی روزی یکساعت در محل کار ورزش دسته‌جمعی می‌کنند ؟

آیا میدانستید که هر ژاپنی در هر شغلی که باشد به آن افتخار می کند ؟

آیا میدانستید که ژاپنی‌ها پایبند دیانت خاصی نیستند و به همه‌ی ادیان احترام می‌گذارند ؟

آیا میدانستید که مربیان و معلمان تمام کودکان ژاپنی خانم هستند و حتی از مادرانشان دلسوزترند ؟

آیا میدانستید که هنگامی که مدارس تعطیل می‌شوند دانش‌آموزان گریه می‌کنند ؟

آیا میدانستید که در ژاپن خانم‌ها بعد از ازدواج عموماً کار نمی‌کنند ؟

آیا میدانستید که در ژاپن خانم ها عمدتاً تحصیلات عالی و بیشتر از نوع اقتصاد خانواده دارند ؟

آیا میدانستید که مردان حقوق خود را یکجا به همسران خود می دهند و از آن‌ها پول تو جیبی می‌گیرند ؟

آیا میدانستید که کارمندان ژاپنی اضافه کار نمی‌گیرند و متعهد هستند تا هر ساعتی لازم باشد در شرکت بمانند تا کار روزانه‌ی خود را تمام کنند ؟

آیا میدانستید که آقایان هر ساعتی از شب بخانه برگردند اولین پرسشی که از همسر خود می شنوند اینست: آیا شام خورده‌ای ؟

آیا میدانستید که در ژاپن برای انجام هر کاری دستورالعمل و برنامه‌ی از پیش تعیین شده وجود دارد، حتی تعمیر جدول یک باغچه‌ی کوچک کنار پیاده رو با نقشه و برنامه انجام می شود ؟

آیا میدانستید که دانش آموزان ژاپنی به همراه معلمان خود هر روز مدرسه خود را به مدت 15 دقیقه تمیز میکنند که منجر به ظهور نسلی می شود که فروتن و مشتاق پاکیزگی است ؟

آیا میدانستید که هر شهروند ژاپنی که سگ دارد یک کیسه مخصوص مدفوع سگ با خود حمل میکند؟ بهداشت و اشتیاق به آن بخشی از اخلاق ژاپنی ها است ؟

آیا میدانستید که کارگر بهداشت در ژاپن "مهندس بهداشتی" نامیده می شود و میتواند حقوقی بین 5000 تا 8000 دلار در ماه طلب کند ؟

آیا میدانستید که ژاپن هیچ منابع طبیعی ندارد و سالانه با صدها زلزله مواجه میشوند اما این جلوی آنها را برای تبدیل شدن به بزرگترین های اقتصاد جهان نگرفته است ؟

آیا میدانستید که هیروشیما بعد از انفجار بمب اتم در آن شهر فقط 10 سال طول کشید تا به آنچه جنب و جوش اقتصادی قبل از افتادن بمب اتم در آن شهر بود باز گردد ؟

آیا میدانستید که در ژاپن از استفاده از تلفن همراه در قطارها، رستوران ها و اماکن سرپوشیده جلوگیری می شود ؟

آیا میدانستید که دانش آموزان ژاپنی از سال اول تا ششم ابتدایی باید اصول اخلاقی در برخورد با مردم را بیاموزند ؟

آیا میدانستید که از سال اول تا سوم مقدماتی دانش آموزان ژاپنی هیچ نوع امتحانی وجود ندارد ؟ چون هدف از آموزش و پروش القای مفاهیم و ساختن شخصیت است و نه امتحان و اجبار ؟

آیا میدانستید که ژاپنی ها حتی اگر یکی از ثروتمندترین افراد جهان باشند باز هم هیچ خدمتکاری در خانه ندارند و پدر و مادر مسئول خانه و کودکان خود هستند ؟

آیا میدانستید که اگر به یک رستوران در ژاپن بروید، متوجه خواهید شد که مردم به اندازه ای که نیاز دارند غذا میخورند، بدون تولید هیچ زباله و اصرافی ؟

آیا میدانستید که میزان تاخیر قطارها در ژاپن حدود 7 ثانیه در سال است ؟ آنها ارزش زمان را درک میکنند و در دقیقه و ثانیه وقت شناس هستند ؟

آیا میدانستید که کودکان در مدرسه بعد از یک وعده غذایی دندانهای خود را مسواک میزنند و تمیز میکنند ؟ آنها از سنین پایین به حفظ سلامتی خود اهمیت میدهند ؟

آیا میدانستید که دانش آموزان در ژاپن نیم ساعت طول میکشد تا وعده غذایی خود را تمام کنند به این دلیل که مطمئن شوند غذا به درستی هضم شده ؟ وقتی که درباره این نگرانی ها پرسیده میشود، آنها میگویند که این دانش آموزان آینده ژاپن هستند ؟

آیا میدانستید که در مدارس ژاپن به دانش‌آموزان نمره داده نمی شود و ارزیابی بصورت گروهی انجام می‌شود و گروه باید تلاش کند که همه در سطح خوبی قرار بگیرند ؟

آیا میدانستید که کودکان هنگام نشستن روی صندلی اتوبوس یا قطار ابتدا کفش خود را در می آورند و بدون کمک مادر روی صندلی می نشینند ؟

آیا میدانستید که بوسیدن و دست دادن در ژاپن مرسوم نیست و حتی مادران فرزندان خود را نمی‌بوسند ؟

"سید علی صالحی"


نباید کسی بفهمد


دل و دستِ این خسته‌ی خراب

از خوابِ زندگی می‌لرزد.

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...

راهی نیست.

مجبورم!


باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم



يكي يدونگي...

دلم یک خلوتگاه می خواهد،

تنها،با تو...

تا روحت را در آغوش بکشم،

برایم از شعر های بکر و دست نخورده ی ذهنت بگویی

که تا به حال به گوش کسی نرسیده،

برایم از فکر های نابی بگویی که در سر داری

تا به آن ها بخندم و در دل به داشتنت افتخار کنم،

از غم هایت،

ناراحتی ها،

از رنج هایی که می کشی،

دلم یک خلوتگاه می خواهد،

یک جای دنج،

تا برایم حرف بزنی،

تا بگویم که در کنارت هستم...

سلام...

نميدونم از همه ي اونهايي كه اين همه باهام همدردي كردن چطوري بايد تشكر كنم... چطور بگم كه دستهاي همه تون ر از دور ميبوسم و سپاسگذارتونم...

اما زندگي يه دردهايي داره كه از همه ي خوشيهاش آدم رو ناراحت تر و غمگين تر ميكنه، حالا اگر تو اين گذر نصيبت آدمهاي ناكس هم بشه كه ديگه وامصيبتا...

اما...

اين وبلاگ عمق دل من و حرفهايي هستند كه براي كسي نميتونم واگوي كنم. ممنون كه اينها رو مي خونيد. و بدونيد صرفنظر از اونچه اينجا نگاشته ميشه، من هميشه سركلاسام خوب هستم ... تا وقتي كه زنده ام ... تا وقتي كه روايت ميكنم...

يک جايي مي رسد 

که آدم دست به خودکشي مي زند 

نه اينکه يک تيغ بردارد رگش را بزند 

نه 

قيد احساسش را مي زند 


چارلز بوکوفسکي

از کتاب "برهوت عشق" / فرانسوا مورياك

همه ي ما توسط كساني كه دوست مان داشته اند ساخته و باز ساخته شده ايم ، ما اثر افراد اندكي هستيم كه در عشق شان به ما سماجت به خرج داده اند . اثري كه بعدها آن را باز نمي شناسند و هرگز هماني نيست كه آن ها آرزو كرده بودند .


ما از افراد نزديك خود بيشتر از ديگران بي خبريم ، كساني را كه هميشه در كنارمان هستند ديگر اصلا نمي بينيم .



دوست داشتن وحشتناك است و ديگر دوست نداشتن شرم آور .

چاه بابل / رضا قاسمی

هیچ چیز به اندازه‌‌ی هم آغوشی ِ دو عاشق


جراحت روح را التیام نمی‌دهد


مهیا ‌‌می‌شوی برای مرگ‌‌‌‌، بی هیچ حسرت و درد


انگار ‌این همه راه را دویده‌ای تا برسی به ‌این لحظه


كرخت از فراغتی بس نامنتظر‌‌‌‌، ‌‌می‌خواهی بیاید مرگ


و ابدیت دهد به ‌این لحظه‌‌‌‌


اما مرگ نمی‌آید.



سیگاری روشن کرد یکی برای خودش


یكی هم برای فلیسیا‌‌‌ و گفت "چقدر خوب عشق‌بازی ‌‌می‌كنی"


فلیسیا دستش را شانه كرد لای مو‌های‌ او


و گفت "چه آرامش عجیبی به آدم ‌‌می‌دهی"


می‌خواست بگوید‌‌‌ "از درد های کوچک است که آدم می نالد


وقتی ضربه سهمگین باشد لال میشود آدم "


اما فقط گفت‌‌‌: "تو هم"

از "باب مارلی"

واقعیت این است که هر کسی آزرده ات خواهد کرد،


فقط باید کسانی را پیدا کنی که ارزشِ تحمل رنج را داشته باشند!

تاملات يه ذهن شيزوفرني ...آرام

بي خواب ميشي - مثه ال پاچينو تو بي خوابي - هيچكسم درك نميكنه. ميدوني قراره چيزاي بدي اتفاق بيافته. ميدوني. بروي كسي نمي آري. آرزوي مرگ ميكني. سيلي از كامنت و پيامهاي دلداري بطرفت سرآزير ميشه. براشون مهمي ميدوني .... . اما براي اونهاي كه واقعا چي ؟ نگاه مي كني به اطرافت دور و برت خاليه خاليه. نه اينكه دوست نداشته باشي نه. اما ديگه نمي خواي " چشم هيچ كسي عاشقت كنه" اين همه عاشقي كردي سزات چي بود ؟ غير از خاري و خفت بود؟ 

ميري دم مسجد پر شاش كثافت مي ايستي. دو ساعت تموم سرپا مي ايستي . كه چي ؟ يه عده ميان و ميتمرگن نگاشون ميكني تابشون بريده ميشه كه زودتر پاشن برن . بعضي هاشون دارن همچين نارنگي و پرتقالشون رو ميبرن كه انگار يا دفعه ي اولشونه يا آخرشون. يه آخوند كه همه ميدونن خودش فر ميگيره ميادو به سفارش پسراي اوني كه مرده مردم رو نصيحت ميكنه. دم در يكي از پولداراي فاميلت وايساده هر گدايي مياد فوري پول در ميكنه بهش پول ميده و با يه اشاره ي دست فاخر ميگه برو . يه زنه سه بار اومده و پول مي خواد. بهش ميگه منكه بهت پول دادم ميگه يه بار ديگه هم بده مگه چي ميشه يارو پولاشو در مياره ميبيني اون دوبار قبلي هم هر بار دوهزار تومن داده بوده... كل حاتم بخشيش اينه. 

پدره سه سال بستري كامل بوده پر از زخم بستر و عفونت، پنج سال كامل الزايمر داشته بچه هاش يا مسخرش ميكردن يا از كتكاش و پول ندادناش و خسيس بازيهاش حرف ميزدن. دوتا پسر غولتشن داره كه حتي زورشون ميامده پدرشونو رو حموم ببرن و دختراش ميبردنش حموم بعد تا پسراش و ميبيني خودشون رو ميندازن بغلت كه ...بابام مرد. 

زنه ايني كه مرده هر روز موقع غذا دادن بهش حداقل يه بار از دهنش ميپريد كه كوفت كن يا زهر مار كن ديگه - حقم داشت تو اين سن و سال خودش پرستار مي خواست و به لطف پسراي عزيز  ومسلمونش مجبور بود همه ي كارها رو خودش بكنه - تازه با زندگي با اون مرحوم مغفور چيزي جز فحش و كتك و بي پولي و خفت گيرش نيامده بود- حالا پيراهن مشكي و چشم تر ... فكر ميكني آخه اين واسه چي ناراحته ؟

مراسم تو مسجد تموم ميشه مي خواي بري ميگن ناهار ميديم بايد وايسين! فكر ميكني ناهار رو تو سور ميدن تو شادي. نگاه ميكني دوتا بچه ي پنج شش ساله دارن رد ميشن نگاهشون به همون دوتا پوست نارنگيه بعد برادر زن اوني كه مرده - كه خودش هنوز كه هنوزه تو هفتاد هشتاد سالگي اگه دايياي ميلياردرش نبودن بايد كون لخت تو خيابون ميگشت - اشاره ميكنه و به اون دوتا ميگه گمشين. اونوقت همه پشت سرش ميگن چه ادم خوبي هر روز نمازش و به جماعت مي خونه، خوشا به سعادتش.

ميري تالار يعني مجبوري بري - آخه تو اين همه صاحب عزا تنها كسي هستي كه دو طرفه مشمول عنوان صاحب عزايي - ميبيني پسر طرف براي اينكه جلوي قوم و خويشهاي زنش و كاسبهاي هم چراغش كم نياره معلوم نيست از كجا پول آورده دو جور غذا و كلي مخلفات سفارش داده . تازه آدمي كه هر وقت كنارش بودي ميگفته از بي پولي و ندارم و بعد ميشيني حساب ميكني ميبيني تمام مال و اموال پدره رو با اون يكي برادرش دادن بالا و يه آب خنكم روش. اسمش كاسبه...بي پدر گل و گشاد يه بار نشد ببيني زودتر از ساعت نه صبح بره سر كار يا عصرا ديرتر از هفت خونه باشه...

يه دخترش هر وقت با شوهر دعواش ميشه داد ميزنه ميگه ديگه ازت پول نمي خوام منتظر ميشم بابام مرد ببينم داداشام چي بهم ميدن.

اون يكي دختر ميگه الهي بميرم بابام چه مرگ راحتي داشت چه روز ابري دلگيري مراسمشم بود ... اونوقت يادت كه مياد سه ساله تمومه كه توي خونه ي باباشون از بوي گه پوشك باباجونشون نميشد نفس بكشي. سه سال زخم بستر و پوشك و سرم هزار كوفت ديگه ... پنج شش سال آلزايمر و پرت و پلا گويي ... سي سال از خود راضي گري و مشروب - همين خودش چهارسال دانشجو بود يه بار بابجونش نگفت پول داري نداري كجايي چكار ميكني؟ - مرگشم راحت بوده ...

 عصر بعد از مراسم سر اينكه چرايه كارتون سيب رو نشستين كه بياريم بديم به مردم و مردم بعضي هاشون فقط دو رقم ميوه داشتن كه زهرمار كنن دارن با مادرشون بحث ميكنن. بعد دارن واسه چند تا بسته ي شيريني باقي مونده نقشه ميكشن يه مرتبه ميبيني همه ي بچه هاش دارن ميگن و ميخندن. ماتت ميبيره ميگي خدايا اينا كين چه گهين؟ عزادارن ؟ اگه آره چرا مي خندن ؟ اگه ناراحت نيستن پس عزا واسه چيه؟ 

تو اين هاگير واگير مادر از همه چي بدتر خودت يكي از خيلي مسنهاي فاميل و يله كرده و كلي براش فيلم درآورده كه اين يه ساله نگاه تو صورت من نكرده و اونم مياد و ميشينه باهات حرف ميزنه و حديث و روايت مياره هر حديث و روايتي كه مياره تو ده تا متواتر تر رو براش رو ميكني ... اينقدر ناراحت ميشي كه نا خودآگاه اشكات ميريزن....تمام پته ي مادره رو رو ميكني يارو خودش معذرت خواهي ميكنه ميره ديگه طاقت نمياري ميري و ميشيني تو ماشينت و ميزني زير گريه.

ياروهه يه زن و شوهرن يه بچه ي 19 ساله دارن و يه بچه ي ده ساله بعد يه ماشين واسه مسافرت دارن يكي واسه كوه دوتا واسه تو شهري و يكي هم واسه اون هجده سالهه خريدن اونوقت با يكي ديگه كه مفت خور تر از خودشونه و سرجريان دلار به نوايي رسيدن نشستن و در مورد وضعيت نابسامان فرهنگي بحث ميكنن. 

اون يكيه تا درست سي سال پيش در مغازه پدرزنش شاگرد بقالي بود و از وقتي كه من خودم پنج سالم بود خيلي اتفاقي زير مبل خونش وافورش و وسايل ترياك كشيشو ديدم معتاد بوده باندازه ي موهاي سرشم جنده بازي كرده و ورشكست شده به كمك بچه زبون بازش و كمك برادر زن رانت خوارش توي پنج شش سال گذشته بارشون رو بستن حالا همه دورو برش و گرفتن و سلام عليكم....

ميايي خونه پيراهن پر از كثافت مشكيو در مياري و ميندازيش همون زير پا بمونه...كاش ميتونستي ريشتو بزني .. ميدوني اما اگه اينكار و بكني بقيه كه گور باباي جاكششون ...زنت تا روز قيامت دست از سرت برنميداره.... ميري يه دوش ميگيري و آرزوي مرگ ميكني...... كه بقول كتاب مقدس "آرزوي مرگ ميكنيد و برايتان استجابت نميشود..." يا خودتم از همونايي يا داري به پاشون ميسوزي....