آمد
چرخید
عطر تنش درخانه ام پیچید
باید برای او نامی بگذارم...
باد
گردباد
برباد داد زندگی ام را
رفت...
منیره حسینی
اسمش را گذاشته ایم روانشناسی مدرن...که چه؟ هرکه هرجا هر کار کرد و هر اتفاقی که افتاد ما بی تفاوت باشیم... این اسمش هر چه هست خوب نیست ....اگر کسی از گرسنگی میمیرد اگر کسی اثار گذشتگان را خراب کرد اگر اشکی از چشم کودکی سرازیر شد ....این به ما مربوط است ...همه چیز این دنیا به همه ی ارکان آن ربط دارد ... یادمان باشد در این کاینات بی پهنا نظمی وجود داشت که انسان بی شعور اسمش را خدا نهاد و بعد به نام همان خدا تمام نظم کاینات را به هم زد...
از شنبه عصر مریض شدم ...امروز دیگه نایی نداشتم پیام میدم به خانم پ ر و ص و کلاسهای ایرانیان رو کنسل میکنم. بماند که دیرهنگام ..خواب در چشم ترم میشکند.
یک گروه از شاگردام بد کار میکنن به مادر دوتاییشون میگم بیاین سر کلاس بشینین ...از اول تا آخر کلاس دینگ دینگ وایبر یا یه کوفتی شبیه بهش روشن بود به اون یکی مادره همش عکس و ویدیو نشون میداد ..تو دلم به اونایی که از گرده ی اینجور آدما نون میخورن و به ریششون هم میخندن حق دادم..بهشون پنج جلسه مهلت دادم ...اگه نشد ...ما به خیر و اونا به سلامت...
پدر یکی از شاگردام یه مریضی لاعلاجی گرفته که انگار اصلا شناخته شده نیست وقتی شنیدم متاثر شدم و متنبه...
نوشتن تنها پناه من شده ...
دست اندر کاران موسسه ی شک... دیگه شورش رو در آوردن...این آخری چک بی محل بجای حقوق میدن به آدم... . ترجیح میدم ماشینم روآ باشه و موبایلم یه اچ تی سی متوسط و دین کسی بر شونه هام سنگینی نکنه تا اینکه سانتفه و اپل داشته باشم و بوی آدم ندم و بوییی از آدمیت نبرده باشم. اگه بخاطر داغونای دوست داشتنیم نبود دیگه پام رو هم اونجا نمیذاشتم.
میری تو یه رستوران یه دقیقه بتمرگی شاید کمی دلت آروم بگیره ...یکی میاد میشینه از پدرم تعریف میکنه ...میگه اینقدر معلم خوبی بود که آخر سال یکی یکی بچه ها رو میبوسید و باهاشون خداحافظی میکرد و اشک تو چشاش حلقه زده بود ...داغ میشی از این همه تضاد و تناقض ...اونوقت به بچه ی خودش این همه بی تفاوت بود ... فرق میذاشت ... چی هستیم ما آدمیم؟
من آدم خوبی نبودم ... این جمله شده ورد زبونم ...و حقیقت هم داره.
شب نه چون روز بد و جانکاه است ...
شبتون بخیر.