هر چیزی در این جهان به دردی میخورد! گیتارهای آندولسیبه کارِ مجنون کردنِ آدم میآیندوقتی پاشنههای بلندِ کفشِ زنی زیباپا به پاشانبر کفپوشِ بلوطیِ کافهای پرتدر غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگها میخورندتا بر نیمکتِ پارکها دودشان کنندهنگامِ فکر کردن به دختریدر روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت» که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»با سبیلهای همگونشان لازمهی جهانندتا اولی بر پردهی جادوجار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمیبردو عکسِ دومی در کتابهای تاریخ چاپ شودتا به کودکان بیاموزدسرخوردگیِ نمره نیاوردن رابر سرِ اسباببازیهای خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی همدر دستِ «فرمان» که نباشدمیتواند هندوانهای را قاچ کنددر کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری میکند زنهاجیغهای فراموش شدهشان را به خاطر بیاورندو مردِ خانه برای چند دقیقهنقش امیرزادهای را بازی کندکه با یک دمپاییشاهزادهی قصه رااز دستِ اژدهایی قهوهای نجات میدهد.
حتا «کیهان» با دروغهایشبه دردِ برق انداختنِ شیشههادر هفتههای آخرِ سال میخوردو «ملا عمر» همبه دردِ لای جِرزِ دیوار.
هر چیزی در این جهان به دردی میخورد! من به این دردِ میخورم که شبهارصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب: غلتیدنت در موجِ ملافهها،زمزمههای زیر لبتو تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت راتا از ابریشمِ مژههایت شعر ببافم تا صبح... تو همبا اولین لبخندِ صبحگاهیاتبه دردِ درمانِ تمامِ دردهای من میخوری!
"یغما گلرویی"