هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد! گیتارهای آندولسیبه کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیندوقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیباپا به پاشانبر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرتدر غرناطه ریتم بگیرد.

سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورندتا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنندهنگامِ فکر کردن به دختریدر روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت» که هرگز پیر نخواهد شد.

«چاپلین» و «هیتلر»با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانندتا اولی بر پرده‌ی جادوجار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌بردو عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شودتا به کودکان بیاموزدسرخوردگیِ نمره نیاوردن رابر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.

چاقوی سلاخی همدر دستِ «فرمان» که نباشدمی‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کنددر کنارِ حوضِ تابستان.

سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌هاجیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورندو مردِ خانه برای چند دقیقهنقش امیرزاده‌ای را بازی کندکه با یک دمپاییشاهزاده‌ی قصه رااز دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.

حتا «کیهان» با دروغ‌هایشبه دردِ برق انداختنِ شیشه‌هادر هفته‌های آخرِ سال می‌خوردو «ملا عمر» همبه دردِ لای جِرزِ دیوار.

 

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد! من به این دردِ می‌خورم که شب‌هارصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب: غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،زمزمه‌های زیر لبتو تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت راتا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح... تو همبا اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌اتبه دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری

 

"یغما گلرویی"

عاشقان جهان متحد شويد

عاشقان جهان متحد شويد
ولشكري عظيم سوي اين تاريكي بفرستيد
من تنها مانده ام
كسي نمانده كنارم
دارم تا آخرين قطره خونم شكنجه مي شوم
نه ماه مي تابد
نه ستاره اي مي گذرد
زمان تازيانه مي زند
همه جمع شويد
مي خواهيم در اين تاريكي بزرگ
چراغي روشن كنيم
مستانه به آسمان برويم
همه بياييد
جهان جاي عاشقان نيست

محمود درويش
مترجم : بابك شاكر

گوش میدم:

"من که سرتا سر خموشم .... پس کجا جویم تو را؟

میگه عجیبه تا این موقع هنوز آنلاینین...

میگم خوبه هنوز نمیشه حدسم بزنن ... میخنده...

مگه میشه ننوشت... میمیرم...

هوا نباشد نمیمیرم....

"مست بی اندازه نوشم" ....

آب نباشد نمیمیرم

غذا نباشد نمیمیرم

قلم نباشد می میرم، کاغذ نباشد می میرم...

"سینه ام آیینه ی من ....پس کجا جویم تو را ....

دلم میخواست می پرسیدم آزادی نباشه چی؟

چرا منه لعنتی هنوز زنده ام؟ "شاعری مرده در سینه دیدم..."

 

یکی یدونه ای که نبود ...


آرزو میکنم
که خنده ات
تنها به عادت مرسوم "عکس گرفتن"
نبوده باشد!
و تو
خندیده باشی در آن لحظه
از ته دل ..
چرا که خنده ی تو
جهان را زیبا میکند ‌
#یغما_گلرویی

میگدازد سینه من سینه ام آیینه ی من پس کجا جویم تورا
من که سرتاسر خموشم مست بی اندازه نوشم
پس کجا جویم تورا پس کجا جویم تورا
من که شیدا شدنم محو پیدا شدنم
عابری گم شده در کوی رها شدنم
من که سرتاسر خموشم مست بی اندازه نوشم
پس کجا جویم تورا پس کجا جویم تورا

من به خوابی که آدینه دیدم شاعری مرده در سینه دیدم
نغمه ای بر لب این شوق صدا شدنم
من که سرتاسر خموشم مست بی اندازه نوشم
پس کجا جویم تورا پس کجا جویم تورا

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما

جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک

مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما

شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما

سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

مشکل توان رسید به بالای پست ما

شعر تازه‌ای از سیدعلی صالحی ———————


می‌ماندی ببینمت!
کجا می‌روی به این مَجالِ عجیب،
کجا می‌روی به این لکنتِ الوداع.

فنجانِ قهوه‌ات را تمام کن
حضرتِ حافظ هم
اهلِ تفأل بود.
.
چنین مواقعی
معمولاً معلوم نیست
مردم به مردم چه می‌گویند.
کاش...
ای کاش می‌دانستم
این دیگر چه حسِ خرابْ آبادی‌ست
که محرمانه‌ترین کلمات حتی
به دادم نمی‌رسند.
.
هی‌ی‌ی‌ی...هی‌ی‌ی‌ی
حرف اگر حرفِ رفتن بود
من بارها پیش از پردهْ‌دارانِ دریا
رفته بودم.
بمان...!
ماندن به دنیا هم
بی‌دلیل‌اش خوب است.
.
#سیدعلی_صالحی #سید_علی_صالحی #سيدعلى_صالحى #شاعر #تازه_ها #شعرگفتار