به یاد دل که آیینه ای بود ....

کودکی ها 
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
 
 
قیصر امین پور

شبه انسان...

حیوانی را دیدم که چقدر به انسان شبیه بود

با دقت که نگاه کردم

دیدم زمین را جانورانی بی شمار ،

شبه انسان فرا گرفته است_

که کمتر چشمی می تواند_

آنها را با انسان واقعی فرق گذارد

و گویی دیگر خبری از انسان نیست

و من با وحشت ،

از این جنگل گریختم....

 


(نویسنده ناشناس)

 

 

پس چشم هیچ کسی عاشقش نکرد ...

برتولت برشت

من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی
آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...

 

سلامتی مردی که یه عمری با اونایی زندگی کرد

که حتی یه لحظه و یک درصد فکر نکردن

 کاراشون اشتباهه ....

برف بی ترانه بارید

از سكوت سنگینش شنیدم

و در نگاه سپیدش خواندم:

"بهار در راه است"

و من چه آرام ، بیقرار بهارم...

انتخاب رشته

 

انتخاب رشته و ادامه تحصیل: تجربه‌ها و توصیه‌ها

 

 

برای ما که هنوز وارد بازار کار نشده‌ایم، شاید مهم‌ترین دغدغه، انتخاب رشته باشد. اما در این مورد اینجا کمتر صحبت کرده‌اید. برای داشتن آینده‌ شغلی خوب، چه اصولی را باید در انتخاب رشته مد نظر قرار دهیم؟ در سالهای اخیر، همه در مورد انتخاب رشته حرف زده‌اند. انواع نرم‌افزارهای کامپیوتری هم تولید شده تا به شما بگوید که با نمرات و امتیازهایی که دارید بالاترین شانس قبولی را در چه شهر و دانشگاه و رشته‌ای خواهید داشت. طبیعی است که من در این حوزه حرف زیادی ندارم بزنم. فقط چند توصیه‌ جدی دارم که امیدوارم برای شما مفید باشد. این توصیه‌ها صرفاً بر اساس تجربه‌ی شخصی من است و احتمالاً به سلیقه و تجربه شخصی من هم «آلوده» است.

چند تجربه:

 

- در کشور ما بسیاری از افراد هستند که در زمینه هایی غیر از زمینه ی تحصیلی خود مشغول به کار هستند. با توجه به ساختار اجتماعی، اقتصادی و

فرهنگی موجود، به نظر می‌رسد این روند در آینده ی نزدیک هم تغییر نکند.

- بیشترین حساسیت در خصوص مدرک تحصیلی و دانشگاه محل تحصیل، در سازمانهای دولتی است که این روزها، محدودیت‌های شدید برای استخدام دارند و ضمناً پرداختیهای آنها هم در مقایسه با بخش خصوصی کمتر است (مگر اینکه…)

- بخش خصوصی، شدیداً به «خروجی کارکنان» و «توانمندی آنها» و «میزان ارزشآفرینی» حساس است و حاضر نیست برای یک برگه‌ی A4 که در کیف من و شماست وافراد زیادی هم به شکل مختلف این برگه‌ها را با تلاش یا پول، به دست آورده‌اند، ماهیانه مبلغ ثابتی را به عنوان حقوق پرداخت کند. مگر آنکه یک سازمان خیریه باشد و مشغول توزیع پول نفت!

- فراموش نکنید که هدف کسانی که به شما برای انتخاب رشته مشاوره می‌دهند، در خیرخواهانه‌ترین حالت ممکن صرفاً «قبولی» شماست و نه «خوشحالی و رضایت و موفقیت شما».

 

- قانون دنیا این است که پدر و مادرها ما را ترک می‌کنند و تصمیم‌هایی که برای ما گرفته‌اند تا لحظه‌ی مرگ با ما می‌ماند. در مورد پدر و مادر، دو نکته‌ی قطعی وجود دارد. یکی اینکه «همیشه خیر ما را می‌خواهند» و دیگراینکه «بر اساس اطلاعات و فضای ذهنی چند دهه قبل» می‌خواهند برای «چند دهه بعد شما» تصمیم بگیرند.

 

چند توصیه:

 

- به خاطر داشته باشید که «استعداد و توانمندی شما» در کنار «تصمیم های استراتژیک شما» و نیز «شبکه ارتباطی  و سرمایه ی اجتماعی شما» مهم ترینعوامل تعیین کننده موفقیت شما در زندگی شخصی و شغلی هستند. مدرک تحصیلی به سختی می‌تواند تاثیر جدی داشته باشد. اگر به فضای «رشته حقوق» علاقهندارید، تحصیل در آن رشته برای شما درآمد نخواهد داشت. همچنان که تحصیل در پزشکی نیز بدون «علاقه به حوزه ی پزشکی» از شما یک انسان ناتوان، کم درآمد، افسرده و شکست خورده خواهد ساخت.

- در انتخاب بین شهر خودتان و سایر شهرها، بیشتر از مزایا و معایب دانشگاهی، به فاکتورهای محیطی توجه داشته باشید. بعضی شهرها امکانات کمی دارند و اقامت طولانی در آنها می‌تواند موجب انواع مشکلات (از افسردگی تاعادت به مصرف دخانیات و …) شود. بعضی شهرهای دیگر، زمینه‌ی آشنایی باسایر اقوام و صنایع خاص را فراهم می‌کنند که می تواند در بهبود آینده شغلی شما اثربخش باشد. به عنوان مثال کسانی که در جنوب کشور یا در استانخراسان یا در شمال غرب کشور تحصیل می‌کند، به ترتیب از فرصت بیشتر برایآشنایی با زمینه‌های بازرگانی، تولیدی و صنایع غذایی برخوردار هستند.

- در انتخاب بین شهر خودتان و سایر شهرها، به خاطر داشته باشید که در شهرخودتان، هزینه‌ها کمتر و امکانات رفاهی بیشتر است. البته ادامه تحصیل درسایر شهرها، می‌تواند منجر به توسعه هوش ارتباطی و اجتماعی و همینطور،زندگی فراتر از چارچوب‌های تفکر خانواده باشد. در صورتی که خانواده ی شما از جمله خانواده هایی هستند که فضای رشد و تفکر را برای فرزند خود محدود کرده‌ و سلیقه های خود را بدون «توجیه و منطق» به شما تحمیل می‌کنند، شاید ادامه‌ی تحصیل در سایر شهرها، فرصتی «سالم» و «کم تنش» و «تا حدی کنترل شده» برای «تجربه‌ی زندگی مستقل» باشد.

- در انتخاب بین رشته ها، چندان درگیر «گرایش» نشوید. اختلافهای جزئی بین رشته ها و گرایش‌های آنها، تنها سرگرمی دانشجویان ترم‌های اول دانشگاه است. زیاد طول نمی‌کشد که خودتان هم فراموش می‌کنید در کدام گرایش تحصیلکرده اید. تنها چیزی که می ماند «خانواده‌ی تحصیلی» شماست. اینکه در فضای کامپیوتر تنفس کرده اید یا شیمی یا مدیریت یا …

- به خاطر انتخاب رشته ای که کمی بهتر است، ماندن در پشت سد کنکور را انتخاب نکنید. زیاد طول نمیکشد که ببینید چهار سال یا شش سالی که دردانشگاه گذرانده اید قسمت مهمی از عمر تلف شده ی شما بوده است. به این

مدت، انتظارهای پشت کنکور را اضافه نکنید.

- به جای اینکه به سراغ دیگران بروید و از آنها برای انتخاب رشته مشورتبخواهید، به انگیزه‌ی خودتان در مورد ادامه‌ی تحصیل فکر کنید. برای چه می‌خواهید دانشگاه بروید؟ تجربه‌ی یک محیط جدید؟ موقعیت اجتماعی بهتر؟

انجام ماموریتی که در زندگی برای خودم در نظر گرفته ام؟ ازدواج؟ پرورش استعداد؟ یادگیری تفکر سیستماتیک؟ یا …

در پایان این حرف را فراموش نکنید که «تصمیم ها و زندگی خودتان را به هیچکس نفروشید. از جمله: نویسنده‌ی این نوشته!»

بفهمیم که نمیشه تو زندگیمون هر گهی دلمون خواست بخوریم و بعدش

 

 فکر کنیم با یه کلمه ی ببخشید همه چیز درست میشه.

 

ای لیا

خنده های مردی


طعم بوسه دارد انگار


زنی بوسیده است


لبهای خاطره را

 


 

ای لیا


زنی برای مهمانی آماده میشود و مردی کت و شلوار پوشیده، نشسته است با گوشی موبایل وَر میرود و غر میزند و ساعت را نگاه میکند! چه چیزهائی را از دست می دهد ...

 

زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.


من ..... شب..... آرامش ..... سکوت .....

سکوت ..... بغض ... رنج ....درد.....

درد.... دلتنگی ... اشک... من...

 

امشب هم بی بهانه سراغ آرزوهای خاک خورده ام رفتم....

 اما.... شکسته بودند...

چه بی صدا..........

چه بی هوا.......

آروم... آروم...

برای پاره ی وجودم ...

♫♫♫

نپرس اهل کجا بود

تو بغض حنجرش کی بود

مهم اینه که اهلی بود

زمینی بود و خاکی بود

 

کسی که دل به غربت زد

تا بغضش موندنی باشه

تا به دنیا بفهمونه

نمیخواد خوندنی باشه

♫♫♫

پریدن سخته تا وقتی

تو دست آدما سنگه

اگر هم دونه می پاشن

یه جای کار میلنگه

 

تا وقتی روبروشونی

رفیقو یارو همدرن

سرتو برنگردون که

عجیب این قوم نامردن

♫♫♫

دلم محتاج مرحم نیست

که از بی دردی میترسه

برای گفتنه از عشق

هنوزم تنگه این عرصه

 

سلام گرممو اینجا

ندادن پاسخی هرگز

چه درد ناجونمردی

میرم من بی خدا حافظ

پریدن سخته تا وقتی

تو دست آدما سنگه

اگر هم دونه می پاشن

یه جای کار میلنگه

 

تا وقتی روبروشونی

رفیقو یارو همدرن

سرتو برنگردون که

عجیب این قوم نامردن

ترانه سرا : مرجان زنگنه

شاهزاده کوچولو، با اندکی اندوه، آخرین نهالهای بائوباب را نیز از ریشه کند.گمان نمی کرد که دیگر هرگز به آنجا برگردد.اما همه این کارهای یکنواخت روزمره در آن روز صبح به نظرش بی اندازه شیرین آمدو هنگامی که آخرین بار گل را آب داد حس کرد که میخواهد گریه کند.
رو به گل کرد و گفت:
-خداحافظ.
ولی گل جواب نداد.
شاهزاده دوباره گفت:
­-خداحافظ.
گل سرفه کرد ولی این سرفه زکام نبود.سرانجام گفت:
-­من احمق بودم. از تو عذر میخواهم.امیدوارم خوشبخت بشوی.
شاهزاده کوچولو از اینکه ملامتی از گل نشنید تعجب کرد.حیرت زده و حباب بدست ایستاده بود و از این مهربانی آرام سر در نمی آورد.
گل گفت:
-­آره، من دوستت دارم.تو هیچوقت این را نفهمیدی،تقصیر خود من بود.حالا دیگر اهمیت ندارد، ولی تو هم مثل من احمق بودی .امیدوارم خوشبخت بشوی ...این حباب را بگذار کنار،دیگر نمیخواهمش.
-­ ولی آخر باد...
-­من آن قدرها هم زکام نیستم...هوای خنک شب سر حالم می آورد.آخر من گلم.
-­ ولی حیوانها...
-­ من باید جور دو سه تا کرم حشره را بکشم تا بتوانم با پروانه ها آشنا بشوم که گویا خیلی خوشگل اند. وگرنه دیگر کی به دیدنم می آید؟ تو که رفته ای به دور دورها. ازحیوانات گنده هم نمی ترسم.من برای خودم چنگال دارم.
وبا ساده دلی چهارتا خارش را نشان داد.سپس گفت:
-­ این قدر طولش نده، حوصله ام را سر می بری.تو تصمیم گرفته ای که بروی.خوب برو!
زیرا نمی خواست شازده کوچولو اشکهایش را ببیند.
چه گل مغروری بود

یکی یدونگی

امکان ندارد که بی عشق بشود سر کرد،

 

حتی اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد.

 

 

 

برگرفته از کتاب "حیاتِ مجسم" / مارگریت دوراس

واقعا حافظ راست گفت ....

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

 

یا من خبر ندارم یا نشان ندارد

 

 

 

همون او نشان ندارد ...

سيگار پشت سیگار


خميازه های کش دار ، سيگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار ، سیگار پشت سیگار             

این روح خسته هر شب ، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار ، سيگارپشت سیگار

پای چپ جهان را ، با ارّه ای بريدن
چپ پاچه های شلوار ، سيگار پشت سیگار

در انجماد يک تخت ، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار ، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه ، خوابیده بی سرانجام
این مرده کفن خوار ، سيگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم ، بی سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار ، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغهای رنگی
شک و شروع انکار ، سيگار پشت سیگار

مُردم از اين رهائی ، در کوچه های بن بست
انگارها نه انگار ، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب ، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار ، سيگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا ، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار ، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی ترحم ، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار ، سيگار پشت سیگار

در لابلای هر متن ، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار ، سيگار پشت سیگار

اسطوره های خائن ، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار ، سيگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه ، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار ، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد ِدودم، این شکوه ها قديميست
تسليم اصل تکرار ، سيگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار ، تاریخ انقضاء خورد
سه ، یک ، مُميز ِ چهار ، سيگارپشت سیگار

ته مانده های سیگار ، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار ، سيگارپشت سیگار

خودکار من قدیمیست ، گاهی نمی نويسد
یک مارک بی خریدار، سيگار پشت سیگار

اینجا بسی خیس باران است

 

چون بهار-داغ وسوزان است

چون تابستان-ابری و دردناک است

چون پاییز -سرد ولرزان است چون زمستان.

 

 

این پنجمین فصل است.....فصل تنهایی

تاملات یه ذهن شیزوفرنیک

مثه همیشه آروم سرتو میندازی میری کلاس . آخر کلاس از شاگردات میپرسی کسی با کلاس و درس دادن و یادگیری و هر چیزی مربوط به اون مشکلی داره ؟ کسی جوابی نمیده یه سه چهارنفری هم میگن کلاس خوبه ... میگی مگه میشه اینقدر همه چی خوب باشه ...

چهار پنج ماه پیش یه شاگرد قدیمی یه شاگرد دیگهای رو معرفی میکنه میاد سر کلاس و میبینی به غیر از ادا و اطوار و مزخرف گویی تو عمرش کار دیگه ای نکرده. بعد خیلی مودبانه به اونی که معرفیش کرده میگی جون مادرت اینو از سر من بازش کن . طرف غیبش میزنه و بعد از یکی دوماه باز با یه لبخند که بنظر خودش خیلی هم جذابش کرده میاد سرکلاست نمیتونی نه بگی میگی گناه داره .. بماند هی متلک میگه از نگاهت و ابروخاتم هیچی نمیفهمه یا خودشو به نفهمی میزنه وسط درس جدی کلاس یه مرتبه میبینی موشک میزنه بهت. دلت می خواد ورداری بهش بگی آخه ..... چیو داری ثابت میکنی با این ...بازیات ؟ اما دیگه حتی نگاهش هم نمیکنی. روز بعد به اون شاگردت میگی مگه قرار نشد این نکبت و از یر من باز کنی. بعد همون شاگرد میگه شما به من و خانوادم توهین کردین !!!! حیف درس و نمره و چشمی که بابت بعضی ها بذاری ....

خسته میشی .. برف می گیره اما بی اعتنا کلاست رو دایر نگه میداری ... اما میبینی این ملت تنبل تن پرور خوکرده به مفت خوری فقط دنبال یه سوراخ گرمن که بچپن توش ....

میری جلسه با شدت و حرارت در مورد اشکالات و کاستی ها صحبت میکنی به خودت که میایی چند جفت چشم و میبینی که تو بعضی هاشون نفرت و حقارت موج میزنه بعضی هاشونم همون فقط ژلاتینی هستن که حفره ی چشمهاشون رو پر کرده ...

مدتی هست دلم میخواد بنویسم دوباره اما روزگار فرستی نمیده انگار یا باید دل بکنم یا باید از روزگار زمان بدزدم ....فعلا تا بعد ...

بیا ! هنوز مطلبتو کامل آپلود نکردی که یکی که من نمیدونم تو من چی دیده و از جون من چی می خواد نظر گذاشته که "کاش به خودت می آمدی !" من نمیدونم من برای کی دعوت نامه فرستادم و واسه ی کی گفتم آدم خوبی هستم؟ کاش اینقدر مرد بودن که می آمدن بدیم رو توی چشم زل میزدن میگفتن ....