"مایاکوفسکی"
چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد
پسرش نیست!
![]()
چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد
پسرش نیست!
![]()
گاه آنکه میرود
با دست پُر بازمیگردد...
زندگی تو این دنیا وحشتناکه
و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم
و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه.
توت فرنگی های وحشی
اینگمار برگمان
- خب چی باعث میشه که اینقدر از دست نژاد انسان عصبی بشه ؟
- چون بعد از چندین هزار سال تمدن هنوز عشق ورزی رو یاد نگرفتن.
Vicky Cristina Barcelona
Woody Allen
صبح به خیر بنفشت
در گوشی ی تلفن
مرا به جنگلی تبدیل می کند ...
نزار قبانی
(براي كسي كه پارسال به گريستن چند ساعته ام گوش كرد ، اما عبور كرد و همنورد افقهاي دور شد. سرش گرم و دلش خوش باد)
مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ،
بغض هایی پر از اشک ،
در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...

یکی از دکمه هایم شل می شود
انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد
و چیزی به نبضم اضافه می شود
که در شعرهایم نمی گنجد
کافیست ترا به نام بخوانم
تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست
و چگونه لرزش لب های من
دنیا را به حاشیه می برد
دوستت دارم
با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند
و تمام هجاهای غمگینی
که به خاطر تو شعر می شود
دوستت دارم با صدای بلند
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم
و خواستن تو جنینی است در من
که به دنیا می آید ...
یه جا هست که باید وایستی....
یک جا هم هست که باید درری ...
اما خدا نکنه جای این دوتا با هم عوض شه که دیگه تا آخر عمر بدهکار خودتی..

اگه كسي به تو لقب بدي داد، اصلا لازم نيست بهت بر بخوره.
اين لقب به تو صدمه نميزنه،
برعكس،
اين نشون ميده كه خود گويند از لحاظ اخلاقي چقدر فقيره ...
(كشتن مرغ مينا، هارپرلي)
متاسفم كه بعضي وقتها بايد به اون 0.01 درصد جوابيه بنويسم. اما متاسف تر هستم كه ميبينم يه آدمهاي بيكار بيعاري كه از هر جا ميرن درشون ميكنن و بايد پاچه خواري ديگرون رو بكنن براي ارضاي خودشون ميان و به من بد و بيراه ميگن.
اين عوعوي سگان شما نيز بگذرد
معلوم نیست چه طورمان شده که نه عین آدم عاشق می شویم و نه عین آدم بیخیال می شویم! دلمان بعضی وقت ها برای یک نفر یک ذره تنگ می شود ولی گاهی اگر همان یک نفر را یک هفته هم نبینیم چیزی نمی شود. بعضی وقت ها لبخند یک نفر یک دنیا انرژی بهمان می دهد و گاهی از ته دل خندیدن های آن یک نفر حالمان را بهم می زند.بعضی وقت ها طرف ده دقیقه که دیر تر جواب sms می دهد میمیریم و زنده می شویم بعضی وقت ها یادمان می رود قرار بود طرف از خطرناک ترین جاده کشور برود جایی و برگردد. بعضی وقت ها یک دنیا حرف داریم برای زدن با او و بعضی وقت ها انقدر ساکت می نشینیم که هر ثانیه یک سال می گذرد برایمان!
آنقدر ذره ذره عاشقی کرده ایم و هر آدم جدیدی را به حریم خودمان راه داده ایم که بلد نیستیم عاشق ثابت باشیم. بلد نیستیم همیشه دلتنگ و نگران یک نفر باشیم، خودمان را تمام ایام سال و تمام نقاط دنیا کنار همان یک نفر تصور کنیم،دلمان شور ندیدنش را بزند، هرچیز که میبینیم پیش خودمان فکر کنیم که چقدر به رنگ پوستش می آید، برنامه ریزی هایمان را دو نفره انجام بدهیم و همیشه همیشه همیشه حرف های قشنگی برای زدن داشته باشیم. ما انقدر خرد عاشقی کرده ایم و عشق های ریز ریز داشته ایم که کلا ن عاشقی کردن را یادمان رفته و حالا هر چقدر زور می زنیم نمی شود که بشود! نمی شود که فلانی همانی باشد که می خواهیم....
مرد : خوب آخه كارها رو كي انجام بده؟
زن ايراني: خوب جمعه ها هم كار كن !
----------------
مرد: زن آخه تو كه فقط تو خونه اي لااقل به اين بچه تربيت درست و ياد بده.
زن ايراني: بچه خودته به خودت رفته.
مرد: آخه بچه رو كه تو مي خواستي ميگفتي مي خوام ازت يادگاري داشته باشم!
زن ايراني: ديگه شد ديگه. من اينو بزور ازت گرفتم تو هم يه چيزي ازم بزور بگير.
-------------------
مرد: آخه زن يه خورده به خودت بيشتر برس.
زن ايراني: من همينيم كه هستم تازه بدترم ميشم نميخواي برو يه خوشگلترشو بگير.
-------------
زن ايراني: نميدوني من چقدر وقتي خسته از در ميايي تو دلم بحالت ميسوزه.
مرد: ميدونم عزيزم . كاش ميشد اين كسب و كارم و رو يكجا بفروشم و با سرمايه گذاري كه ديد كه نتيجه هم ميده يه زندگي راحت تري داشته باشيم.
زن ايراني: نه من اين كارت و خيلي دوست دارم بهش ادامه بده مهم نيست.
باور كنيد يا نه دونه دونه ي اين مكالمه ها رو در طي چند سال گذشته بارها و بارها از مردان و زناي زيادي كه پاي درد و دلشون نشستم شنيده ام.
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید.صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.
با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.
شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…
فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه
تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست
مُرده شورِ کتاب و شعراشو
می گه دنیا همش غم انگیزه
گُه بگیرن تمومِ دنیاشو
گُه بگیرن منو،برو بانو
واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه
گاوِ مردای گاوآهن شو
من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند
شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود
قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم
چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد
روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم
چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم
این که اَلابرَه دو چشمت شد
زیر پای هزار اَلفینم
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم
هم هلاکیده ی اَبابیلم
پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
اینکه بفهمی نمی فهمی، کار هر کسی نیست ...
هرگز
در زندگی
سد راه کسی نبوده، نیستم، نخواهم بود.
من می دانم
دیر یا زود به ری را خواهم پیوست
چشم به راه من نباشید،
با این حال
یقین دارم که بعد از مرگ
دوباره باز خواهم گشت
وصیت واژه های خود را
برای شما باز خواهم خواند.
من این راه را هزاران بار
با باد رفته و با باران باز آمده ام.
مسیری که به منزل سپیده دم می رسد
و شسته تر از شبنم فروردین است.
برای ملاقات با محرمانه ترین ترانه های من
نیازی به جست و جوی هیچ جانبی از این جهان خسته نیست
کافی ست
فقط به خواب گل سرخ اشاره کنید
به رد پای پرنده
به بلوغ باد
به بوی باران...
حتما به رگه های روشنی از اردی بهشت خواهید رسید.
تا ابد
تا ابد
هر شهابی که از سینه آسمان می گذرد
باردار شعری ست
که من یادم رفته است شکارش کنم.
"سید علی صالحی"
من دغدغه دارم که این روزها
در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند
و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند.
ساعت پنج و نيم صبح. بي خوابي اونم شش ساعت. از اين شبها كم ندارم. درست مثه داستانها و ترجمه ها يي كه تو ذهنم هستند و ديگه كم كم داره ترس ورم ميداره دارم ميشم مثه پيرمرده تو داستان آخرين برگ. ديگه مهم نيست كي دربارم چي فكر ميكنه. كه موهام بلند شدن، شونه مي خوان يا نه... چي لباس بپوشم و و بقيش... . به گور باباي اين فاميلهاي گنده گوز و اون خونواده ي طماع پلشت دروغ گوي رياكار روح و روان مردم آزار. همين دوسه تا شاگرد كه بقول يكي از همين نزديكانم "چون هنوز ماهيت من رو نشناختند دوستت دارند" رو خوش است . منكه اگه وام خواستم همين شاگردام وواسم جور كردن اگه وقت دكتر بود شاگردام براي گرفتن، كارايي كه پدرمم كرد از سر وظيفه و اجبار كرد و هر وقت كه شد از زيرش دررفت .... مادر و برادرامم كه .... . ميمونه همين دو سه دوست جاني كه اگر پيدا شد كه شد اگرم نبود همون بهتر كه اصلا نباشه. حرفم رو ميزنم رك راست. اونجايي كه بايد فحش ميدم و صميميتم رو بيان ميكنم حالا ميون اين بيست و اندي هزار بازديد كننده ي ساليانه سه نفر اگه پيدا ميشن ميگن تو "هيزي و يا پرادعايي يا تنهات گذاشتن" به حساب رياضي هم كه نگاه كني ميشه 0.01 درصد. به جهنم چيكار كنم يا هستم يا نيستم. برم شايد يه چرتي زدم ...تا ده شب كلاسم امشب....
تقصير تو نيست
هرچه هست زير سر پاييز است
که به نسيمي عقل را مي ربايد
تا دل
بي اگر و امایی
تنگ تو شود
آ . کلوناريس ، شاعر يوناني
ترجمه : احمد پوري
از جلوی ماشین رد می شوی.
بر میگردی
لبخند می زنی...
آخ که خریدار خنده های توام.
بگو از کدام خیابان ها
میگذری؟
آن نطق در زبان از اصل نطق نیست.
زیرا که اصل نطق دل است .
همه نطقها از دل خیزد.
آخر بیا کارها داریم .
آخر چه گریز پایی است ؟
بر پایت بندی می باید نهاد تا نگریزی ؟
بند نمی پذیری ،
جان و دل در پای تو پیچم !
نفس نمیکشد هوا
قدم نمیزند زمین
سکوت میکند غزل
بدون تو یعنی همین...
در بزرگراه راه می روم ، شبانه
با گربه ی سیاهی در بغل
(شاید روحم، شاید ترسم
شاید ملال، شاید جنون
شاید حتی این شعر
که ناگهان از میان بلیت ها چون گربه ای وحشی
به روی سینه ام پرید)
شبح گونه و تنها شبانه بر بزرگراه
به مانند زنگی که در اقیانوس خاطرم پوچی می نوازد
و گل ماوراء الطبیعه باغ درونم
گلبرگ هایش بی حاصل در تاریکی می ریزند
پشت سرم صدای چرخ هایی را می شنوم
می ترسم نگاه کنم
بی شک خدایی است که برای دوچرخه سواری شبانه بیرون آمده
یا تانک زمان که آمده مرا له کند
حس می کنم که زبان درونم در آتشی زبانه کشیده ذوب می شود
روزهایی که بر من گذشته درونم آب می شوند و می روند
و من
که در اشتیاق زندگی ای غرق در زیبایی بودم
در طول جاده تاریک ساعت هایم سرگردانم
و غم نهفته در اعماق این جهان را دود می کنم
جهانی که گویی از سر ملال و جنون خود را می کشد
خود را به دره بی انتها ی این کره می اندازد
نامش را در هذیان آن می سوزاند
و رگهای امیدش را می برد
تا با خون گرمشان
درخت نومیدی را تا آخرین برگ سیراب کند.

او تنها آینه می فروخت
و یک روز
در بازار آینه مرد
چه سرنوشتی !
تشییع کنندگان تابوت اش
بی آینه بودند.
من از صحبت ايشان نيك به تنگ آمده ام
بار بربندم و به بگردم نرسيدند و روم
مک کارتی تو گفتوگویش گفته که در آینده یه چیزهایی چه میدانم مثل چیپ مثلاً میگذارند توی مخ آدما که اطلاعاتِ همهی کتابخونههای دنیا رو تو خودش داره. الان فقط مشکل سیمکشی دارن! من اینروزها فکر میکنم احتمالاً مشکل سیمکشی حل شده و من خبر ندارم چون با هرکس حرف میزنم همهچیز را میداند. حتا نمیذاره حرف بزنم. میدونم، میدونم، خودم میدونم. یعنی چه؟ همه مثل ابن سینا و زکریای رازی شدهاند و اخترشناس و دکتر و ریاضیدان و هنرمند و خیلیچیزهای دیگر هستند. من خیلی خوشحال نیستم از این بابت چون حسودی میکنم. بله آقا حسودی! شماها چرا انقدر فهمیده هستید؟ چرا از کار و بار دنیا سردرآوردهاید؟ چهطوری اصلاً؟

«دنیا محل گذر است و دیر یا زود من و تو نیز خواهیم مرد. حالا باید به سوگواری مرگ کسی برویم. آیا میتوانی حدس بزنی این بار قرعۀ مرگ به نام چه کسی زده شده است؟»
[بلندیهای بادگیر. امیلی برونته. علیاصغر بهرامیبیگی]
سید علی صالحی:
کاش کسی می آمد
کسی می آمد و از او می پرسیدم
کدام کلمه چراغ این کوچه خواهد شد؟
کدام ترانه شادمانی آدمی؟
کدام اشاره،شفای من؟
عشق یگانه ام
گریه نکن
اشک هایت می خراشد روحم را
در دنیا چیزی ندارم
جز چشم های تو و غم های خویش
« نزار قبانی »
دوستت دارم
و همین غمگینترم میکند
وقتی که نمیتوانم چهار فصل جهان را
بر شانههای تو آواز بخوانم
وقتی که بادی
برگهایت را از من میگیرد...
درخت بالابلند من!
باور کن این همه خواستن غمگین است
برای پرندهای که از کوچی به کوچ دیگر پرواز میکند...
"مریم ملک دار"
إن لمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَ لا تَخافُونَ الْمَعادَ كُونُوا أَحْرارًا فی دُنْياكُم
كاش كسي اينها رو درك كنه.....
درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است:
شفق ، آینه دار نجابتت
و فلق محرابی
که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای.
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی را چنان رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس!
***
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را
به دو پاره کرد:
هر چه در سوی تو حسینی شد
و دیگر سو یزیدی.
اینک ماییم و سنگ ها
ماییم و آبها
درختان، کوهساران، جویباران، بیشه زاران
که برخی یزیدی
وگرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هرچیز را در کائنات به دوپاره کرد!
در رنگ!
اینک هر چیز یا سرخ است
یا حسینی نیست!
***
آه ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان،
غبطه بزرگ زندگانی شد!
خونت
با خونبهای حقیقت
در یک طراز ایستاد
و عزمت ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای "راستی" است.
***
تو را باید در راستی دید
و در گیاه
هنگامی که می روید
در آب
وقتی می نوشاند
در سنگ
چون ایستادگی است
در شمشیر
آن زمان که می شکافد
و در شیر
که می خروشد
در شفق که گلگون است
در فلق که خنده خون است
در خواستن
برخاستن
تو را باید در شقایق دید
در گل بویید
تو راباید از خورشید خواست
در سحر جست
از شب شکوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشید
در خوشه ها چید
تو را باید تنها در خدا دید
هر کس هر گاه، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابدیت آینه ای ست :
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب لایق نیست
وگرنه می گفتم
جرقه نگاه توست
***
تو تنهاتر از شجاعت
در گوشه روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذار را می آشامانی
- هر کس را که تشنه شهادت است -
***
نام تو خواب را بر هم می زند
آب را توفان میکند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژه تو خون است ، خون
ای خداگون!
مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسی ست
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند
و یزید بهانه ای
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردی
و در زباله تاریخ افکندی
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید
مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است
***
مرگ سرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمه ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند
هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند
ای شیرشکن!
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو در بستری از آن سوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
می گذرد
خون تو در متن خدا جاری است
***
یا ذبیح الله
تو اسماعیل برگزیده خدایی
و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین کسی
که ایام حج را
به چهل روز کشاندی
- و اتممناها بعشر -
آه
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت
که حج نیمه تمام را
در استلام حجر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر تمام کردی
مرگ تو
مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است
***
خط تو با خون تو آغاز می شود
از آن زمان که تو ایستادی
دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
و تو شکستی و " راستی " درست شد
و از روانه ی خون تو
بنیاد ستم سست شد
در پاییز مرگ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه ای نیست
که شکوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده
***
تو راز مرگ را گشودی
کدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد؟
شرف به دنبال تو لابه کنان می دود
تو فراتر از حمیتی
نمازی، نیتی
یگانه ای، وحدتی
آه ای سبز!
ای سبز سرخ!
ای شریفتر از پاکی
نجیب تر از هر خاکی
ای شیرین سخت
ای سخت شیرین!
تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب، معنای قرآن!
نگاهت سلسله تفاسیر،
گامهایت وزنه خاک
و پشتوانه افلاک
کجای خدا در تو جاری ست
کز لبانت آیه می تراود؟
عجبا!
حیرانی مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانه ای از کلمات
اقیانوسی را می توان پیمانه کرد؟
***
بگذار بگریم
خون تو در اشک ما تداوم یافت
و اشک ما صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشمخانه ستم نشست
تو قرآن سرخی
"خون آیه" های دلاوریت را
بر پوست کشیده صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه ، خوشه ، خون
و هر ساقه:
دستی و داسی و شمشیری
و ریشه ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است
***
یا ثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخلهای سرخ کامل را
***
حر، شخص نیست
فضیلتی ست،
از توشه بار کاروان مهر جدامانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی ست
که آدمی را به خویش بازمی گرداند
و توشه را به کاروان
و اما دامنت:
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه یافتن
مشتعل می کند
از غبطه سر گلگون حر
که بر دامن توست
ای قتیل!
بعد از تو
"خوبی" سرخ است
و گریه سوگ
خنجر
و غمت توشه ی سفر
به ناکجاآباد
و رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...
تو از قبیله خونی
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشید
ای باغ بینش
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم، یاوری آشناتر از تو
تو کلاس فشرده تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومه بزرگ هستی است
طواف است
***
پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری...

جلوت نشسته. موهاي شو از جلو به دو طرف پيشونيش برده تا پايين . رنگ موهاش من رو ياد رنگ چوب لاك الكل خورده ميندازه. پيشونيه بلند و ابروهاي خوش تركيب. يه پيشونيه خوش تراش تا بالا ميره زير موها، انگار با يه خط از موها جدا ميشه. يه بيني با نوك گرد و پهن با ساق درشت. گونه هاي استخوني و با بالاي گرد . چونه ي نوك تيز كشيده خط زير آورواره ها ميره تا توي گردن و به يه جايي از گردن با يه انحناي هنر مندانه ختم ميشه. انگشتهاي كشيده كه ميتوني بند انگشتها رو لمس كني. پوست سفيد با يه انگشتر گرد دو حلقه اي. ساعد كشيده و بازوي درشت.... . دوستش دارم اما...
ت زنگ ميزنه. اينقدر حالت بده كه حتي نا نداري برعكس هميشه جوابش و بدي و به درد و دلهاش گوش بدي يا كمي سربسته درد و دل كني. ميگي فردا . اما فردا بدتر شدي. حتي نا نداري از جات پاشي . يه دوش ميگيري و ميگي امروز اما ديگه زنگ ميزنم . اما حالت خودش بده ... ميزنن بدترشم ميكنن....
ميري سركلاس گفتي دوتا كلاس چهار و نيم بياين خودت به هزار زحمت چهار پا ميشي و با هزار قرص و دوا ميري كلاس. صندلي ها رو مي چيني . شنگول يك كمي كمك ميكنه و لبخند ميزنه. برگه ها رو از خانم ح مي گيري. همه چي مرتبه؟ يادم باشه سي دي رو بدم به ح . يادم باشه بابت دي وي دي رو بدم به ل. تربچه با يه چادر عربي مياد بعدشم سروناز. شروع ميكنن شلوغ بازي و سر صدا يك كم سربه سرشون ميذاري و بعد ميگي بشينن يه در ميون يا چند در ميون. گوش نميكنن اما. كم كم همه سر و كله شون پيدا ميشه نارنجي با يه روپوش مثه مرغ سياه با يه گل توري جلوش مياد. عينكي مثه هميشه با يه لبخند مرموز و شنل قرمزي ساكت. هر چي سعي كردي بازشون كني بري زير پوستشون نفوذ كني تا بتونن چيزها رو از عمقش ياد بگيرن نتونستم. از خودم به خاطر سعي ناقصم و از اونا به خاطر ناديده گيشون عصبانيم. بنر و توت فرنگي هنوز نيامدن سرو كله ي شويد هم پيداش ميشه. ميگي بشينن اما بازم نميشينن. شنگول و تربچه معركه گرفتن وسط كلاس. جداشون ميكنم. برگه ها رو ميدم و ميگم به هيچ سوالي جواب نميدم. خانم م مياد دم در و من يه لحظه غافل ميشم بر ميگردم ميبينم همه دارن ميخندن عصباني ميشم و تهديدشون ميكنم. اونام حتما شخصيش ميكنن.
بعد از كلاس بدتر ميشم اما هنوز دوتا كلاس ديگه هم دارم. گ و س خيلي بهتر شدن مخصوصا اسپيكينگشون. راضيم س ديگه كلاس نمياد اما گ 26 آذر امتحان داره. بعدشم دوباره تا نه و نيم دوره ي عمومي.
امشب حتما بايد پست بذارم بايد مينوشتم....
انگار زنده ام تا روايت كنم...
كار كار كار ساحل چمخاله آرامش مردن ؟ علامت سوال؟ گه
وجه رايج مملكت انار شام خسته سردرد مرفين مرفين سرطان در در درد
مسخره آشغال لطف كردين مودب خواب تا ابد پايم كوتاه
تو روح پدرت مادر پدر وطن نياكان سيلك از سر اتفاق همه
... همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که
همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری،
باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...!
