روزنامه ها

از جدایی خبر می دهند

وقتی که علف های هرزه ی شهر

فاضلاب ها را

در آغوش می گیرند

و دور از چشم عابران

همدیگر را می بوسند.

این روزها تیترها هم دروغ می گویند.


صدف درخشان

بدن تو / رمکو کامپرت / ترجمه ی مودب میرعلایی


مثل بارانی نرم


مثل عبور آرام قایقی تفریحی


در بامدادان از کنار نی‌ها و قورباغه‌ها


و سایه‌ی گاوها


و آسیاب‌های بادی نقاشی شده با مدادِ سفید


و بخار نقره‌ای بر فرو رفتگی‌های دبه‌های شیر


عبور اردک‌های خواب آلود از شهرهای در حال توسعه


و سنگ‌های قدیمی دیوارچین‌های کوتاه اسکله


مثل پایین رفتنِ پرنده دریایی در آب تیره


هیجان‌های بند بازی بر روی بند


چشم‌های بسته‌ی اتاق‌های زیر شیروانی


آرامش خانه‌ی در خواب


مثل بی قراری خانه‌ای که خواب می‌بیند … 






مثل ماهی‌های خونین در سبدهای بازار


دهان پُرکار یک گلفروش


پاهای گریزان دو جوان


که بسته‌ا ی شکلات دزدیده‌اند


ابروهای مغرور دخترها


که موهایشان را فر زده‌اند


حلقه‌های دور چشم فروشنده ی ساعت های مچی


مثل یک کتاب خیلی قدیمی


یک مجله‌ی تازه چاپ


زیبا مثل دسته‌ی دوچرخه‌ی مسابقه ای … 






مثل بوی روزنامه‌ی صبح


لیوان کوچک آب در قهوه خانه‌ی هلندی


راه رفتن نرم گارسون


جرینگ جرینگ شادِ صندوق پول براق


مثل انگشتان لرزان رنگ پریده ی یک الکلی …


است بدنِ تو.

تاملات يه ذهن شيزوفرني ...آرام

صبح هفت و نيم از خونه ميايي بيرون. ميگي مگه اينقدر سرده كه انگار خاك مرده پاشيدن تو خيابونا. اول ميري كارواش . ميبيني اولين نفري. كمتر از چهل دقيقه بعد ماشينت آمادست. فكر ميكني فرق اوني كه تو اين سردي هوا با آب سرد ماشينت و ميشوره با تو كه تو يه ماشين خيلي معمولي تميز و گرمي با اوني كه تو ماشين چند صد ميليونيشه چيه؟

زنگ ميزني خانم رشيدي . ميگه كاراتون آمادست ميري. بقيه پولو ميدي و كاراتو ميگيري واسه چهارشنبه همه ي برنامه هاتو آماده كرده.
ميري كلاس اول گرامر بعد رايتينگ آيلتس . خوشحالي كه يه ربع زودتر ميري خونه .

عصر كلاس داري. اما كلاس نيست بچه ها يلدا رو جشن گرفتن. بايد آبميوه ميگرفتم. از شانس من سوپر زيتون داره جابجا ميشه و تنوع جنسشون كمه. ميگيرم و ميرم طرف موسسه.
جنجو، عينكي، عروس مردم، قرمچ، ترمه و مچو اومدن ... جنجو مثه هميشه مشكي پوشيده و داره با موبايلش ور ميره. عروس مردم نشسته مثه هميشه يه جورايي بي خيال اما در همون حال عجيب و غريب ...يه لحظه فكر ميكني اصلا نتونستي ازش سر دربياري. قرمچ يه پالتوي سرخ خوشگل پوشيده و بهش ميگي بهت نمياد از اين سليقه ها داشته باشه كه ريسه ميره از خنده ...ترمه هم كه مرموز .... مچو ساكت و با همون مانتوي هميشگي...عينكي اروم و با همون لبخند هميشگي كه نميشه بفهمي بيشتر لبخنده يا اخم ! پتال با كيك مياد تو يه كيك هندونه اي، يلدايي!آبميوه ها و بعدش بريدن كيك و بعدش هم هندونه... ميگن و كمي مي خندن ... نوبت رفتنه ... اين يلدا هم گذشت ...سال ديگه كجاييم ؟ خدا ميدونه....