صبح هفت و نيم از خونه ميايي بيرون. ميگي مگه اينقدر سرده كه انگار خاك مرده پاشيدن تو خيابونا. اول ميري كارواش . ميبيني اولين نفري. كمتر از چهل دقيقه بعد ماشينت آمادست. فكر ميكني فرق اوني كه تو اين سردي هوا با آب سرد ماشينت و ميشوره با تو كه تو يه ماشين خيلي معمولي تميز و گرمي با اوني كه تو ماشين چند صد ميليونيشه چيه؟

زنگ ميزني خانم رشيدي . ميگه كاراتون آمادست ميري. بقيه پولو ميدي و كاراتو ميگيري واسه چهارشنبه همه ي برنامه هاتو آماده كرده.
ميري كلاس اول گرامر بعد رايتينگ آيلتس . خوشحالي كه يه ربع زودتر ميري خونه .

عصر كلاس داري. اما كلاس نيست بچه ها يلدا رو جشن گرفتن. بايد آبميوه ميگرفتم. از شانس من سوپر زيتون داره جابجا ميشه و تنوع جنسشون كمه. ميگيرم و ميرم طرف موسسه.
جنجو، عينكي، عروس مردم، قرمچ، ترمه و مچو اومدن ... جنجو مثه هميشه مشكي پوشيده و داره با موبايلش ور ميره. عروس مردم نشسته مثه هميشه يه جورايي بي خيال اما در همون حال عجيب و غريب ...يه لحظه فكر ميكني اصلا نتونستي ازش سر دربياري. قرمچ يه پالتوي سرخ خوشگل پوشيده و بهش ميگي بهت نمياد از اين سليقه ها داشته باشه كه ريسه ميره از خنده ...ترمه هم كه مرموز .... مچو ساكت و با همون مانتوي هميشگي...عينكي اروم و با همون لبخند هميشگي كه نميشه بفهمي بيشتر لبخنده يا اخم ! پتال با كيك مياد تو يه كيك هندونه اي، يلدايي!آبميوه ها و بعدش بريدن كيك و بعدش هم هندونه... ميگن و كمي مي خندن ... نوبت رفتنه ... اين يلدا هم گذشت ...سال ديگه كجاييم ؟ خدا ميدونه....