يكي يدونگي...
گفته بودم
فراموشي زمان مي خواهد
اشتباه بود
فراموشي زمان نمي خواهد
فراموشي دل مي خواست
که آن هم پيش تو ماند
اُزدمير آصف
گفته بودم
فراموشي زمان مي خواهد
اشتباه بود
فراموشي زمان نمي خواهد
فراموشي دل مي خواست
که آن هم پيش تو ماند
اُزدمير آصف
شهامت می خواهد سرد باشی
اما گرم لبخند بزنی
فروغ فرخزاد
ببین من تو رو دوست دارم.
می دونم که این فقط توی فیلما اتفاق می افته، اما واقعا دوستت دارم.
وودی آلن- رز ارغوانی قاهره
مدتی است که نسخه موبایلی وبلاگها فعال شده است.
جهت دسترسی به نسخه موبایلی وبلاگها کافیست حرف m را به انتهای آدرس وبلاگ اضافه کنید
( مانند news.blogfa.com/m )
خسته ميشي ، بعضي وقتها. از همه . از اين همه نياز به قوي بودن، و ونمود به قوي بودن، قوي هستمف هميشه بودم اما اينروزها دلم نمي خواهد باشم. حداقل براي خودم ...جلوي خودم ، دلم نمي آيد. دلم ميگيره از بابت همه شعرهايي كه ننوشتم همه كتابهايي كه نخوندم همه ي كتابهايي كه ننوشتم. همه شون اينجا تو ذهن شلوغم هميشه رژه ميرن.
ديگه جهان نوري برام نداره. نه نگاهي دلم را ميبرد نه اشتياقي به كسي يا چيزي احساس ميكنم. دوستانم را دوست دارم شاگردام رو ... اما ... مثله اينه كه زده اند: تا اطلاع ثانوي تعطيل. مثه تقويمي كه از يه جايي به بعد روي همه ي برگهاش نوشتن: جمعه تعطيل رسمي، با رنگ قرمز يا آبي تيره. شايد موقتيه، سپيده هم تازگيها همينطوري مينويسه . هركي كه شايد كمي... .
خوب ميمونم. نه اينكه ادعاي خوب بودن داشته باشم. نه ! اصلا در ذهن من - بنا به دانستن خيلي چيزها رذايلي شديد تر از خيلي ها وجود دارد - اما سعيم را ميكنم. تازگيها خيلي راحت هر كه را دوست ندارم از ذهنم از خانه ام از دفترم از adress book موبايلم - كه نميدانم اگر پاك بشود چه خاكي به سرم بكنم - پاك ميكنم. در تمام اين سالها شمار تمام كساني كه از غريبه ها اذيتم كردند شايد به شش هم نرسد. اما از "آشنايان دور يا نزديك" شايد بگويم همه شان. چه كيفي دارد فراموشي نسيان. چه لذتي دارد خودت را از همه ي كساني كه آزارت ميدادند گرفتن. اگر كسي هست كه فكر ميكند من بدم يا خوبم برايم بنويسد لطفا.
قولهايي هست كه هيچ وقت نميتونم اونا رو بشكنم. كمك كردن... رويا داشتن... عاشق بودن. سالهاي سال است رويايي نديده ام اما در انتظارم...ديگر عاشق كسي نيستم اما ساقهاي زنان را دوست دارم.
شما را بخدا دست از قضاوت اين و آن و من برداريد بياييد اين سطور رو كي آدمي زاد وار بخوانيد .... . خوبهايم رو دوست داشته باشيد و بديهايم را به خودم - و نه براي خودتان و ديگران - يادآوري كنيد.
من آدمها را دوست داشتم.
اگر بشود که باز
باد بیاید و بوی پیراهنِ ترا به یادم بیاورد،
به خدا از تختِ ستاره و تاجِ ترانه خواهم گذشت
درِ بیکلیدِ زندانِ گریه را خواهم گشود
حواسِ همهی کلمات را
از دستورِ بیدلیل اسم و استعاره آزاد خواهم کرد
بعد هم حکومتِ دیرسال دریا را
به تشنهترین مرغانِ بیاردیبهشت خواهم بخشید
من عاشقترین امیرِ اقلیمِ آب و آینهام.
اگر بشود باد بیاید و باز
بوی خیسِ گیسوی ترا
به یادم بیاورد
به خدا به جای غمگینترین مادرانِ بیخواب و خسته
خواهم گریست
مسافران بیمزارِ زمین را
از آرامگاه آسمان آواز خواهم داد
پیراهنِ شبِ نپوشیده را
به خبرچینِ مجبورِ نان و گریه خواهم بخشید
و رو به گرسنگانِ بیرویا
نامهای روشن از نماز نور و عطر عدالت خواهم نوشت،
که تشنهترین مرغان بیاردیبهشت
خوابِ آب دیده و دعای دریا شنیدهاند.
این پایان مویههای مادران ماست
به خدا او در باد خواهد آمد ...!
سید علی صالحی
آراممي، ببار
من در هواي آمدنت هستم.
سيد علي ميرافضلي
آنكه روحش كليد باران است
سر راهم قرار ده اورا.
كمي بهار، كمي لبخند
بيا و پنجره شو در من.
مرا ازين همه آشفتگي
بيا بتكان.
از لبت قهوه ي داغ
برفگير است دلم.
شهر را
خسته ميكنند
عشق هاي ناتمام
روح را.
من می روم با دست هایت
چتری برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شب تاب
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می وزد.!
آن هم
نسبت به کسي که
زيباترين حس دنيا را
با او تجربه کردي
مارگارت آتوود
باز اومده و روبروت نشسته. لبهاي سرخ پوست سفيد كره اي. از زندگيش ميگه. نميدونه بايد چكار بكنه. دلداريش ميدي. چهارتا كاري رو كه بايد بكنه و حتما هم راه نجاتش هستند رو براش يادآوري ميكني. بهش ميگي كه دوستش داري اما نه اونطور كه بدونه. براش بهترينها رو مي خواي. بهش ميگي كه اين كارها او رو به جايي نميرسونه. بايد قوي تر باشه . بايد محكمتر باشه. بايد شان خودشو (بقول توت فرنگي!) بيشتر حفظ كنه. زيباست... خيلي زيباست... اصلا مهم نيست كه حتي ...ولو قسمتي از اين زيبايي از آن آرايشش باشه ... عطرش رو دوست داري... مزه ي خوشي داره ... اما ميدني كه حق نداري بيش از اين قسمتي از زندگي كسي باشي... بايد بذاري همه برن...
ت پيام ميده ميگه اينروزها با هر كي كه همدردي ميكنه اشك مييزه زشت نيست؟ ميگم نه و تو دلم ادامه ميدم نه زشته نه چيزي ديگه . اشكها آن ريختنند نه آن اندوختن....
با آ حرف ميزنه دلش گرفته تولدشه ... ام خوشحال نيست نميخواد تولدش باشه....
ش همه كه پاشو كرده تو يه كفش ....
تو هيچ نقطه ضعفي نداشتي
من داشتم
من عاشق بودم
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطیبزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد . "
در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت
این عو عوی سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
امروز ،
تیتر اول خبر ها این بود:
مرد پستچی در برف جان داد!
.....
یقین دارم که این بار ،
یکجا ،
جواب تمام نامه هایم را فرستاده بودی...
همانا مردم چون نمیپرسند، هلاک میشوند.
امام صادق
گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقتها، آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!
صبح خیلی زود بود، خیابان ها پاک و خالی، به ایستگاه رفتم، وقتی ساعت یک کلیسا را با ساعتم مقایسه کردم، دیدم خیلی دیرتر از آن است که فکر کرده بودم، باید خیلی عجله می کردم، وحشت این کشف سبب شد در راه تردید کنم، هنوز شهر را خیلی خوب نمی شناختم، خوشبختانه یک پاسبان نزدیکم بود، به طرفش رفتم و نفس زنان نشانی را پرسیدم. لبخند زد و گفت: "از من مسیر را می پرسی؟". گفتم "بله، چون خودم پیدا نمی کنم." گفت: "خودتو خسته نکن! خودتو خسته نکن!" و ناگهان پشتش را به من کرد و رفت، مثل آدم هایی که می خواهند با لبخندشان تنها باشند.
حرمتِ چترها را نگاه داريد
اين باران
از رويِ رحمت نيست که ميآيد
آسمان
فصل به فصل
در عزاي کودکانِ ما
گريسته است
زمين
نسل به نسل
در سوگِ خوشههايِ گندم گريسته است
باران ببار
به جاي چتر تابوت بر شانه هامان گذاشته ايم
در سکوت
حرفهاي مردمان بزرگ را
به قبرستان ميبريم
بارور شدن را
دست جمعي
به گور ميبريم
باران بر فرداي نسلِ ما ببار.
در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم.

آنسوی افق، سرخ، سرختر است و چشم چالاکتر. طلا همان است که گمان میکردیم، آنگاه که در جستجویش بودیم. گذرگاهِ میانِ ساحل و امواج، یکسره لطافت است. گُلها در عمقِ دریاها میشکفند و جلبکها به آرامی همچون گیسوانِ پیچکها، روی بامهای سفالین میجنبند.
آنسوی افق نه خبری از مقررات و فرامین است، و نه نطقهای انتخاباتی و کارخانههای اسلحه. هلیکوپترها بیصدایند و کودکان با آتش بازی میکنند، و پرندگان هنرمندانه پرتاب میکنند فضلههای رنگین و عطرآگینشان را روی قیرهای شبتاب.
آنسوی افق، افقهای دیگریست و پیچکهای فرداها، ناگاه ظهور میکنند در باغهای انتظار، آنجا که زمان بازمیگردد تا آرام کند فریادهای دهشتناکِ گذشته را. و مشعلهای مردگان در مدارِهایشان میچرخند در فضا تا ماجراجویان را به خویش فرا خوانَند. همانجا که به پاداش میرسد صبوریِ قرون، و میتوان کمابیش بیافسوس بهاهتزاز درآورد ژندهپارههای انسانیتِ از دسترفته را.

ﻧﺒﻮﺩﻥ "
ﺗﻮ
ﻓﻘﻂ
" ﻧﺒﻮﺩﻥ "
ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
" ﻧﺒﻮﺩﻥ "
ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﺳﺖ ...
هر صبح
به بازار میروم برای بهدست آوردن روزی
جاییکه
دروغ فروخته میشود
امیدوارانه
جایی در صف فروشندگان
برای خود
دست و پا میکنم.
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بُرّیم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته