به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.



و بالاخره خواهی فهمید که :


همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.


یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.


قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.


مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.


و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.

ویسلاوا شیمبورسکا

شهامت میخواهد

دوست داشتن کسی که

هیچوقت

هیچ زمان

سهم تو نخواهد شد 



ناظم حکمت

ﻣﻦ ﻫﻨوز

ﮔﺎﻫﯽ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ

ﺗﻮ ﺭﺍ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ



خريت ...

Inline image 1
 
 
یک مبارزِ انتحاری ( ازطایفه القاعده ) که در انفجاری ناموفق دستگیر شده بود، مورد تفتـیش بدنی قرارمیگیرد متوجه میشوند که حفاظی آهنی برای مصون ماندن اعضاء تناسلیـش هم همراه دارد علت راکه می پرسند میگوید دراین مأموریت که قراربود همراه بمب منفجر شوم میخواستم
   درآن دنیا مشکل  آمیزشی دربهشت نداشته باشم
 
دوسه مثقال خریت زخران چیزی نیست
آدمی هست که الحق دوسه خروار خراست
 
 

سيد علي صالحي


گاهی آنقدر بدم می آید 

که حس میکنم باید رفت

باید از این جماعت پُرگو گریخت

واقعا می گویم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم،

بعد بی هیچ گذشته ای 

به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام.

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟

سيد علي صالحي

 "یک جائی دور

یک جای خیلی دور

دورتر از این خواب و این حرف و این حدود ...."

سیدعلی صالحی

اشتباه

هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟
گاهی کمی آلودگی... بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد
خیلی ها خیلی وقت است...
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند
به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست.

شمعی اگر نمی افروزم

کبریتی اگر نمی کشم

دلیلش آنست که "ماه" را دیده ام

ما را چه کار به خورده ریز نور ها؟!

این تاریکی را

جز به دست ماه

نخواهم داد...

" ژوزه ساراماگو "

با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار 

می کنیم . آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که : 

" به چه قیمتی عادت می کنیم! ؟ "


" قیصر امین پور "

آن اتفاق ساده نیفتاد

با گریه های یکریز ،



یکریز ...


مثل ثانیه های گریز


با روزهای ریخته


در پی باد


با هفته های رفته


با فصل های سوخته


با سال های سخت


رفتیم و ...


سوختیم و ...


فرو ریختیم !


با اعتماد خاطره ای در یاد


امّا 


.


.


.


آن اتفاق ساده نیفتاد 



يكي يدونگي...کمی زودتر / حافظ موسوی

بهار را کمی زودتر


پشتِ پنجره می‌آویزم




( فقط سه چار شاخه‌ی گیلاس ...)




و می‌دهم به پیرمردی که آن طرفِ کوچه ، زیرِ بید ،


قلمدان می‌سازد


که قاب بگیرد


 


نگو نمی‌شود.


شده است.


و قاب را کمی زودتر


پشت پنجره می‌آویزم.


 


اما بهار نیست


چیزی است بین آذر و اسفند


شاید کمی نسیم


کمی نسیان


 


باید صدای قاه قاهِ پیرمرد خنزر پنزری بوده باشد


(خیال کرده بودم قناریِ کوچکی است که می‌خوانَد )


اما


چیزی است در همین حدود


بهار، پنجره ، اسفند ، قه قه ، چَه چَه ...


که جفت و جور نمی‌شود.


نشد.




هر چند آن سه چار شاخه‌ی گیلاس ...




خاموش‌اند درختان


خاموش است خاک


تنها سنگینی این برف محض


از هستی خبری می‌دهد.


افق محصور است


خلا، سبکی را زخم می‌زند


جسم، خود را محبوس می‌کند


محبوس رویاهای خویش


از آدمی می‌گریزد


و حتی باد


گم‌شده در خیالاتش، از یاد می‌برد


ابعاد محسوس را.


هیچ‌کس گمان نمی‌برد


که زیر این برف،


این برف محض،


اندیشه‌ی کوچکی


اسیر آهن‌رباها


سرود جاذبه را خلق می‌کند


چنان چون‌که رازی،


گل.


کلاغ آن را حدس می‌زند


و در آسمان یخی منفجر می‌شود


و معلق می‌ماند


بالای آن


آن‌جا که گل، پوشیده و پنهان


نفس می‌کشد.

حظه‌ی احترام / ادوین برُک / ترجمه ی مودب میرعلایی


از پدربزرگم دو چیز را به یاد دارم


شلوار نخ‌نما و اینکه چگونه هر روز


ساعت جیبی‌اش را دو دقیقه جلو می کشید




وقتی از او پرسیدم که چرا باید چنین دقیق زمان را بداند


گفت یک تاجر، می تواند مالی را ببازد


اگر به قرارش دو دقیقه دیر برسد




وقتی از دنیا رفت دو پیپ از جنسِ کف دریا


و سکه ای طلا که به زنجیری بود باقی گذاشت


کسی پیپ‌های از کفِ دریا را دور انداخت


و سرِ سکه بگو مگو شد.



روز خاکسپاری‌اش ساعت‌های کلیسا به صدا درآمدند


او را به خاک سپردند


و همه‌ی فامیل دو دقیقه ساعتشان را جلو کشیدند.



گاهی / عمران صلاحی

گاهی صدای زیبایی


در مرداب فراموشی می روید


تنهایی با دستی لرزان صدا را


می چیند و می بوید


و آن را در گلدانی می گذارد.


http://stuffkit.com/wp-content/uploads/2012/09/Fantasy-Photoshop.jpg

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری 

 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری 

 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 

 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری 

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان 

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری.

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی 

 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری 

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند 

 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد 

 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری 

 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست 

 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری 

 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری 

 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری 

 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم 

 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری 

 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر 

 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری 

 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها 

 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

تنهایی‌ها عمیق‌اند .... محمد شمس لنگرودی

تنهایی‌ها عمیق‌اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 حلزون‌ها چه‌قدر تنهایند

به جز آشیانه‌ی خود همراهی ندارند.

 تنهایی‌ها عمیق‌اند، آشیانه‌ی کوچکم!

و تو در خاموشی‌هایم می‌درخشی

در آتش و روشنی می‌درخشی

و من آن‌قدر دوستت دارم

که فراموش می‌کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

چشم به راه ... سیدعلی صالحی

گلی بی‌نام در آوای اکليل آسمان،

يک صندلی در سرسرای مداين، خالی از من و 

سنگين‌تر از غبار.



بر بلندای بادِ پيچ پچپچه، با چتر پنجه بر پيشانیِ پيرار،

فراز می‌شوم

تا دوردستِ جهان را به خاطر بازآمدنت بنگرم،

آن روز که تو رفتی، روز بود،

روشنايی روز سواد گامهای ترا می‌شمرد.



دريغا گل بی‌نام!

آوای اکليل آسمان!