عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

هر فردی می تواند در آن واحد، عاشق چند نفر باشد، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند

ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...


فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...


انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!




مست شو بانو 

مست از من 
آن چنان مست که دريا به رنگ گل سرخ درآيد
به رنگ شراب تيره 
به رنگ خاکستري
 
به رنگ زرد 
و چه زيباست
زني که در حضور شعر
تلو تلو مي خورد و
مست مي شود
من
در زيباترين نمود ام هستم
در درخشان ترين لحظات تمدن ام

 
آه 
آن گاه تن به عشق مي سپارم
که متمدن شده باشم 
بختي ديگر به من بده
تا تاريخ را بنويسم بانو
 
چرا که تاريخ
هرگز به تکرار خود برنمي خيزد 



Woman's Legs on Bathroom Floor


نزارقبانی


بیش از اینها ، آه ، آری


بیش از اینها میتوان خاموش ماند




میتوان ساعات طولانی


با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت


خیره شد در دود یک سیگار


خیره شد در شکل یک فنجان


در گلی بیرنگ ، بر قالی 


در خطی موهوم ، بر دیوار


میتوان با پنجه های خشک


پرده را یکسو کشید و دید


در میان کوچه باران تند میبارد


کودکی با بادبادکهای رنگینش


ایستاده زیر یک طاقی


گاری فرسوده ای میدان خالی را


با شتابی پرهیاهو ترک میگوید




میتوان بر جای باقی ماند


در کنار پرده ، اما کور ، اما کر




میتوان فریاد زد


با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه


" دوست میدارم "


میتوان در بازوان چیرهء یک مرد


ماده ای زیبا و سالم بود




با تنی چون سفرهء چرمین


با دو پستان درشت سخت


میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد


عصمت یک عشق را آلود


میتوان با زیرکی تحقیر کرد


هر معمای شگفتی را


میتوان تنها به حل جدولی پرداخت


میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت


پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف




میتوان یک عمر زانو زد


با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد


میتوان در گور مجهولی خدا را دید


میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت


میتوان در حجره های مسجدی پوسید


چون زیارتنامه خوانی پیر


میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب


حاصلی پیوسته یکسان داشت


میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش


دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت


میتوان چون آب در گودال خود خشکید






میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم


مثل یک عکس سیاه مضحک فوری


در ته صندوق مخفی کرد


میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز


نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت


میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند


میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت




میتوان همچون عروسک های کوکی بود


با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


میتوان در جعبه ای ماهوت


با تنی انباشته از کاه


سالها در لابلای تور و پولک خفت


میتوان با هر فشار هرزهء دستی


بی سبب فریاد کرد و گفت


" آه ، من بسیار خوشبختم " 





فروغ فرخ زاد

سلامتي اوني كه از همه بيشتر كار كرد و از همه كمتر خسته بود.

سلامتي اوني كه هيچ كار نكرد كه كسي اذيت بشه ولي همه فقط كاري كردن كه اذيتش كنن.

خانم ف

لطفا با همراه من تماس بگيريد. خوشحال ميشم كمكتون كنم.

آيا مسئولِ نهايیِ آرامشِ جهان


آغوشِ عجيبِ حضرتی به نام زن است؟


چاره‌ای نيست


تنها به همين هوایِ هميشه بينديش،


وگرنه زمهريرِ اين زمستان را


تحمل نخواهی کرد.




از " دفترهای سالخوردگی" / احمدرضا احمدی

« بال‌هایم التیام یافته بود، دکتر گفت: شما می توانید دوباره پرواز کنید. اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم. در امتداد خیابان تنها با بال‌هایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه می‌رفتم. مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. دچار غم و حرمان که می‌شدم از بال‌هایم پرهای آبی‌رنگ به خیابان می‌ریخت. روزی خواستم بر فراز دریا پرواز کنم. توفان بود. روزی خواستم بر فراز گندم‌زار پرواز کنم، کلاغ‌ها از صبح گندم‌زار را فتح کرده بودند. روزی خواستم بر فراز دختری تازه‌بالغ پرواز کنم، کبوترها دختر تازه‌بالغ را محاصره کرده بودند. بر فراز آتش هم پرواز کردم، با احتیاط بر فراز آتش می‌رفتم که شعله‌ی آتش به بال‌های من اصابت نکند.


چه تنها بودم، کسی مرا با بال‌هایم نمی‌شناخت. بال‌هایم از تنهایی من کم‌کم کوچک و کوچک شدند و در یک صبح جمعه‌ی بارانی، محو شدند. »

...

از همان آغاز

راه ما کمي از هم جدا بود

تو مثل يک شاعر

عاشق بودي

و من مثل يک عاشق

شعر مي سرودم

هر دو گم شديم

من در پايان يک رويا

تو در يک شعر بي پايان 




واهه آرمن

اين عر عر خران تو نيز بگذرد.

نزار قبانی...با اندكي تغيير

چرا دوستت ندارم؟


از گلوله نمی پرسند


از کجا آمده


معذرت هم نمی خواهد


از من نپرس چرا دوستت ندارم


نه من می دانم


نه تو









‫‏یغماگلرویی

شبای تاریکِ بی‌حوصله‌گی،


وقتی هیشکی نیست که حرفاتو بگی،


چشماتو به ماهِ آسمون بدوز


همه حرفاتو بگو به سادگی!








يكي يدونگي...

تو نباشی
دوستت می‌دارم
وسط حنجره، حلق آویز است.

تو نباشی
خبری نیست که نیست
تیترها ـ ریز و درشت ـ
تیر در ظلمت رستاخیز است.

تو نباشی
گرچه تقویم ورق خواهد خورد
آخرش پاییز است.


"سید علی میر افضلی"

يكي يدونگي...

دلم برايت تنگ ميشود

خيلي...

افسوس كه هيچ وقت نديدمت .

يكي يدونگي...

شعرها

بودنشان را مدیونِ نبودنِ "تو" اند ! ...


تو که هستی ،

زندگی که خوب است

شعر از لبِ شاعر چنان می افتد

که غذا از دهان

که برگ از درخت

که کسی از چشم کسی

...


مهدیه لطیفی


يكي يدونگي...


آرامم! 

دارم به‌خیالِ تو راه می‌روم 

به‌حالِ تو قدم می‌زنم 


آرامم!... 

دارم برایِ تو چای می‌ریزم 

کم رنگ وُ 

استکان باریک 

پر رنگ وُ 

شکسته قلم 


آرامم! 

دارم برایِ تو خواب می‌بینم 

خوابی خوب 

خوابی خوش 

خوابی پر از چشم‌هایِ قشنگِ تو! 

صدایِ جانَ‌م گفتنِ تووُ 

برایِ تو مُردنِ، 

من! 


آرامم، 

به‌خوابی پراز خیلی دوستت دارم! 

پر از کجا بودی 

پر از سلام، دلم برایِ تو تنگ شده است 

دارم برایِ تو خواب می‌بینم



وَ به تو سلام می‌کنم 

سلام علاقه‌یِ خوبم 

علاقه‌ جانِ من 

من به خیالِ تو 

آرامم. 


می‌دانی؛ 

من سال‌هاست به دوست داشتنِ تو آرامم. 



98244279156363711145.jpg

از: افشین صالحی    

بیل کازبی

من نمی‌دانم که کلید موفقیت چیست،

اما کلید شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی.







تاملات يه ذهن شيزوفرني ...آرام

بگذار دیگران به صفحه هایی که نوشته اند، افتخار کنند. افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.

خورخه لوییس بورخس

فكر ميكني، تمام مدت، كار هم ميكني، درست - تا اونجايي كه ممكنه - ميگي با خودت خطاهات چيا بودن تو زندگي؟ كجا خطا كردي ؟ اصلا اينكارو كردي؟ مگه ميشه جوابت نه باشه... . ولي يه چيز و ميدوني هيچ وقت پيش قدم نشدي تو دل شكستن، تو ناطور از آب دراومدن... . 

بعضي وقتا ميگي بذار بگم ... به خيلي چيزا به خيلي احساسا به خيلي چيزها بگ به درك. مگه بقيه نميگن؟ به اوني كه حق مي خوره به اوني كه  آدمها و سرنوشتهاشون رو به آسوني ضايع ميكنه تباه ميكنه ... به آدمهايي كه هزار تا خوبيتو ميذارن زير پا و ... ولي نه من مرد به درك گفتن نه بودم نه هستم .... يعني ميدوني ... نميشه ....

ف پيام ميده كه " اين وبلاگ ديگه مال خودت نيست ماله خيلاياست كه تو شدي مدلشون بايد خيلي مراقبه اونچيزايي كه اينجا مينويسي و ميگي باشي " شايد راست ميگه ... اما من هيچ وقت نخواستم از خودم مدل بسازم. هيچ وقت نخواستم اداي آدم خوبه يا بده ي داستان رو در بيارم ... اما خواستم ...خودم باشم ... يا حداقل اوني كه مي خواستم باشم... اوني كه شايد شد يا نشد. براي همه روشن كردم كه اين وبلاگ شهامت منه... همه بايد بدونن كه اينجا ته ته ته دل منه... همه چيش مثه كفه دست واضحه. پشت و رو نداره يه رويه است.

سريال كوزي گوني نگاه ميكني يعني مجبوري كه نگاه كني. يه مرده داره با زن سابقش حرف ميزنه و حرفاي قديمي نگفته رو وا گويه ميكنه..." تو يه زني بودي كه بين بچه هات فرق گذاشتي ..  گذاشتي يكي خوشبخت بشه پولدار شه .. اما يكي ديگه رو دوست نداشتي ... پشتشو خالي كردي ولش كردي گذاشتي هرچي شد سرش بياد ...حالا داري گريه ميكني؟ مثه گربه اومدي كه چي ؟ " ياد غم و غصه هاي خودت - يه تيكه شون - ميافتي... به كي بري چي بگي ؟ واسه كي ميتوني تعريف كني ؟

كي واسه شاگرداش موسيقي گذاشت. كي واسشون گوش شد؟ كه پا به پاشون درد و دل...............ول كن ................

عينكت و جا ميذاري ميرسي دفتر تازه يادت مياد دوسه تا چيز مهم ديگه رو هم جا گذاشتي.... . درس ميدي درس ميدي درس ميدي. 

شب بخير ...



مخاطب خاص و عام

اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است:
 می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق.

بیشعوری - دکتر خاویر کرمنت

يكي يدونگي...

يک زن 

اگر بخواهد 

حتي مي تواند با صدايش 

تو را در آغوش بگيرد 


ايلهان برک

byeeeeeeeeeeeeeeeeee

سرویس طنز و کاریکاتور - مسعود مرعشی:
یکی دو روز قبل، بازی با شکوهی برای خداحافظی مهدی مهدوی کیا، از بازیکنان خوب کشورمان در نظر گرفته شد. ما کاری به اینکه چقدر خرج میلان شد و این بازی چه حواشی داشت نداریم، ولی انصافا آقا مهدی را خوشحال کردند و او با آرامش خاطر فوتبال کشور را وداع گفت. حالا این خداحافظی را که دیدیم، بلاتشبیه، بلاتشبیه، یاد خداحافظی غریبانه آقای احمدی نژاد افتادیم. دکتر طفل معصوممان در کمال بی توجهی مردمی‌با یک ساک آمده بود، با یک ساک هم رفت. هیچ کس به بدرقه اش نیامد. در حالی که همه داشتند در مراسم تحلیف با روح جک استراو گوجه بازی می‌کردند، او ساکش را پر از 16 میلیارد پول راه اندازی دانشگاه ایرانیان کرد و غریبانه از پاستور به نارمک کوچ نمود.
حالا قصد داریم برای اینکه از دلشان در بیاوریم، چند طرح برای بازی خداحافظی ایشان بگذاریم.

1. بازی با پیشکسوتان میلان:
آقای احمدی نژاد با یکی از سیاستمداران پیشکسوت ایتالیا مناظره کند. ترجیح شخصی خودمان آقای برلوسکونی است چون قدرت مانور دکتر را زیاد می‌کند.
اولا روی نام این عزیز ایتالیایی خیلی می‌توانند مانور بدهند و افشا کنند که به چه گروه و گعده ای وابسته است.
دوما ایشان حق انتخاب دارد که عکس کلی بانو را جلوی دوربین اینطوری اینطوری کند. به لطف خدا آقای برلوسکونی در این مقوله سیرمانی ندارد.
سوما می‌تواند بگوید: «آقای برلوسکونی عزیز! من به شما علاقه‌مندم. اما باید بپرسم واقعا بچه‌های آقای دون کورلئونه دارن چه کار می‌کنن توی اون مملکت؟»
چهارما می‌تواند بگوید: «من یک پرونده ای دارم از مسائل باشگاه میلان، اجازه دارم راجع به اون صحبت کنم؟ نشون بدم؟ بگم؟ بگم؟»

2. ساخت کلیپ «کهنه سفر»:
از آنجا که برای آقای روحانی کلیپ ویدئویی «نوسفر» را ساخته اند، می‌شود برای آقای احمدی نژاد هم کلیپ «کهنه سفر» یا «آن سفر کرده که صد قافله چی همره اوست» را ساخت.
این کلیپ که به کارگردانی هنرمند برجسته و همه فن حریف این مرز و بوم، جناب آقای دکتر پروفسور شمقدری ساخته شده، حاوی همخوانی هنرمندان محبوب و دوست داشتنی کشورمان، محمدرضا شریفی نیا، جهانگیر الماسی، پروانه معصومی، احمد نجفی، حامد کلاهداری، بهاره افشاری، مسعود ده‌نمکی، الناز شاکردوست، کامران تفتی، آخ آخ داشت یادمان می‌رفت، علی‌رام نورایی (که احترام بزرگترهای سینما، علی الخصوص کمال تبریزی را نگه می‌دارد)، امین حیایی، حمیدرضا پگاه و... (بقیه عزیزانی که از قلم افتادند، ما را به تعهد هنری‌شان ببخشند) با آقای احمدی‌نژاد است.‌هان! گمان نکنید ما اصل جنس یادمان می‌رود! خیر؛ مشاور اعظم هنری این کلیپ هم برادر ارجمندمان استاد فرج‌ا... سلحشور هستند.
همچنین بخش‌های آواز دشتی اثر را استاد علیرضا افتخاری تقبل می‌کنند و استاد «حامد زمانی» هم با ندای «مرگ بر مخالف من» فضای کار را عطرآگین می‌کنند.
3. برای آقای احمدی نژاد، یک عدد «مرتضی حیدری» پلاستیکی و یک دوربین هندی‌کم بخریم، که ایشان در خانه همینطور مصاحبه ضبط کند و از پیشرفت‌های عظیییییم دولتش بگوید.
4. تعدادی صندلی پلاستیکی خالی برای ایشان بخریم که ایشان بگذارد توی حیاطش و بعدازظهرها با یاد صندلی‌های خالی نیویورک، حرف‌هایش را بزند و برود توی یک حصن و حصاری.

صبح پنج شنبست، پاهات از سنگن، اما بايد بري كلاس . از هشت كلاس داري اوليش اسپيكينگه، دوميش بعد از مدتها درس سوم راهنماييه و آخريش آيلتسه. خيلي خسته ميشي. تموم دلخوشيت يه بطري كوچولو شير كاكائويه كه همرات آوردي دفتر. همه چي سريع پيش ميره . مثه هميشه ناهار و يك كمي استراحت. امروز بايد تاييديه ترانسفر ف رو بگيري و پرينت فرمش رو. بعدش هم بايد برنامه ي ترانسفر گ رو باهاش درميون بگذاري، اولين برنامه ي ترانسفر خرداد نود و سه ميشه و به برنامش نميخوره. به همين زودي ساعت سه و ده دقيقه ميشه دوباره لباس و راه مي افتي. توي سه دقيقه مسير به يه ترانه گوش ميدي فكرات و جمع ميكني تا درست بري سر كلاس. 

جلسه اول گروه داغوناست. هنوز پاتو نذاشتي خانم ك پاپي ميشه كه اينا شهريه ندادن ميگم"خوب برو بهشون توضيح بده و ازشون بخواه." ميره و تازه تو سر در مياري قضيه چي بوده. اين همه آدم بايد بابت يه اشتباه كوچيك دور بزنن. ميري كلاس. عينكي نيامده...شنگول ميگه اسمشو بنويسيد مياد. از سمت راست شروع ميكني اول تربچه بعد يه دفعه قرتي خانم شروع ميكنه حرف زدن. سروناز و توت فرنگي هي شيطوني ميكنن. شنل قرمزي و بنر مثه هميشه آرومن شايدم من فكر ميكنم. براشون ترانه ميذلريو ميدوني اگه حتي نصفه يكيشون توزرد از اب دربياد - همونجوري كه هميشه دراومده- واست كلي دردسر درست ميشه. اما مهم نيست. هيچي مهم نيست. دارن ترانه گوش ميدن سروناز و شنگول و توت فرنگي رو صندلي و دفترشون دارن چيز مينويسن. بنظر نميرسه به چيزي گوش بدن....با خودت فكر ميكني بهتر نيست بري سروقت درس؟ هزار تا فكر از سرت ميگذره...حلال بودن پولت .... و .... . اين وسط تربچه مثه هميشه كل كلش مياد. يه كوچولو بهشون درس ميدي...احساس ميكني وقتشون رو به بطالت گذروندي... .
 يه چايي و دوباره كلاسي....

ميان شروع ميكني درس دادن . اول جاست و بعدشم 504. وسط كار هي شوخي ميكني هي سربسرشون ميذاري تا شايد يخشون بشكنه اما... . اين وسط يكي همش ادا در مياره بقيه يا حواسشون نيست يا ناديده ميگيرن . هي طاقت مياري ... بعد ديگه همه چي و ميذاره زير پا .... مثه ....هميشه با كتاب كه ميدوني اسيبي نميزنه و با لبخن ميزني...همه ميدونن زدن نيست ... خشونت نيست .... بهش ميگي كه كارش درست نيست حرفش درست نيست اداهاش درست نيست خميازه هاش كتاب نياوردناش جواب دادناش..... . گريه كنون از كلاس ميره بيرون...ميشه اولين نفر تو تاريخ تدريست ... انگار اين كلاس بايد ركورد دار اولينها باشه ....
ميري دفتر يه مسكن از مسكن سبزاي بهار ميخوري....خرو ميندازن منو نه...

دوتا ديگه سه ساعت پشت سر هم مواظبي كه ناراحتي كسي سر كسي خراب نشه.....

حوصله ي چيز نوشتن نداري ... مي خوابي....
جمعه ست پا ميشي خيلي وقت بود تا ده نخوابيده بودم...خيلي ...خيلي .. خيلي....وقت.... فقط مي خوري ... نميخواي به چيزي فكر كني... يه كتاب از يادداشتهاي ماركز ميرسه دستت. ميخوني ..چند برگ .... خوابت ميبره. بيرون ...دوش... مرده شور ....
"جمعه چيز تازه اي برام نداشت"
ب پيام داده ...دوباره ميخواد بياد كلاس ...لجت در مياد .... به ز ها هم بگي بيان.... دوباره برنامه ريزي .... كلاس پشت كلاس ....
از خودت ميپرسي اين همه كار ؟ واسه چي واسه كي؟ كي مي فهمه؟
همين ديروز پريروز بود. مگه نگفتي به اون همه آدم حاضري يه تنه وايسي و جواب هر كي و كه فكر ميكنه اشتباه كردي بدي؟ چرا نيومدن؟ 
اگه ارزش جواب دادن و رودررو شدن و نداري واسه چي زر زر ميكنن؟ ....
چه روزهايي...
نه سرد نه گرم ....
دلت تنگ ميشه براي همه براي هيچ كس ....دلت مي خواد بميري ..... دلت مي خواد بري ...ياد يه ديالوگ فيلم ميافتي...

اندی: «می‏دونی مکزیکی‌ها در مورد اقیانوس آرام چی میگن؟»
رِد: «نه.»
اندی: «میگن هیچ خاطره‏ای نداره. این دقیقاً همون جاییه که من می‏خوام بقیهٔ عمرمو اونجا زندگی کنم. یه جای گرم که هیچ خاطره‌ای نداره.»*
 
خيلي دلت مي خواد بيان محاكمت كنن بگن ببين همه چيز تقصير تويه ....همه چيز ...اما ميگن و در ميرن ... . 
نميان. يا خيلي ترسوئن يا حق رو خيلي با خودشون ميدونن يا من ارزشش و ندارم... . كاش حداقل تكليفشون با خودشون روشن بود...
بي انگيزت ميكنن اين تيپ آدما . آدمايي كه فقط از يه چيز خيلي دارن و هيچي ديگه همه ندارن: رو...گستاخي ...جهل...علم ....


*
Film Title:The Shawshank Redemption - 1994
Director: Frank Darabont
Writer: Stephen King

تنهایی،


شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم


گاهی لباسِ برگ می‌پوشد


گاهی لباسِ برف


اما، همیشه هست!



از رضا کاظمی ...

گاهی چتر را باید دستِ باران داد


روی سرِ خودش بگیرد


و ما


جایش بباریم!



از جلیل صفر بیگی ...

لنگه های چوبی در حیاط مان


گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند


محکمند


خوش به حالشان


که لنگه ی همند.