عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز
ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...
فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...
انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!
ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...
فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...
انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست میدارم "
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهء چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت
میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "

فروغ فرخ زاد
سلامتي اوني كه از همه بيشتر كار كرد و از همه كمتر خسته بود.
سلامتي اوني كه هيچ كار نكرد كه كسي اذيت بشه ولي همه فقط كاري كردن كه اذيتش كنن.
لطفا با همراه من تماس بگيريد. خوشحال ميشم كمكتون كنم.
آغوشِ عجيبِ حضرتی به نام زن است؟
چارهای نيست
تنها به همين هوایِ هميشه بينديش،
وگرنه زمهريرِ اين زمستان را
تحمل نخواهی کرد.

« بالهایم التیام یافته بود، دکتر گفت: شما می توانید دوباره پرواز کنید. اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم. در امتداد خیابان تنها با بالهایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه میرفتم. مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. دچار غم و حرمان که میشدم از بالهایم پرهای آبیرنگ به خیابان میریخت. روزی خواستم بر فراز دریا پرواز کنم. توفان بود. روزی خواستم بر فراز گندمزار پرواز کنم، کلاغها از صبح گندمزار را فتح کرده بودند. روزی خواستم بر فراز دختری تازهبالغ پرواز کنم، کبوترها دختر تازهبالغ را محاصره کرده بودند. بر فراز آتش هم پرواز کردم، با احتیاط بر فراز آتش میرفتم که شعلهی آتش به بالهای من اصابت نکند.
چه تنها بودم، کسی مرا با بالهایم نمیشناخت. بالهایم از تنهایی من کمکم کوچک و کوچک شدند و در یک صبح جمعهی بارانی، محو شدند. »
از همان آغاز
راه ما کمي از هم جدا بود
تو مثل يک شاعر
عاشق بودي
و من مثل يک عاشق
شعر مي سرودم
هر دو گم شديم
من در پايان يک رويا
تو در يک شعر بي پايان
واهه آرمن
چرا دوستت ندارم؟
از گلوله نمی پرسند
از کجا آمده
معذرت هم نمی خواهد
از من نپرس چرا دوستت ندارم
نه من می دانم
نه تو

شبای تاریکِ بیحوصلهگی،
وقتی هیشکی نیست که حرفاتو بگی،
چشماتو به ماهِ آسمون بدوز
همه حرفاتو بگو به سادگی!
![]()
دلم برايت تنگ ميشود
خيلي...
افسوس كه هيچ وقت نديدمت .
شعرها
بودنشان را مدیونِ نبودنِ "تو" اند ! ...
تو که هستی ،
زندگی که خوب است
شعر از لبِ شاعر چنان می افتد
که غذا از دهان
که برگ از درخت
که کسی از چشم کسی
...
مهدیه لطیفی
آرامم!
دارم بهخیالِ تو راه میروم
بهحالِ تو قدم میزنم
آرامم!...
دارم برایِ تو چای میریزم
کم رنگ وُ
استکان باریک
پر رنگ وُ
شکسته قلم
آرامم!
دارم برایِ تو خواب میبینم
خوابی خوب
خوابی خوش
خوابی پر از چشمهایِ قشنگِ تو!
صدایِ جانَم گفتنِ تووُ
برایِ تو مُردنِ،
من!
آرامم،
بهخوابی پراز خیلی دوستت دارم!
پر از کجا بودی
پر از سلام، دلم برایِ تو تنگ شده است
دارم برایِ تو خواب میبینم
وَ به تو سلام میکنم
سلام علاقهیِ خوبم
علاقه جانِ من
من به خیالِ تو
آرامم.
میدانی؛
من سالهاست به دوست داشتنِ تو آرامم.

از: افشین صالحی
من نمیدانم که کلید موفقیت چیست،
اما کلید شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی.
بگذار دیگران به صفحه هایی که نوشته اند، افتخار کنند. افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.
خورخه لوییس بورخس
فكر ميكني، تمام مدت، كار هم ميكني، درست - تا اونجايي كه ممكنه - ميگي با خودت خطاهات چيا بودن تو زندگي؟ كجا خطا كردي ؟ اصلا اينكارو كردي؟ مگه ميشه جوابت نه باشه... . ولي يه چيز و ميدوني هيچ وقت پيش قدم نشدي تو دل شكستن، تو ناطور از آب دراومدن... .
بعضي وقتا ميگي بذار بگم ... به خيلي چيزا به خيلي احساسا به خيلي چيزها بگ به درك. مگه بقيه نميگن؟ به اوني كه حق مي خوره به اوني كه آدمها و سرنوشتهاشون رو به آسوني ضايع ميكنه تباه ميكنه ... به آدمهايي كه هزار تا خوبيتو ميذارن زير پا و ... ولي نه من مرد به درك گفتن نه بودم نه هستم .... يعني ميدوني ... نميشه ....
ف پيام ميده كه " اين وبلاگ ديگه مال خودت نيست ماله خيلاياست كه تو شدي مدلشون بايد خيلي مراقبه اونچيزايي كه اينجا مينويسي و ميگي باشي " شايد راست ميگه ... اما من هيچ وقت نخواستم از خودم مدل بسازم. هيچ وقت نخواستم اداي آدم خوبه يا بده ي داستان رو در بيارم ... اما خواستم ...خودم باشم ... يا حداقل اوني كه مي خواستم باشم... اوني كه شايد شد يا نشد. براي همه روشن كردم كه اين وبلاگ شهامت منه... همه بايد بدونن كه اينجا ته ته ته دل منه... همه چيش مثه كفه دست واضحه. پشت و رو نداره يه رويه است.
سريال كوزي گوني نگاه ميكني يعني مجبوري كه نگاه كني. يه مرده داره با زن سابقش حرف ميزنه و حرفاي قديمي نگفته رو وا گويه ميكنه..." تو يه زني بودي كه بين بچه هات فرق گذاشتي .. گذاشتي يكي خوشبخت بشه پولدار شه .. اما يكي ديگه رو دوست نداشتي ... پشتشو خالي كردي ولش كردي گذاشتي هرچي شد سرش بياد ...حالا داري گريه ميكني؟ مثه گربه اومدي كه چي ؟ " ياد غم و غصه هاي خودت - يه تيكه شون - ميافتي... به كي بري چي بگي ؟ واسه كي ميتوني تعريف كني ؟
كي واسه شاگرداش موسيقي گذاشت. كي واسشون گوش شد؟ كه پا به پاشون درد و دل...............ول كن ................
عينكت و جا ميذاري ميرسي دفتر تازه يادت مياد دوسه تا چيز مهم ديگه رو هم جا گذاشتي.... . درس ميدي درس ميدي درس ميدي.
شب بخير ...
يک زن
اگر بخواهد
حتي مي تواند با صدايش
تو را در آغوش بگيرد
ايلهان برک
تنهایی،
شاخهی درختیست پشتِ پنجرهاَم
گاهی لباسِ برگ میپوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

روی سرِ خودش بگیرد
و ما
جایش بباریم!

لنگه های چوبی در حیاط مان
گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند
محکمند
خوش به حالشان
که لنگه ی همند.
