صبح پنج شنبست، پاهات از سنگن، اما بايد بري كلاس . از هشت كلاس داري اوليش اسپيكينگه، دوميش بعد از مدتها درس سوم راهنماييه و آخريش آيلتسه. خيلي خسته ميشي. تموم دلخوشيت يه بطري كوچولو شير كاكائويه كه همرات آوردي دفتر. همه چي سريع پيش ميره . مثه هميشه ناهار و يك كمي استراحت. امروز بايد تاييديه ترانسفر ف رو بگيري و پرينت فرمش رو. بعدش هم بايد برنامه ي ترانسفر گ رو باهاش درميون بگذاري، اولين برنامه ي ترانسفر خرداد نود و سه ميشه و به برنامش نميخوره. به همين زودي ساعت سه و ده دقيقه ميشه دوباره لباس و راه مي افتي. توي سه دقيقه مسير به يه ترانه گوش ميدي فكرات و جمع ميكني تا درست بري سر كلاس.
جلسه اول گروه داغوناست. هنوز پاتو نذاشتي خانم ك پاپي ميشه كه اينا شهريه ندادن ميگم"خوب برو بهشون توضيح بده و ازشون بخواه." ميره و تازه تو سر در مياري قضيه چي بوده. اين همه آدم بايد بابت يه اشتباه كوچيك دور بزنن. ميري كلاس. عينكي نيامده...شنگول ميگه اسمشو بنويسيد مياد. از سمت راست شروع ميكني اول تربچه بعد يه دفعه قرتي خانم شروع ميكنه حرف زدن. سروناز و توت فرنگي هي شيطوني ميكنن. شنل قرمزي و بنر مثه هميشه آرومن شايدم من فكر ميكنم. براشون ترانه ميذلريو ميدوني اگه حتي نصفه يكيشون توزرد از اب دربياد - همونجوري كه هميشه دراومده- واست كلي دردسر درست ميشه. اما مهم نيست. هيچي مهم نيست. دارن ترانه گوش ميدن سروناز و شنگول و توت فرنگي رو صندلي و دفترشون دارن چيز مينويسن. بنظر نميرسه به چيزي گوش بدن....با خودت فكر ميكني بهتر نيست بري سروقت درس؟ هزار تا فكر از سرت ميگذره...حلال بودن پولت .... و .... . اين وسط تربچه مثه هميشه كل كلش مياد. يه كوچولو بهشون درس ميدي...احساس ميكني وقتشون رو به بطالت گذروندي... .
يه چايي و دوباره كلاسي....
ميان شروع ميكني درس دادن . اول جاست و بعدشم 504. وسط كار هي شوخي ميكني هي سربسرشون ميذاري تا شايد يخشون بشكنه اما... . اين وسط يكي همش ادا در مياره بقيه يا حواسشون نيست يا ناديده ميگيرن . هي طاقت مياري ... بعد ديگه همه چي و ميذاره زير پا .... مثه ....هميشه با كتاب كه ميدوني اسيبي نميزنه و با لبخن ميزني...همه ميدونن زدن نيست ... خشونت نيست .... بهش ميگي كه كارش درست نيست حرفش درست نيست اداهاش درست نيست خميازه هاش كتاب نياوردناش جواب دادناش..... . گريه كنون از كلاس ميره بيرون...ميشه اولين نفر تو تاريخ تدريست ... انگار اين كلاس بايد ركورد دار اولينها باشه ....
ميري دفتر يه مسكن از مسكن سبزاي بهار ميخوري....خرو ميندازن منو نه...
دوتا ديگه سه ساعت پشت سر هم مواظبي كه ناراحتي كسي سر كسي خراب نشه.....
حوصله ي چيز نوشتن نداري ... مي خوابي....
جمعه ست پا ميشي خيلي وقت بود تا ده نخوابيده بودم...خيلي ...خيلي .. خيلي....وقت.... فقط مي خوري ... نميخواي به چيزي فكر كني... يه كتاب از يادداشتهاي ماركز ميرسه دستت. ميخوني ..چند برگ .... خوابت ميبره. بيرون ...دوش... مرده شور ....
"جمعه چيز تازه اي برام نداشت"
ب پيام داده ...دوباره ميخواد بياد كلاس ...لجت در مياد .... به ز ها هم بگي بيان.... دوباره برنامه ريزي .... كلاس پشت كلاس ....
از خودت ميپرسي اين همه كار ؟ واسه چي واسه كي؟ كي مي فهمه؟
همين ديروز پريروز بود. مگه نگفتي به اون همه آدم حاضري يه تنه وايسي و جواب هر كي و كه فكر ميكنه اشتباه كردي بدي؟ چرا نيومدن؟
اگه ارزش جواب دادن و رودررو شدن و نداري واسه چي زر زر ميكنن؟ ....
چه روزهايي...
نه سرد نه گرم ....
دلت تنگ ميشه براي همه براي هيچ كس ....دلت مي خواد بميري ..... دلت مي خواد بري ...ياد يه ديالوگ فيلم ميافتي...
اندی: «میدونی مکزیکیها در مورد اقیانوس آرام چی میگن؟»
رِد: «نه.»
اندی: «میگن هیچ خاطرهای نداره. این دقیقاً همون جاییه که من میخوام بقیهٔ عمرمو اونجا زندگی کنم. یه جای گرم که هیچ خاطرهای نداره.»*
خيلي دلت مي خواد بيان محاكمت كنن بگن ببين همه چيز تقصير تويه ....همه چيز ...اما ميگن و در ميرن ... .
نميان. يا خيلي ترسوئن يا حق رو خيلي با خودشون ميدونن يا من ارزشش و ندارم... . كاش حداقل تكليفشون با خودشون روشن بود...
بي انگيزت ميكنن اين تيپ آدما . آدمايي كه فقط از يه چيز خيلي دارن و هيچي ديگه همه ندارن: رو...گستاخي ...جهل...علم ....
*
Film Title:The Shawshank Redemption - 1994
Director: Frank Darabont
Writer: Stephen King
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:50 توسط آرام
|