1بدن لخت خيابان
به بغل شهر افتاده بود
و قطرههاي بلوغ
از لمبرهاي راه
بالا ميكشيد
و تابستان گرم نفسها
كه از رؤياي جگنهاي باران خورده سرمست بود
در تپش قلب عشق
ميچكيد.
خيابان برهنه
با سنگفرش دندانهاي صدفش
دهان گشود
تا دردهاي لذت يك عشق
زهر كامش را بمكد.
و شهر بر او پيچيد
و او را تنگتر فشرد
در بازوهاي پر تحريك آغوشش.
و تاريخ سر به مهر يك عشق
كه تن داغ دخترش را
به اجتماع يك بلوغ
وا داده بود
بستر شهري بي سرگذشت را
خونين كرد.
جوانه زندگي بخش مرگ
بر رنگ پريدگي شيارهاي پيشاني شهر
دويد،
خيابان برهنه
در اشتياق خواهش بزرگ آخرينش
لب گزيد،
نطفه هاي خونالود
كه عرق مرگ
بر چهره پدرشان
قطره بسته بود
رحم آماده مادر را
از زندگي انباشتند،
و انبانهاي تاريخ يك آسمان
از ستارههاي بزرگ قرباني
پر شد.-
يك ستاره جنبيد
صد ستاره،
ستاره صدهزار خورشيد
از افق مرگ پر حاصل
در آسمان
درخشيد،
مرگ متكبر!
#
اما دختري كه پا نداشته باشد
بر خاك دندان كروچه دشمن
به زانو در نميآيد.
و من چون شيپوري
عشقم را ميتركانم
چون گل سرخي
قلبم را پرپر ميكنم
چون كبوتري
روحم را پرواز ميدهم
چون دشنهيي
صدايم را به بلور آسمان ميكشم:
((-هي!
چه كنمهاي سر به هواي دستان بيتدبير تقدير!
پشت ميلهها و مليلههاي اشرافيت
پشت سكوت و پشت دارها
پشت عمامهها و رخت سالوس
پشت افترا ها، پشت ديوارها
پشت امروز و روز ميلاد-با قاب سياه شكستهاش-
پشت رنج،پشت نه،پشت ظلمت
پشت پا فشاري،پشت ضخامت
پشت نوميدي سمج خداوندان شما
و حتّي وحتّي پشت پوست نازك دل عاشق من،
زيبايي يك تاريخ
تسليم ميكند بهشت سرخ گوشت تنش را
به مرداني كه استخوانهاشان آجر يك بناست
بوسهشان كوره است و صداشان طبل
و پولاد بالش بسترشان
يك پتك است.))
لبهاي خون! لبهاي خون!
اگر خنجر اميد دشمن كوتاه نبود
دندانهاي صدف خيابان باز هم ميتوانست
شما را ببوسد …
و تو از جانب من
به آن كس كه به زياني معتادند
و اگر زياني نبرند كه با خويشان بيگانه بود
ميپندارند كه سودي بردهاند،
و به آن ديگر كسان
كه سودشان يكسر
از زيان ديگران است
و اگر سودي بر كف نشمارند
در حساب زيان خويش نقطه ميگذارند
بگو:
((-دلتان را بكنيد!
بيگانههاي من
دلتان را بكنيد!
دعائي كه شما زمزمه ميكنيد
تاريخ زندگاني است كه مردهاند
و هنگامي نيز
كه زنده بودهاند
خروس هيچ زندگي
در قلب دهكدهشان آواز
نداده بود …
دلتان را بكنيد، كه در سينه تاريخ ما
پروانه پاهاي بيپيكر يك دختر
به جاي قلب همه شما
خواهد زد پرپر!
و اين است ، اين است دنيائي كه وسعت آن
شما را در تنگي خود
چون دانه انگوري
به سركه مبدل خواهد كرد.
براي برق انداختن به پوتين گشاد و پرميخ يكي من!))
اما تو!
تو قلبت را بشوي
در بي غشي جام بلور يك باران،
تا بداني
چگونه
آنان
بر گورها كه زير هر انگشت پايشان
گشوده بود دهان
در انفجار بلوغشان
رقصيدند،
چگونه بر سنگفرش لج
پا كوبيدند
و اشتهاي شجاعتشان
چگونه
در ضيافت مرگي از پيش آگاه
كباب داغا داغ را
با دندان دندههايش بلعيد …
قلبت را چون گوشي آماده كن
تا من سرودم را بخوانم:
-سرود جگرهاي نارنج را كه چليده شد
در هواي مرطوب…
در هواي سوزان…
در هواي خفقاني…
و نامهاي خونين را نكرد استفراغ
در تب دردآلود…
سرود فرزندان دريا را كه
در سواحل برخورد به زانو درآمدند
بي كه به زانو درآيند
و مردند،بي كه بميرند!
اما شما-أي نفسهاي گرم زمين كه بذر فردا را در خاك ديروز
ميپزيد!-
اگر بادبان اميد دشمن از هم نميدريد
تاريخ واژگونه قايقش را بر خاك كشانده بوديد!
2
با شما كه با خون عشقها،ايمانها
با خون شباهتهاي بزرگ
با خون سرهاي گچ در كلاههاي پولاد
با خون چشمههاي يك دريا
با خون چه كنمهاي يكدست
با خون آنها كه انسانيت را ميجويند
با خون آنها كه انسانيت را ميجوند
در ميدان بزرگ امضا كرديد
ديباچه تاريخمان را ،
خونمان را قاتي ميكنيم
فردا در ميعاد
تا جامي از شرابمرگبه دشمن بنوشانيم
به سلامت بلوغي كه بالا كشيد از لمبرهاي راه
براي انباشتن ما در تاريخ يك رحم
از ستارههاي بزرگ قرباني،
روز بزرگ سال
روز بزرگ سال…
