اين يه متن مكالمست كه چند دقيقه پيش اتفاق افتاد. واقعا اگر من و دوست داريد برام دعا كنيد فردا صبح ديگه پانشم از خواب با اين آدما ديگه از زندگي سيرم.... 

- ava jedi vasam doa kon bemiram nemixam zende basham


: اگه این اتفاق برات بیوفده خوشحال میشم


: جدی یمگم

 :ناراحت نشی

: میدونم راحت میشی

: این زندگی برای آدمی مثل تو نیست

- midonam.....

"برایت قهوه می ریزم، کمی‌ شیر، دو قاشق شکر،

می گذارم جلویت روی میز،

گلدان گل را کنارتر می گذارم

تا بهتر ببینمت.

قیافه جدی به خودم می گیرم

و با لهجه‌ ای که حالا برای خودم هم بیگانه است، 

می گویم: 

قهوه ات سرد می‌‌شود.

هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا

و همانطور می نشینم‌ تا تو یک روز بیایی..."

بیژن جلالی

بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند

پر از حس های خوبند

پر از حرف های نگفته اند

چه هستند .. هستند

و چه نیستند .. هستند

یادشان . خاطرشان . حس های خوبشان

آدمها .. بعضی هایشان .. سکوتشان هم پر از حرف هست

پـر از مرهم به هر زخم است !







"مهدی صادقی"

لبانت را می‌بوسم

از هم دور می‌شویم

و من

مثل کسی که خبر خوبی شنیده

اما کسی را ندارد برایش تعریف کند

به هر رهگذری که می‌رسم

سلام می‌دهم




سارا محمدی اردهالی

خسته‌ام


          خــــــــــیلی خسته


به من جایی بدهید


             می‌خواهم بخوابم


یک تخت خالی


                   یک دنیای خالی


                               یک قلب خالی ...







سارا محمدی اردهالی


چگونه خیره نشوم به مردم


که می‌خندند و می‌بلعند هم را


در خیابان‌ها




تنه می‌زنند


به زنِ جوانِ مو سفید تو




و


نمی‌دانند


مردی


تمام روز ایستاده‌


به شب نگاه می‌کند







همیشه‌ مردای‌ خوش‌تیپ‌، دخترای‌ خوشگل‌ُ گیر میارن‌،

مردای‌ با کلّه‌ وُ زبون‌دارم‌ بی‌کار نمی‌مونن‌ !

امّا من‌ همون‌ یه‌ باری‌اَم‌ که‌ بختم‌ وا شُد

طَرَف‌ از رو دِلسوزی‌ راضی‌ شُد !

آخه‌ من‌ زشت‌ترین‌ مَردِ تموم‌ِ شهرم‌ !



با ماشین‌ِ گرونم‌ تو میدونا چرخ‌ می‌زنم‌،

سیگارام‌ُ با یه‌ صد دُلاری‌ روشن‌ می‌کنم‌،

امّا هنوز... می‌فهمی‌ که‌؟ می‌فهمی‌ چی‌ می‌خوام‌ بگم‌ ؟

واسه‌ زشت‌ترین‌ مَردِ شهر اوضاع‌ عَوَض‌ نمی‌شه‌ !


درِ خونه‌م‌ یه‌ یادداشت‌ دیدم‌ که‌ روش‌ نوشته‌ بود:

«ـ این‌ بچّه‌ی‌ خوشگل‌ یازده‌ پوند وزنشه‌!

وَرش‌ دارُ بزرگش‌ کن‌،

ولی‌ نذار چشمش‌ به‌ صورتت‌ بی‌اُفته‌!»


هِی‌ زنا! گوش‌ کنین‌!

شُماها دل‌ ندارین‌! مث‌ِ یه‌ تیکه‌ یخین‌!

فقط‌ از من‌ یه‌ عالم‌ طلا می‌خواین‌!

نمی‌دونین‌ که‌ چه‌ روح‌ِ خوشگلی‌ دارم‌؟

می‌دونم‌... می‌دونم‌ که‌ زشت‌ترین‌ آدم‌ِ شهرم‌! می‌دونم‌!


آره‌! من‌ یه‌ مرد زشتم ‌!

ریشم‌ُ تو تاریکی‌ تیغ‌ می‌زنم ‌!

بچّه‌ها تا چشمشون‌ بِهِم‌ می‌اُفته‌ یهو گریه‌ می‌کنن‌ ،

ساعتا از کار می‌اُفتن‌ ،

سگا واق‌ واق‌ می‌کنن‌ ،

تا سرُکلّه‌ی‌ من‌ پیدا می‌شه ‌!

دخترا تو خیابون‌ هو می‌کشن ‌!

اگه‌ فردا بمیرم‌ هیشکی‌ دِلش‌ برای‌ من‌ تنگ‌ نمی‌شه ‌!

آخه‌ من‌ زشت‌ترین‌ مردِ تموم‌ِ شهرم ‌!

آره‌! من‌ زشت‌ترین‌ مرد تموم‌ شهرم ‌!

                                                                                      شل سیلور استاین

                                                                                     برگردان:  یغما گلرویی

گذران سال های آموختنی که بر باد می رود


شهامتی برای سال ها سرگردانی


درون دنیایی که مودبانه روی می گرداند


از خام دستیِ ی آموختن .


Alone in the night - Roma, Rome

ن به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود / سزار وایه‌خو

من به روزی زاده شدم


که خدا بیمار بود.



همه می‌دانند که زنده‌ام


که ناخوش‌ام


و از ماهِ دسامبر آن ژانویه چیزی نمی‌دانند.


آخر من به روزی زاده شدم


که خدا بیمار بود.




در هوای مابعدالطبیعه‌ی من


خلاءیی هست


که هیچ‌کس نباید لمس‌اش کند،


ایوان یک سکوت


که با گل آتش سخن گفت.




من به روزی زاده شدم


که خدا بیمار بود.



برادرم، گوش کن، گوش کن …


بسیار خب.


و این‌که می‌روم


بی بردن ماه‌های دسامبر و


بی وانهادن ماه‌های ژانویه.


آخر من به روزی زاده شدم


که خدا بیمار بود.



يكي يدونه

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رویا ببارد

دختران برقصند


قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم . . .

بهوميل هرابال

باورت بشود يا نه 

روزي مي رسد 

که دلت براي هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد 

براي نگاه کردنم ، خنديدنم 

و حتـــي اذيت کردنم 

براي تمام لحظاتى که در کنارم داشتي 

روزي خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهي بود 

مي دانم روزي که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد 


  

Inline image 1

سید علی میر افضلی




شمر، ای شمر وقیح!

لب این مرثیه‌خوانان، گاهی

از لب تیغ تو بی شرم‌تر است.

::

هر سال، چند بار

تو قطعه قطعه می‌شوی

ـ ای نور منتشر

ما قیمه می‌خوریم!

::

قرن‌ها می‌گذرد

کاسبانی که فروشندهء صوتـند و صدا

دست در خون تو دارند هنوز

شمرها ـ باور کن! ـ

بی‌شمارند هنوز.

::

خنجر چه جوری از گلویت می‌رود پایین

این قیمه‌های چرب و چیلی هم ؟

بشقاب نذری را

دست یزید انگار پُر کرده‌ست

Robert Frost

Whose woods these are I think I know

His house is in the village, though

He will not see me stopping here

To watch his woods fill up with snow


My little horse must think it queer

To stop without a farmhouse near

Between the woods and frozen lake

The darkest evening of the year


He gives his harness bells a shake

To ask if there is some mistake

The only other sound's the sweep

Of easy wind and downy flake


The woods are lovely, dark, and deep

But I have promises to keep

And miles to go before I sleep

And miles to go before I sleep 


رويايي دارم

متن سخنراني مارتي لوتر كينگ تحت عنوان:

"رويايي دارم"


http://www.archives.gov/press/exhibits/dream-speech.pdf

غاده السمان

اندوه، از من كام دل ستانده است،

اما من

هرگز آبستن نوميدي نخواهم شد.


" رسول یونان"

به دور می رفتم


به جستجوی راز جهان


که دودکش خانه ات را دیدم


نزدیک که شدم دریافتم آنچه به دنبالش بودم تویی


زنی در سرزمینی برفی با گیسوانی بافته 


و آوازهایی که خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد 


اینجا فرود آمدم 


و برای بخاری ات هیزم جمع کردم ...



آرام

اين روز آخري مي خواهم با تو دوباره قدم بزنم.

يادت مي آيد؟

همان خيابان كهنه ي قديمي ساده،

همان سكوت پر ازدحام.

حالا ديگر موهاي سفيدم را مي تواني ببيني.

دلم سيگار برگ مي خواهد و يك بلرتوي خنكِ قرمز.

و تو سندلهاي باريكت را بپوشي و همان پاهاي خيلي زنانه ي زيبا را

و سيگاري مثل هميشه اي كه دوست داشتي

يك قهوه و شايد مقداري ژله با پرتقال و كم زنجبيل

و تو شير سرد

مثل هميشه اي كه دوست داشتي

مچ دستت پر از بدلهاي قهوه اي قرمز و نارنجي پر رنگ 

و بلهاي قرمز و صورتيت

...

ميداني ديگر دارم پير ميشوم؟

اين روز آخري.

يكي يدونگي...

اگر عریان 
شوم ، می گریزی 
زخمهای تنهایی ام 
تاول 
زده اند 

نسرین خواجه




فدریکو گارسیا لورکا

گناه


چه دلپذيراست 

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

وگرنه مجبور بوديم

هر روز خودمان را پاک بشوييم

شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

شکل مان را دگرگون نمي کنند

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

خداي رحيم ، تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس


مصطفي زاهدي

امشب براي اولين بار نمي دانم

کدام يک بهتر است 

بينايي يا نابينايي ؟

فهميدن يا نفهميدن ؟

امشب نمي دانم براي کدام يکيمان سختتر است

تويي که يک عمر برايم

همچون بُتي بودي و

به حادثه اي در من

در هم شکستي

يا مني که يک عمر پرستيدمت و

به حادثه اي تمام روياهايم پرپر شد ؟

کاش کور بودم

کاش نمي فهميدم 



who are you

?! Beloved  

يكي يدونگي...

دیدی محبوبم؟


نه آسمانت به زمین آمد


و نه حتی دفتر خوشنویسیت پرپر شد


از وداع نترس


که گاه بس شیرینتر از دیداری نابجاست




برداشتی از کتاب جاده انقلابی  ریچارد یاتس

چه قدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک " آدم"


به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...



اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.







خاطرات کاناپه ی فروید/ کریستیان موزر/ مترجم: ناصر غیاثی

... من یک کاناپه‌ معمولی هستم. نه‌خیر، شکسته‌نفسی نمی‌کنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: «اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپه معروفی.» خب بله. درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن جزو وسایل درمان یک روان‌کاو کار کرده باشی، یک چیزهایی هم به تو اضافه می‌شود: خون، عرق و اشک. اشک خاطرات و عرق کار سخت ذهنی. قضیه‌ خون یک مورد خاص بود. بعدا بیش‌تر درباره‌اش خواهم گفت و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعا کاناپه، یک کاناپه معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپه‌ معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته و حالا که این‌قدر دوستانه می‌پرسید، بله، می‌توانم یک چیزهایی درباره استاد تعریف کنم. می‌خواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید...!


... پروفسور پی برد که تمدنِ بشر او را خوش بخت نکرده است. بشر تمدن را به وجود آورده بود تا کمی از دست بلایای طبیعی، بیماری و مرگ احساس امنیت کند. اما حالا تمدن او را مجبور می کند از غرایز حیوانی اش چشم بپوشد. و انسان از این خوشش نمی آید. به جبران، به جای گزین های محقرانه ای چون کار، عشق یا الکل پناه می برد و می کوشد از طریقِ حل شدن در توده، شوربختی هایِ خصوصی اش را از یاد ببرد...!



شعری از احمد شاملو ....

1

بدن لخت خيابان

            به بغل شهر افتاده بود

و قطره‌هاي بلوغ

              از لمبرهاي راه

                             بالا مي‌كشيد

و تابستان گرم نفس‌ها

كه از رؤياي جگن‌هاي باران خورده سرمست بود

در تپش قلب عشق

                        مي‌چكيد.

خيابان برهنه

با سنگفرش دندان‌هاي صدفش

                        دهان گشود

تا دردهاي لذت يك عشق

زهر كامش را بمكد.

و شهر بر او پيچيد

و او را تنگ‌تر فشرد

در بازوهاي پر تحريك آغوشش.

و تاريخ سر به مهر يك عشق

كه تن داغ دخترش را

            به اجتماع يك بلوغ

                             وا داده بود

بستر شهري بي سرگذشت را

                               خونين كرد.

جوانه زندگي بخش مرگ

بر رنگ پريدگي شيارهاي پيشاني شهر

                                         دويد،

خيابان برهنه

            در اشتياق خواهش بزرگ آخرينش

                                             لب گزيد،

نطفه هاي خونالود

كه عرق مرگ

           بر چهره پدرشان

                        قطره بسته بود

رحم آماده مادر را

                از زندگي انباشتند،

و انبان‌هاي تاريخ يك آسمان

از ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي بزرگ قرباني 

                          پر شد.-  

يك ستاره جنبيد

              صد ستاره،

ستاره صدهزار خورشيد

از افق مرگ پر حاصل

در آسمان

       درخشيد،

مرگ متكبر!

#

اما دختري كه پا نداشته باشد

بر خاك دندان كروچه دشمن

به زانو در نمي‌آيد.

و من چون شيپوري

            عشقم را مي‌تركانم

چون گل سرخي

           قلبم را پرپر مي‌كنم

چون كبوتري

          روحم را پرواز مي‌دهم

چون دشنه‌يي

صدايم را به بلور آسمان مي‌كشم:

((-هي!

   چه كنم‌هاي سر به هواي دستان بي‌تدبير تقدير!

   پشت ميله‌ها و مليله‌هاي اشرافيت

   پشت سكوت و پشت دارها

   پشت عمامه‌ها و رخت سالوس

   پشت افترا ها، پشت ديوارها

   پشت امروز و روز ميلاد-با قاب سياه شكسته‌اش-

   پشت رنج،پشت نه،پشت ظلمت

   پشت پا فشاري،پشت ضخامت

   پشت نوميدي سمج خداوندان شما

   و حتّي وحتّي پشت پوست نازك دل عاشق من،

   زيبايي يك  تاريخ

   تسليم مي‌كند بهشت سرخ گوشت تنش را

   به مرداني كه استخوان‌هاشان آجر يك بناست

   بوسه‌شان كوره است و صداشان طبل

   و پولاد بالش بسترشان

                           يك پتك است.))

لب‌هاي خون! لب‌هاي خون! 

اگر خنجر اميد دشمن كوتاه نبود

دندان‌هاي صدف خيابان باز هم مي‌توانست

شما را ببوسد …

و تو از جانب من 

به آن كس كه به زياني معتادند

و اگر زياني نبرند كه با خوي‌شان بيگانه بود

مي‌پندارند كه سودي برده‌اند،

و به آن ديگر كسان

               كه سودشان يكسر

                              از زيان ديگران است

و اگر سودي بر كف نشمارند

در حساب زيان خويش نقطه مي‌گذارند

                                            بگو:

((-دلتان را بكنيد!

                 بيگانه‌هاي من

                                 دلتان را بكنيد!

   دعائي كه شما زمزمه مي‌كنيد

   تاريخ زندگاني است كه مرده‌اند

   و هنگامي نيز

                كه زنده بوده‌اند

   خروس هيچ زندگي

                در قلب دهكده‌شان آواز

                                       نداده بود …

   دلتان را بكنيد، كه در سينه تاريخ ما

   پروانه پاهاي بي‌پيكر يك دختر

   به جاي قلب همه شما

                    خواهد زد پرپر!

   و اين است ، اين است دنيائي كه وسعت آن

   شما را در تنگي خود

                چون دانه انگوري 

                          به سركه مبدل خواهد كرد.

   براي برق انداختن به پوتين گشاد و پرميخ يكي من!))

اما تو!

تو قلبت را بشوي

در بي غشي جام بلور يك باران،

تا بداني

      چگونه 

             آنان

بر گورها كه زير هر انگشت پاي‌شان

گشوده بود دهان

در انفجار بلوغ‌شان

                  رقصيدند،

چگونه بر سنگفرش لج

                  پا كوبيدند

و اشتهاي شجاعت‌شان

                   چگونه

در ضيافت مرگي از پيش آگاه

كباب داغا داغ را

با دندان دنده‌هايش بلعيد …

قلبت را چون گوشي آماده كن

تا من سرودم را بخوانم:

-سرود جگرهاي نارنج را كه چليده شد

در هواي مرطوب… 

در هواي سوزان… 

در هواي خفقاني…

و نام‌هاي  خونين را نكرد استفراغ

در تب دردآلود…

سرود فرزندان دريا را كه

در سواحل برخورد به زانو درآمدند

بي كه به زانو درآيند

و مردند،بي كه بميرند!

اما شما-أي نفس‌هاي گرم زمين كه بذر فردا را در خاك ديروز

                                                             مي‌پزيد!-

اگر بادبان اميد دشمن از هم نمي‌دريد 

تاريخ واژگونه قايقش را بر خاك كشانده بوديد!


2

  

با شما كه با خون عشق‌ها،ايمان‌ها

           با خون شباهت‌هاي بزرگ

           با خون سرهاي گچ در كلاه‌هاي پولاد 

           با خون چشمه‌هاي يك دريا 

           با خون چه كنم‌هاي يكدست

           با خون آن‌ها كه انسانيت را مي‌جويند

           با خون آن‌ها كه انسانيت را مي‌جوند

در ميدان بزرگ امضا كرديد

ديباچه تاريخ‌مان را ، 

خون‌مان را قاتي مي‌كنيم 

فردا در ميعاد 

تا جامي از شرابمرگبه دشمن بنوشانيم

به سلامت بلوغي كه بالا كشيد از لمبر‌هاي راه

براي انباشتن ما در تاريخ يك  رحم

از ستاره‌هاي بزرگ قرباني،

روز بزرگ سال   

روز بزرگ سال…