يكي يدونگي...


پنداری خدا
دست به دامنِ داویچی شده است
که اندوهِ جذاب نگاهت
مونالیزا را به یک کپی بیبها بدل میکند
و لبخندت
شفا میدهد تمام کودکان ایدز گرفتهی دنیا را
اما چرا این همه تلخ باید باشد
شرابِ چشمانی که برقشان
تاکستانهای سرتاسر سویل را
خاکستر میکند
شاید تو یکی از پریای شاملو باشی
که از برگهای هوای تازه گریخته
و تقدیرش گریستن بوده از آغازِ جهان
من اما خندهات را میخواهم
حتا اگر بهایش راه رفتنم بر کفِ دستها باشد
در خیابانی شلوغ
چون دلقکی که خوش دارد شنیدن صدای خندهی تو را
در جرینگ جرینگِ سکههایی
که از جیبهایش
بر سنگفرش پیادهرو میریزند.

آقای روشنفکر زنش رو شب کتک زد
آقای روشنفکر به خوانندهش کلک زد
دائم مخاطب رو تا چشمه برد و آورد
بازم مؤلف وقتِ حرفِ قیمتی مُرد
این مردم تسلیمو با لالایی خواب کرد
هر شب با یه بافور تو دستش انقلاب کرد
دنیا رو خارج کرد دمادم از مدارش
پای بساط عرق و ماست و خیارش
آقای روشنفکر! ای شخصِ تراز اول
پیژامههات آبکش شدن پای کدوم منقل؟
سنگر گرفتی باز چرا پشت کتابات؟
پس چی شدش رؤیای نو کردن دنیات؟
خانم روشنفکر همهش قیقاج میره
هم ختم انعام، هم شرابپارتی میگیره
کاری به کار عالم و آدم نداره
وقتی که پیش آینه ابرو برمیداره
میگه که بیزار از خرافات و خیاله
اما تو دستش دائمن فنجون فاله
میخواد که مرد و زن بشن با هم برابر
اما شبا به مرد خونهش میگه: سرور
خانم روشنفکر! ای شخص تراز اول
تا کی توی کافه فقط حل کردن جدول؟
بازم که مینازه به مارکای لباسات!
پس چی شدش رؤیای نو کردن دنیات؟

ترانه ی زیبای دیوار از یغما گلرویی را به همراه دکلمه ی آن با صدای شاعر بخوانید و بشنوید، ترانه ای که یغما درباره ی آن چنین گفته است:
«همیشه می خواستم تاریخِ معاصر اینِ سرزمین را در ترانه یی خلاصه کنم و به گمانم در ترانه ی «دیوار» تا حدی به این خواسته نزدیک شدم...»
دیوارِ کوچهی ما همسنُ سالمونه !
اون سرگذشتِ نسلِ خاکسترُ میدونه !
ما آرزوهامونُ رو آجراش نوشتیم !
گفتیم که تو جهنم دنبالِ یه بهشتیم !
تو بچهگی نوشتیم : یا مرگ یا مصدق !
نفتُ ترانه کردیم ، ما بچههای عاشق !
تو فصلِ نوجوونی داسُ چکش کشیدیم !
اعدامِ زنبقا ر ُ با داسِ حیله دیدیم !
فصلِ جوونیِ ما دیوارِ خستهی سَرد ،
پیراهنِ قشنگِ شبنامه رُ به تن کرد !
از آسمون صدای بالِ کبوتر اومد !
تقویمِ خون ورق خورد ! گفتن قُرُق سَر اومد !
امّا نشد رهایی شعری بشه رو دیوار !
ما جنگُ دوره کردیم تو بُهتِ دودُ رگبار !
وقتی شقیقههامون جوگندمی شد آخر ،
تو آسیابِ صبرِ اون جنگِ نابرابر !
دیوارِ کوچه زخمی از خنجرِ بلا بود !
شعرای یادگاریش با اشکِ مادرا بود !
اون زخما رُ پوشوندن با رنگُ ننگُ انکار !
گفتن : نوشتن از عشق ممنوعه روی دیوار !
ما پا به پای دیوار ویرون شدیم ، تکیدیم !
حرفای قلبمونُ رو آجراش ندیدیم !
حالا دیگه رو دیوار چیزی نمونده باقی ،
جز آگهیِ مرگِ همکوچههای یاغی !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی !
http://www.yaghma-golrouee.com/downloads/The_Wall.mp3
صبح سه تا يك و نيم ساعتي كلاس داري. اولي آيلتسه و سخت تصحيح رايتينگ و بعدش اسپيكينگ. از پسش بر مياد. آخر كلاس بهش اعتماد به نفس ميدي و تا حد زيادي هم مطميني كه از پس اينكار بر مياد. كلاس بعدي و آخري دوره ي عمومين و زياد خسته نميشي. بي حوصله اي اما ... موبايلت رو گذاشته بودي رو شارژ ورش كه ميداري سيل خبراي بد شروع ميشه...
ديگه ميري خونه. بي حوصله اي اما به كسي چه فقط به آ مي گي چته. اونم طفلي واسه خودش هزار تا مشكل داره و هزار تا فكر و حرف و حديث. غذا از گلوت پايين نميره ... فكر ميكني مگه هيچ فرقي بين پول حلال و حروم نيست. مگه بقيه چكار ميكنن كه تو نمي كني اصلا آدم خوبي هستي ؟ اصلا داري با شرافت زندگي مي كني؟ اصلا مفيدي؟ نكنه مثه ضحاك خودت طومار پاكي خودت و گرفتي دستت و اينطرف و اونطرف ميبري؟ يادت مياد از قران ...يه روزي بهش اعتقاد داشتي... يادت مياد كه توش از مساوي نبودن دانا ها و نادانها گفته...از نامساوي بودن خوبها و بدها از ظلمات و نور...اما اينا كوشون؟ كجان؟ خدا نيست ؟ اونا دروغن ماها خوابيم؟
دلت بد جوري ميگيره حرفي نميزني درد و دل هم نميكني.... ميري سراغ ريرا و سيد علي صالحي باز ميكني صفحه هيجده :
وقتي ميان پسين وهواي باراني فرقي نمي نهي
من از ارتباط علف با خواب آب چه بگويم؟
نميشناسي، نه مرا، نه رويا را
اما من اگر بميرم حتي
مضمون محرمانه آن راز زا به گور خواهم برد،
و از اين سپس نيز با هيچ كسي
از ابهام آينه در انعكاس خاموش سخن نخواهم گفت.
سعي ميكني به موقع برسي كلاس پاهات مثه سنگ خشكن و خسته...تو ماشين كه داري ميري يه سيب و گاز ميزني نصفشو ميذاري واسه شش و نيم كه داري بر ميگردي...
ميري سر كلاس ...گروهشون اومدن اول از همه نارنجي و ميبي بخاطر روپوش آبيش. هنوز نيومدي تو كلاس غر ميزنه كه نبوده و نتونسته مجله رو كار كنه. تربچه مثه هميشه نيشاش بازه و با كفش سفيداش اومده كلاس. توت فرنگي نشسته و موهاش و درست كرده از وسط بافته و تيپ زده با يه روپوش بافتني مشكي و سفيد. بنر دير مياد با يه لبخند ميشينه و ميبيني كه خسته ست . عينكي با يه لبخند مرموز نشسته اصلا نميشه ازش سردرآورد... ساكته و گاهي با شنگول يه چيزايي ميكن و ميخندن . شنگول تمام وقت امروز عينك زده امروز حالش خوبه اكثرا مي خنده اما نميدونه كه بازيگر خوبي نيست. شنل قرمزي نشسته و داره مجله رو حاضر ميكنه و تو دلش جوش ميزنه. تو اين اوضاع موبايت زنگ ميخوره ت است از تهران ميدويي تو حياط و جوابش و ميدي همون صداي آروم هميشگي. حال و احوال پرسي ...از آلودگي ميگه و از كلاسا...حالت و ميپرسه... حالش و ميپرسم و ميگم كه وسط كلاسام بودم ... دلت مي خواد حرف بزني اما كار داري كلاس داري و مسئولي..... . بر ميگردي كلاس و پرسيدن و شروع ميكني اول از همه سروناز مياد امروز عينك نداره ! بعدش شنگول و بعدش تربچه، چند تا تپق درست ميزنه و نمرش و كمتر ميدي بق ميكنه و ميره اون پش ميشينه نميدونه اين نمره نمره ي مقايسه با خودشه نه با كسي ديگه. همه خوب ميشن . طفلي ها كلي چشم سوزوندن و براي بار اول خوب بودن. تو اين بلبشو بايد از شويد بپرسي طبق معمول از زير كار در ميره و بهونه ميتراشه شايدم حق داره هيچ وقت جدي كار نكرده ... همون دو صفحه رو هم خوب كار نكرده ... آخر ساعت ورب پترنها را خلاصه ميگي و كپي ليست فعلها جلسه ي بعد كوييز 504 دارن ...
از كلاس ميزني بيرون م يه چيزي رو پشت سرش قايم كرده و بچه با سلامهاي شيطنت بار مي خوان حواست و پرت كنن. ميري يه چايي ميريزي و ميري سر كانتر بابت كلاس آيلتس حرفاتو ميزني و قرارها رو ميذاري. خانم م يه بار درست و حسابي نشون ميده كه مي فهمه و اين بهت قوت قلب ميده. ميري كلاس آخرين جلسه شونه. دوتا صفحه ي گرامر مونده و تلفظها . اونها رو تموم ميكنيو كيك. س مياد از تو بشقاب تو كيك بر ميداري همين كارشو دستمايه ميكني وسربسرش ميذاري.... . كلاس تموم ميشه بدو ميري تو ماشين ر در موسسه با بشقاب كيك وايساده خداحافظ ي ميكني و ميايي دفتر كلاس يه ساعتي و بعدشم كلاس يك نيم ساعتي آيلتس و بعدشم تافل ديگه نا نداري اما هنوز بايد بري داروخانه و دارو بگيري ... توي راه ميس كالاتو نگاه ميكني. ف زنگ زده زنگ ميزني و برنامه رو براش توضيح ميدي ... داروخانه ...خونه ...دوش... كشتي با كامو .... يه ليوان شير و يه تيكه نون ....
آن خیابان بارانی را،
و تو را دوان دوان
به سوی کارخانه
آنجا که مانوئل کار میکرد.
لبخندی بر پهنای صورت و
باران در گیسوان،
هیچچیز اهمیتی نداشت
به دیدارِ او میرفتی،
به دیدار او، به دیدار او، به دیدار او.
فقط پنج دقیقه است
زندگی ابدیست
در پنج دقیقه.
سوت کارخانه به صدا در میآید و
همه را به سر کار میخواند و
تو، قدمزنان و قدمزنان.
همهچیز را محو میکند
آن پنج دقیقه
میشکوفاندت.
به خاطرت میآورم آماندا
آن خیابان بارانی را،
و تو را دوان دوان
به سوی کارخانه
آنجا که مانوئل کار میکرد.
لبخندی بر پهنای صورت و
باران در گیسوان.
هیچچیز اهمیتی نداشت
به دیدارِ او میرفتی
به دیدار او، به دیدار او، به دیدار او.
هماو که به کوهها رفت،
هماو که هرگز آزارش به کسی نرسید
هماو که به کوهها رفت.
و در پنج دقیقه
نابود شد.
سوت کارخانه به صدا در میآید
همه را به سر کار میخواند
خیلیها بر نمیگردند
مانوئل هم.
به خاطرت میآورم آماندا
آن خیابان بارانی را،
و تو را دوان دوان
به سوی کارخانه
آنجا که مانوئل کار میکرد.

از گورخری پرسیدم:
تو سفیدی، راه راه سیاه داری... یا اینکه سیاهی، راه راه سفید داری؟
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی، فقط عادتهای بد داری... یا اینکه بدی و چند عادت خوب داری؟
... ساکتی، بعضی وقتها شلوغ می کنی... یا شلوغی و بعضی وقتها ساکت میشوی؟
ذاتاً خوشحالی، بعضی روزها ناراحتی... یا افسرده ای و بعضی روزها خوشحال؟
شلخته ای و بعضی وقتها مرتب... یا تمیز و مرتبی و بعضی وقتها شلخته؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید، پرسید و پرسید و بعد رفت.
.
.
.
دیگر هیچ وقت از گورخرها درباره راه راه هاشان چیزی نمی پرسم...
دارم هــــی پا به پای نرفتن ...
صبـــــوری میکنم !
صبوری میکنم
تا کلمات عاقل شــــوند ؛
صبوری میکنم
تا تــــرنم نام تو در تــــرانه کامل شود ؛
صـــــبوری میکنم
تا طلوع تبسم ،
تا سهــــم سایه ،
تا ســــراغ همسایه ،
صبوری میکنم تا مــــدار ...
مــــــدارا ....
مــــــرگ ....

گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
ابو حنیفه روزی می گذشت. کودکی را دید که در گل بمانده. گفت : گوش دار تا نیفتی. کودک گفت: افتادن من سهل است، گر بیفتم تنها باشم! اما تو گوش دار که گر پای تو بلغزد، همه ی مسلمانان که پس تو آیند بلغزند.
تذکرۀ الاولیاء
عطار نیشابوری
میدونی؟ گاهی اوقات لطف، سریعتر از یه گلوله آدم رو میکشه
نام فیلم : روش کارلیتو
بازیگر : آلپاچینو
کارگردان : برایان دی پالما
پرسیدند : - خیر باشد! کجا؟
گفت: - این آشیانه چندان به کثافت آلوده است که دیگر قابل تحمل نیست. عزم آن دارم که با همه نزاری و بیماری به جائی دیگر بکوچم و آشیانه ئی نو بنا نهم.
کلاغی گفت : - دریغا که کار بدین مختصر سامان نخواهد گرفت، چرا که تا این کون پُر آفت است، هر کجا بروی کثافت است!
کتاب کوچه، احمد شاملو
دفتر سوم، حرف ب، صفحه ۲۳۰۶
باورهای توده، آئین ها، مدخل ۲۳۲۰
شب یلدا
کارگردان : کیومرث پوراحمد
بازیگران : محمدرضا فروتن، شقایق فراهانی
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
***************
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
*****************
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
***********************
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را
مغلوب می کند
وقتی تو باز می گردی
پاییز
با آن هجوم تاریخی
می دانیم
باغ بزرگمان را
از برگ و بار تهی کرده است
در معبرت اگر نه
فانوس های شقایق را
روشن می کردم
و مقدم ترا
رنگین کمانی از گل می بستم
وقتی تو باز می گشتی
وقتی تو نیستی
گویی شبان قطبی
ساعت را
زنجیر کرده اند
و شب
بوی جنازه های بلاتکلیف
می دهد
و چشم ها
گویی تمام منظره ها را
تا حد خستگی و دلزدگی
از پیش دیده اند
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و دوستت می دارم رازی است
که در میان حنجره ام دق می کند
وقتی تو نیستی
من فکر می کنم تو
آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم
می پیچد
ای راز سر به مهر ملاحت !
رمز شگفت اشراق!
ای دوست!
آیا کجاوه تو
از کدام دروازه می آید
تا من تمام شب را
رو سوی آن نماز بگزارم
کی ؟
در کدام لحظه ی نایاب؟
تا من دریچه های چشمم را
در انتظار،
باز بگذارم
وقتی تو باز می گردی
کوچکترین ستاره چشمم خورشید است
تو به تنهایی
برایم یک جمعیتی
به تنهایی یک شهری
یک کشوری
و من به اندازه ی چند میلیون نفر
به تو وابسته ام
کاظم خوشخو
در گفتگوی ما
فنجان تو كوهستانی ست
وقتی كه به واژه های تو نما می بخشد
وقتی كه واژه های ما نما می گیرند
چشمان تو روح هندسی شان را
در كوهستان پنهان می سازند
چشمان تو روح هندسی دارند
وقتی كه فنجان تو كوهستانی ست
و واژه كه از كنار دست چپ تو
می افتد
می افتد در دهان راست من
در گفتگوی ما
آن دم كه نگاه صخره در نگاه پر
می ماند
او ضلع مربع پریدن را
می داند .
