باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه را آفریده ام فقط حاصل تنهایی است.


فرانتس کافکا - یادداشت ها

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.


دون ژوان - میلان کوندرا

سید مهدی موسوی

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است


به خیسی چمدانی که عازم سفر است


من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم


که سرنوشت درختان باغمان تبر است


به کودکانه ترین خواب های توی تنت


به عشقبازی من با ادامه ی بدنت


به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون


به بچّه ای که توام! در میان جاری خون


به آخرین فریادی که توی حنجره است


صدای پای تگرگی که پشت پنجره است


به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره


به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره


به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»


به دست های تو در آخرین تشنّج هام


به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی


به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی


به بوسه های تو در خواب احتمالی من


به فیلم های ندیده، به مبل خالی من


به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام…


به خستگی تو از حرف های فلسفی ام


به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»


به چای خوردن تو پیش آدم بعدی


قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده


قسم به من! به همین شاعر تمام شده


قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام


دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام


به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت


دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت


به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …


دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه

واقعا مهموني رفتني كه هيچكي چشم نداره اون يكي رو ببينه


 خييييييييييييييلييييييييي حال ميده.

می توانی مرا بشناسی٬ اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.




آدم ها روی پل/ ویسواوا شیمبورسکا/


ترجمه ی : مارک اسموژنسکی٬ شهرام شیدایی٬ چوکا چکاد

مهدیه لطیفی

عزیزم صبح به خیر


این صبح ها که دوستم نداری، چه رنگی ست عزیزم؟ این صبح ها که بی سلامی و بی علیکی و بی جوانه ی شور و بی شکوهِ آغوش و بی صدای تو بر سرم خراب می شوند، سیاه اند و کدر و کبود! توی خانه ی تو این صبح ها چه رنگی ست؟ خاکستری؟ بی رنگ؟ یا هفت رنگ؟

طنزه ها جديش نگيرين...

: به حساب مستي ام نگذاريد
فقط مي خواستم بدانم
قيافه تان را با من عوض مي كنيد ؟

و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است ،

 و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است ،

 و خدا می داند و شما نمی دانید.


برف

ببین باز می بارد آرام ، برف

فریبا و رقصنده و رام ، برف

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله آرام و پدرام ، برف


زمین را سراسر سپیدی گرفت

به هر شاخه ، هر شانه ، هر بام ، برف

نشسته به اندوه انبوه دشت

به بی برگی باغ ایام ، برف


ببین باز می بارد آرام ، برف

فریبا و رقصنده و رام  ، برف

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله آرام و پدرام ، برف


خزان هم به دامان مرگی خزید

کنون فصل سرد سرانجام ، برف

فرو بسته یک شهر ، چشمان خویش

و می بارد آرام آرام ، برف



http://www.i-vahid.com/audio/motreb/Barf.mp3




من باور دارم ...


که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


 من باور دارم ...


که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.


 من باور دارم ...


که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


 من باور دارم ...


که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


 من باور دارم ...


که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


 من باور دارم ...


که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.


 من باور دارم ...


که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


 من باور دارم ...


که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


 من باور دارم ...


که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


 من باور دارم ...


که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


 من باور دارم ...


که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.


 من باور دارم ...


که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.


 من باور دارم ...


که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.


 من باور دارم ...


که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


 من باور دارم ...


که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...


«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»


دیوار

با رسم و تشریفات دیوار آفریدند


یک متری دستات دیوار آفریدند


 


تا شهر پاک ما در آرامش بماند


یک عده مست و لات دیوار آفریدند


 


توی کلوزآپ البته آزاد هستی


در لانگ و مدیوم شات دیوار آفریدند


 


نور و صدا، دوربین، سکانس عشق بازی


نه، بد در اومد... کاااات! دیوار آفریدند


 


می خواستند این خانه را از نو بسازند


در حین اصلاحات دیوار آفریدند


 


تا از شکستن ها تو را محفوظ دارند


یکدفعه دور پات دیوار آفریدند


 


یا سطل های رنگ پاشیدند هرجا


یا دور سبزیجات دیوار آفریدند


 


آزاد بودی توی دنیای مجازی


سه تا دبلیو دات... دیوار آفریدند


 


هر بار می گفتم که این بار آخریش است


هیهات به کرات دیوار آفریدند


 


سربازهای ساده ی گمنام شطرنج


یک لحظه قبل از مات دیوار آفریدند


 


I know governments work for their own people


They love the country, BUT!


دیوار آفریدند


 


آن بیت را آوردم اینجا تا بسازم


با هر زبان اثبات دیوار آفریدند

شعر برف


 

برف آمده شبانه

رو پشت‌بام خانه

برف آمده رو گل‌ها

رو حوض و باغچه‌ی ما

زمین سفید هوا سرد

ببین که برف چها کرد

رو جاده‌ها نشسته

رو مسجد و گلدسته

برف قاصد بهاره

زمستان‌ها می‌باره

سلام سلام سپیدی!

دیشب ز راه رسیدی؟

شاعر:پروین دولت‌آبادی

سه راز / شمس لنگرودی

راز اول:


پرسیده ام از سیب


از بهشتی بودن خود


هیچ باخبر نیست.




راز دوم:


درخت نمی داند


رازهای عجیب مان را


با خاکستر او در میان می گذاریم.




راز سوم:


دل من بی تاب است


با آن که چهل شمع


در چهار گوشه ی او روشن کرده یی


باد به دروغ چیزی می گوید


شمع های غم آلود


می لرزند.


عکسهای دیدنی سیاه و سفید<a href='http://www.miyanali.com'> از </a>عکاسان حرفه ای ، www.pixnaz.ir


از وبلاگ روي ماه خداوند را ببوس

درود دوستان جان


پیام بسیار کوتاه و جانکاه بود...


استاد وفا هم رفت!


دوستی برایم کامنت گذاشته که در این ایام بی خبری در کوی دوست خبرها بوده و من بی خبر بوده ام...و چه تلخ و ناگوار...پیردوست دیرینم، یل شاهنامه شناس،شاعر سخن پرداز،استاد سیدجلیل قریشی زاده متخلص به وفا کرمانشاهی در بامداد سومین روز زمستان بار سفر بسته و به دیداریاران سفرکرده شتافته است.هرچه با خود کلنجار رفتم تا در سکوت بر این ماتم و رنج و درد بگریم و دم بر نیاورم...نشد که نشد...

چند صباحی بخاطر سکونت دخترش در خراسان بزرگ به دیار بزرگ مرد فرخ نهاد توس، پیر پارسی گوی فرزانه، استاد سخن و فرهنگ فردوسی کوچیده بود...زمینه ی آشنایی من با این شاعر غریب که اصالتا کرمانشاهی بود و سال ها در کرج زیسته بود توسط دوستی  فرهیخته و ادب پرور و ادیب شناس فراهم آمد...اولین دیدارمان در خانه ی استیجاری ایشان در خیابان طالقانی شرقی انجام شد...و پس از آن علقه ای که بین ما ایجاد شد برنامه ی هفتگی دیدار و گپ و گفتمان را مهیا کرد...هر هفته به دیدارش می رفتم و در خصوص مازهای راز شاهنامه و اساطیر و شعر و موسیقی و... گفتگو های گاه چالشی داشتیم... علاقه ی عجیبی بین ما ایجاد شده بود بطوریکه استاد از زندگی شخصی خود و مسایل مختلف دوران پرتلاطم گذشته اش به راحتی با من سخن می گفت...من به این همسخنی های همدلانه می بالیدم...



استاد وفا مجموعه ی گرانقدری از نقد شاهنامه پژوهی جمع آوری نموده بود و با لطف سرشارش می گفت پس از مرگم یادداشت هایم را منتشر کن...من نه توانش را دارم و نه زمینه اش را...(در اواخر عمرش بخش کوتاهی از این مجموعه را منتشر نمود و بخش عظیمی از فیش های پژوهشی ایشان موجود است)در این دیدارهای هفتگی گاه زمان از دست ما خارج می شد و در بی زمانی مطلق سیر و سلوکی داشتیم جان فزا...استاد اهل خوشنویسی و موسیقی نیز بود و این علاقه ی مرا به ایشان بیشترو بیشتر می کرد...


در آن دوره کتاب باغ ابریشم را به چاپ رسانده بود که مجموعه ای از اشعار شاعران کرمانشاهی بود...ابتدای کتاب با دستخطی زیبا و با نگارشی عجیب پیام محبت آمیزی برایم نگاشته بود که وقتی کتابش را اهدا کرد از خلوص این دوستی لحظاتی سکوت کرده بودم تا بغضم را فرو ببرم...



بعد از حدود دو سال به کرج بازگشت...و دیدارهایمان کمتر و کمتر شد...و بی وفایی من به استاد وفا بیشتر و بیشتر...! آخرین دیداری که با استاد داشتم در کتابفروشی ایشان در کرج بود و در معیت استاد به مزار شاملوی بزرگ رفتیم و دیگر فرهیختگان خفته در امامزاده طاهر...هرچند با شعر نو و سپید و ... میانه ای نداشت اما حرمت دوستی، ایشان را با این دلباخته همراه کرد در زیارت اهل دل...


يكي يدونگي...

اشتباه اول من اين بود که به تو اعتماد کردم

اشتباه دوم من اين بود که عاشقت شدم

اشتباه سوم من اين بود که فکر مي کردم با تو خوشبخت مي شم

اشتباه بعدي من اين بود که تو رو صد بار بخشيدم

اشتباه هزارم من اين بود که هيچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بيرون

هنوز هم دارم اشتباه مي کنم که با تو حرف مي زنم 



 
مصطفي مستور 
تهران در بعد از ظهر

يكي يدونگي...

عشق را بی خیال
دوست دارم
لابه لای موهای بلوندت
بمیرم

ریچارد براتیگان





آنا آخماتووا

من چون عاشقي چنگ به دست نيامدم
تا در دل مردم رخنه کنم
شعر من صداي پاي يک جزامي است
به شنيدن صداي آن ناله خواهي‌کرد
و نفرين
هرگز نه شهرتي خواستم نه ستايشي
سي سال تمام
در زير بال نابودي
زيستم 


غم

ما در هيچ حال 

قلب هايمان خالي از غم نخواهد شد

چرا که غم 

وديعه يي ست طبيعي که ما را پاک نگه مي دارد

انسان هاي بي اندوه 

به معناي متعالي کلمه 

هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود 

از اين صافي انسان ساز نترس


نادر ابراهيمي