...

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است


نه به خاطر مردمان شرور...


بکه به خاطرکسانی که شرارت ها را می بینند 


ولی کاری درمقابل آن انجام نمی دهند...



آپلود عکس

برف نو سلام.... به بهانه ی زادروز شاملوی بزرگ




برف نو، برف نو، سلام، سلام!


بنشین، خوش نشسته ای بر بام.




پاکی آوردی - ای امید سپید!-


همه آلوده گی ست این ایام.




راه شومی ست می زند مطرب


تلخ واری ست می چکد در جام


اشک واری ست می کشد لبخند


ننگ واری ست می تراشد نام



شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،


نقش هم رنگ می زند رسام.




مرغ شادی به دام گاه آمد


به زمانی که برگسیخته دام!


ره به هموار جای دشت افتاد


ای دریغا که بر نیاید گام!




تشنه آن جا به خاک مرگ نشست


کاتش از آب می کند پیغام!


کام ما حاصل آن زمان آمد


که طمع برگرفته ایم از کام ...




خام سوزیم، الغرض، بدرود!


تو فرود آی، برف تازه، سلام!






احمد شاملو



به پرندگانی که


زبان مرا می فهمند ، بگو :


پرواز کنند ،


بگو :


من خواستم


از بندِ پایانی این شعر بپرم ،


امـــــــــــا


بال نداشتم ...




کامران رسول زاده

سيد علي صالحي

ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ 

ﺑﯿﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ، ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺒﺎﺭﺩ

ﻭ ﺑﺎﺯ ﺷﻌﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ

ﺍﻣﺎ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻦ

ﺭﺍﺯ ﻏﺮﯾﺐ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻧﺪ ﮔﯽ ﺍﺳﺖ

ﺭﻓﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺒﺎﺭﺩ ...

از اين آدمها ميترسم...

می ترسم 

من از این همه سکوت سرد بی صدا می ترسم.

از گم شدن در میان این همه تنهایی وبغض

این همه رویای نا تمام،

من از این لحظه های بیقرار

از این کوچه های بی چراغ

از این آسمان بی کبوتر می ترسم

از این همهمه ی تنهایی

از این همه بی خیالی وبی خبری

از این لحظه های سرد تکراری

می ترسم

من از خاطره شدن بیم دارم

از اینکه روزی از خواب کابوس وار برخیزم و

باز هم تو نباشی.

وباز من بمانم ویک دنیا خاطره 

یک پنجره پر از نگاه...

" ناصر کاظمی زاده "

يكي يدونگي...

آدم‌ها،

من را به یاد تو نمی‌اندازند

این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست... 

من در شهر

و در بین این‌همه آدم

همیشه دل‌تنگ‌ام... 

اما همین‌که دور می‌شوم

همین‌که به درختی، کوهی، چشمه‌ای برمی‌خورم،

تو را می‌بینم..

تو را که دشت‌ها،

روی دست‌هایت می‌خوابند

و رودها،

ادامه‌ی رگ‌های تواند...

و آب‌

آب ِ وحشی

که من را به نوازش ِ عریانی‌اش وامی‌دارد

تصویر آینه‌ی توست... 

دلم که تنگ می‌شود برایت 

کنار آتش می‌نشینم،

دریا می‌کشم و

به درختان فکر می‌کنم...

از: مریم ملک دار

    یادداشتی از ابراهیم نبوی

عاشقتم عوضی ...!!!

پيشاپيش به خاطر بعضي كلمات از همه عزيزان عذر خواهي ميكنم .

      

پدرم تعریف می کرد که پدرش همیشه وقتی می خواست علاقه خودش رو به او نشون بده، بهش می گفت "کپک اوغلان گودوخ!" یعنی توله سگ کره خر و بعد بغلش می کرد یا می شوندش روی شونه هاش و براش آب نبات می خرید. منم که به دنیا اومدم همه عمه ها و خاله ها برای اینکه بگن چقدر من رو دوست دارن بهم می گفتن "ذلیل مرده! بخورمت که اینقدر جیگری" من هم همیشه از تصور اینکه عمه ام بخواد من رو بخوره از ترس می مردم و حالم بد می شد وقتی بهم نزدیک می شد. در حالی که عمه جانم اصلا خطرناک نبود، بلکه فقط بخاطر عشقش به من می خواست منو بخوره.

مثلا همین مادرم، وقتی از مدرسه می اومدم و ازش می پرسیدم غذا چی داریم یا می گفت "گاو گو مسما" یا می گفت "زهرمار" و من می فهمیدم یک غذای خوشمزه برامون درست کرده. بعدا که بزرگ شدم، هر وقت دلش برای من تنگ می شد و من چند روزی بود که به خونه سر نزده بودم بهم می گفت، "ذلیل مرده، نمی خوای به من یه سری بزنی" اون وقت بود که من می فهمیدم مامان خیلی دلش برام تنگ شده و وقتی می رفتم پیشش، می گفت: "الهی بمیری که اینقدر دیر دیر بهم سر می زنی" منم برای اینکه بهش بگم چقدر دوستش دارم، بهش می گفتم: "مامان! دوست داری من روی تخت مرده شور خونه بیافتم تو ببینی دارن منو می شورن؟" که مامانم دادش در می اومد که "الهی ذلیل بمیری، الهی تیکه تیکه بشی، نگو، من فقط تو رو دارم." نه اینکه فکر کنید فقط من پسر مامانم بودم، نه؛ ولی مامان همه بچه ها رو همین جوری دوست داشت.

بعدها دوستان زیادی در مدرسه پیدا کردم، یا دوستانی که در دانشگاه داشتم. ولی هیچ کس مثل ایرج با من دوست نبود. همیشه وقتی همدیگه رو می دیدیم بهم می گفت: "عوضی! کجایی؟" منم جواب می دادم "ذلیلتم رفیق" تازه معلوم می شد که چقدر همدیگه رو دوست داریم. از همون موقع من می دونستم که مرگ برآمریکا چقدر برای سیاست خارجی کشور فایده داره. منتهی فقط ظاهرش رو می فهمیدم، عمقش رو نمی دونستم. تا وقتی واقعا عاشق شدم.

وسط اون همه دخترهای "جیگر" و "هلو" و "خوردنی" عاشق یکی شدم به اسم مریم که می مردم براش. جون می دادم براش، اونم جونش برای من در می رفت، وقتی گفت "هلاکتم، پرپر می زنم برات" فهمیدم که واقعا عاشق همدیگه شدیم. دوست داشتم گازش بگیرم که بفهمه چقدر جونم براش در می ره. یعنی در تمام اون شش ماه رویایی عاشقانه همیشه به من می گفت "عاشقتم بیشرف" و من جوابش می دادم "کثافت، دوستت دارم" تا اینکه اون روز مریم من رو با سوسن دید. نه اینکه من با سوسن دوست باشم. فقط می خواستم کتاب اقتصاد ۱۰۲ رو ازش قرض بگیرم. رفتم پیشش و گفتم "چطوری بیشرف؟" گفت: "آقای محترم! دیگه با من اینجوری حرف نزنید، دیگه همه چیز تموم شد" و وقتی برای اولین بار بعد از شش ماه طلایی به من گفت: "آقای محترم" فهمیدم دیگه همه چیز تموم شده. دیگه باید رابطه مون رو قطع کنیم، یا حداکثر در سطح کاردار و کنسول نگه داریم. وقتی بعد از سه ماه جلوی همه به من گفت: "آقای نبوی" فهمیدم باید رابطه مون در سطح دفتر حفاظت منافع بیاد پائین. حالا می فهمی وقتی وسط مذاکره باید شعار بدیم "مرگ بر آمریکا" یعنی چی؟ یعنی می خوایم یک ماه بعد سفارتخونه هامون رو باز کنیم؛ دیگه حله.

...

حالا که هستی‌

تسکین باش برایم

تنهایی‌

مثل یک گرگ

زنجیر پاره کرده

ریشه‌های بودنِ مرا

باورِ بودنِ تو را

می درد

و می درد

و می درد..


حالا که هستی‌

تسکین باش برایم

مرا در آغوش بگیر و بگو

کجا رفتند؟

آدم‌هایی‌ که دوستم داشتند

کجا هستند؟

آدم‌هایی‌ که دوستشان داشتم



نیکی‌ فیروزکوهی


منتظر آمدن همه نباش

يک نفر

هيچ وقت نمي‌آيد 

اگر تندبادی براید ز کنج

بخاک افگند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر

هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز

به کس بر نشد این در راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای

چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک

ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جای رفتن نه جای درنگ

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بیداد نیست

چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ

یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای

ترا خامشی به که تو بنده‌ای

برین کار یزدان ترا راز نیست

اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی دران کوش چون بگذری

سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست

ازان کین که او با پدر چون بجست

يكي يدونگي...

اگر مرا دوست نداشته باشی


 دراز می‌کشم و می‌میرم


 مرگ نه سفری بی‌بازگشت است


 و نه ناگهان محو شدن


 مرگ دوست نداشتن توست


 درست آن موقع که باید دوست بداری



"رسول یونان"



چه درناک است نگفتن حرفی که در گلویت میماند


و با او نمیگویی چشم به راه قاصدش نشسته ای


چقدر کم دارم گریختن از تمام زبان بستن هایم را...






يكي يدونگي...



گاه می اندیشم


خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟



آن زمان که خبر مرگ مرا


از کسی می شنوی،


روی تو را


کاشکی می دیدم.



شانه بالازدنت را،


-بی قید -



و تکان دادن دستت که،


- مهم نیست زیاد -



و تکان دادن سر را که


-عجیب! عاقبت مرد؟


-افسوس!


کاشکی می دیدم.




من با خود می گویم:


«چه کسی باور کرد


جنگل جان مرا


آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!»







حمید مصدق

قطعه ای از کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم / زویا پیرزاد

چرا کسی به فکر من نيست؟ چرا کسی ازم نمی پرسه تو چی میخواهی؟” ور مهربان ذهنم پرسید “تو چی میخواهی؟” جواب دادم “میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چيزهايی که دوست دارم حرف بزنم.” ور ایرادگیر مچ گرفت. “تنها باشی يا با کسی حرف بزنی؟”...!


... پشه ای را که داشت می رفت توی دماغم تاراندم. اصلا چرا آمدم؟ چرا تهران نماندم؟ چون آرتوش استخدام شرکت نفت شد. چون آلیس در بیمارستان شرکت نفت کار گر...فت و چون مادر با آلیس آمد آبادان . مادر برای اینکه با آلیس باشد آمد آبادان یا برای این‌ که نزدیک من باشد؟ تا حالا چه کسی کاری را فقط برای من کرده؟ خودم در سی و هشت سالگی چه کاری را فقط برای خودم کردم؟ ... هوا داشت تاریک می شد. نه کسی می آمد نه کسی می رفت. سر چرخاندم طرف خیابان خودمان. باید بر می گشتم. از لا به لای شمشاد های دور حیاط ها چراغ های خانه ها را می دیدم که تک تک روشن می شدند. از تصور کارهایی که باید می کردم دلم گرفت. درست کردن شام، برنامه ریزی برای مهمانی پنجشنبه، بحث با آرمن که حتمًا جِد می کرد تا پنجشنبه شلواری را که مدت ها بود نشان کرده بود بخرم و از همه مهمتر دعوت از خانم سیمونیان . توی دلم گفتم: "زنکه خودخواه متوقع . خیال می کند همه کلفت و نوکرش اند." کاش می شد به جای این همه که دوست نداشتم بکنم و باید می کردم، لم می دادم توی راحتی سبز و می فهمیدم مرد قصه ی « ساردو» بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می‌کند؟...!

يه سوال...آرام

نميدونم من به كي گفتم "شما مجبوريد وبلاگ من رو بخونيد؟"

فاميل دور ...


آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟


فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد میشه وری از در باز رد نمیشه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر میکنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. وری وقتی در بسته باشه، فکر میکنه کسی نیست ُ یه عارمه چیز خوب اون تو هست ُ میره سراغشون دیگه. در باز ُ کسی نمیزنه. وری در بسته رو همه میزنند. خود شما به خاطر اینکه بدونی توی این پسته دربسته چیه، میشکنديش. شکسته میشه اون در. دِر آدم هم مثر همین پسته میمونه. یه سری از دِرها درشون بازه. میفهمی تو دِرش چیه. وری یه سری از دِرها هست که درش بسته اس. اینقدر بسته نگهش میدارند که بِرَخره یه روز مجبور میشند بشکنند و همه چی خراب میشه.


آقای مجری: در دل آدم چجوری باز میشه؟


فامیل دور: در دِر آدم با درد دِره که باز میشه.


father is dead


Flowers and tributes are left on the Nelson Mandela statue on Parliament Square in London

زویا پیرزاد...

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند دوستت دارم

یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را 

بهشان خرده نگیرید 

این آدمها فهمیده اند دوستت دارم 

حرمت دارد 

مسئولیت دارد

ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی 

دوست داشتن واقعی را میفهمی 

میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی 

آزارت نمیدهد ، دلت را نمی شکند 

من این دوست داشتن را می ستایم 






شل سيلور استاين

برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه

دوستمان نمي دارند

همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه

دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم

به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و

همواره بر مي خوريم

اما آناني را كه دوست مي داريم

همواره گم مي كنيم و

هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم 



فريدون مشيري

هوا آرام

شب خاموش

راه ِآسمان ها باز


خيالم 

چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز

رَوَد آنجا 

که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را


تنم را 

از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند


تبسم هاي شيرين تورا با بوسه خواهم چيد

وگر بختم کند ياري

در آغوش تو

اي افسوس

سياهي تار مي بندد

چراغ ِماه

لرزان از نسيم سرد پاييز است


هوا آرام 

شب خاموش 

راه آسمان ها باز

زمان 

در بستر شب خواب و بيدار است