خطاب به ابلهان

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !

 


  حسین پناهی

یه وقت هایی هست که آدم باید مبارزه کنه

و گاهی هم باید سرنوشتش رو قبول کنه

و بپذیره که چیزی رو از دست داده,

این جور مواقع فقط یه احـمق به تلاشش ادامه میده,

راستش من همیشه آدم احـمقی بودم....

تاملات یه ذهن شیزوفرنیک

دلت می خواد گریه کنی اشک هم میریزی اما وقتی یادت میاد که باید دقیقا واسه کدوم بدبختی گریه کنی . اشکت...بغضت بند میاد.

اصلا کسی میدونه بدبختی یعنی چی ؟ یا که صدو یک درصد این مردم همین خوشبختا و خوشحالها و بدحالان فقط فکر میکنن بدبخت اونیه که فقط نونی واسه خوردن و بغلی واسه کردن نداره.

یه مرد بهت زنگ میزنه میگه باید بیام و باهاتون صحبت کنم. میاد تو دفتر روی مبل می شونیش و به حرفاش گوش میدی . مرد بغض میکنه و بغض میترکه اشک میریزه....از نامردی ها و نامرادی هاش میگه از یتیمی کشیدنش و از اینکه تو زندگیش چه جفاها که نکشیده. اصل مطلبش اما اینه که یه خواب دیده که گویا به من مربوطه یکی دیگه ه  این خواب و دیده . به هم و به من آیا مربوطن یا نه دیگه نمیدونم . مرد رو ارومش میکنم . چند روز بعد در باره ی همون مرد میشنوی که سر یه دختر رو کلاه گذاشته و سند زمینش رو بالا کشیده . نمیدونی چی رو باور کنی ... فقط به خودت میگی کاش تنها تو دفتر نشسته بودی و یک ساعت سیگار میکشیدی و هیچ چیز رو نمیشنیدی.

تنهایی تا ساعت دهه کلاس بودی بعدشم تا یه ربع ساعت داشتی یا قرار ملاقاتها و کلاسها رو تنظیم میکردی یا کارها رو رواج میدی. تنهایی گرسنته و میری رستوران غذا بگیری. از خودت خجالت میکشی . میبینی یه مشت آدم با "در و دیوار بهم ریخته شان" اونجان به خودت نهیب میزنی که کاش نیامده بودی. تو ره چه به اینجاها .

اشک میریزی از دست یه مشت ابله که نه دوست داشتنشون دوست داشتنه نه ادبیاتشون ادب....حتی مثه آدم بلد نیستن حرف بزنن. دلت خیلی میشکنه ...

 

تا دو نیم بیداری .... یه فیلم از رابرت دنیرو میبینی hide and seek صبح اما دیگه نا نداری پاشی بین کلاس اول و دوم چهل دقیقه وقت داری میری بانک و پول رو با رسید میدی به پ مثه همیشه بهت لطف داره. میگه تیچر چت شده چرا اینطوری هستی . حرفی نداری بزنی.

میگی ت چرا پیام نداد بابت کنسرتش. میگی شاید نشده شاید نبوده شاید نمیخواد .

گ پیام میده و احوالی میگیره .... میگه برام عزیزین.

آوا مریضه و خیلی بد حال احوالی میگیرم و سلام و یادی .

میگی نکنه حرفات و کارات بهم نخونن...

میگی مکنه داری بد زندگی میکنی نکنه بمیری و کارایی که می خواستی رو نکرده باشی ...

داری میون فایلهای کامپیوتر قبلیت دنبال یه چیزی میگردی یه دفعه ای یه فایل صوتی رو میبینی ....بازش میکنی ... تک تک های یه مکالمه ی تلفنی ...یه تلفن عمومی اولهای ده ی هشتاد ...."تحمل مرگت و دارم اما تحمل این زندگیتو ندارم ..." همون ادم بعدا چقدر اذیتت کرد ....

 

مهدیه لطیفی میگه ...

یکی یدونگی...برای فرار از دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند آدم ها گاهی
...

تکلیف من چیست؟
که فرار از من فرار می کند
وقتی

"تو را دوست داشتن"
شغل من است!

چقدر ادبیات خوشگله اما من چی ... کسی از نهان خونه ی من پرسید؟ چرا اونایی که قداره کشیدن روم نیومدن تو روم وایسن حرفشونو بزنن چرا این همه بدی دیدم ؟ از خودی بیشتر از همه ...

دارم فایلهای هر کدوم از بچه ها رو میریزم رو کول دیسکاشون....

کاش بدونن که اینقدر مهمن برام کاش بدونن که اینده هاشون اینقدر مهمه که تا این موقع بیدارم ....

 

 

 

بیخیال .... شب بخیر