مردی واقعا شگرف، با نگاهی دیگرسان و رفتاری دیگرسان.


در بدنش (به یقین می دانستیم) نه خیال ها، نه تصویرها


بلکه اشیاء را بر هم انباشته بود.


وقتی اسیرش می کنند، او خود را از کوهستان کاج پوشش بالا می کشد


روی سنگی می نشیند،


به دریا می نگرد.


و برگ پهن چناری را بر زانوانش می نوازد


گویی نامه ای را که از خشم یا اندوه در دست مچاله شده باشد صاف کند ...