نباید کسی بفهمد


دل و دستِ این خسته‌ی خراب

از خوابِ زندگی می‌لرزد.

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...

راهی نیست.

مجبورم!


باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم