این شعر را بوکفسکی در 1957 ساخته و آن سوال و جواب هم از کتاب مجموعه‌ی گفت‌وگوهایش آمده است.

 

 

نصیحتی دوستانه به بسیاری از مردانِ جوان

چارلز بوکفسکی

 

برو تَبَت

شترسواری کن.

انجیل را بخوان.

کفش‌هایت را رنگ آبی بزن.

ریش بگذار.

دور دنیا را بچرخ با قایقی کاغذین.

مشترکِ ساتردی ایونینگ پُست شو.

تنها با نیمه‌ی چپِ آرواره‌ات بجو.

با زنی یک‌پا ازدواج کن و ریشت را با تیغِ سلمانی بتراش.

و نامت را بر بازویش حک کن.

 

دندان‌هایت را با گازولین بشور.

تمامِ روز را بخواب و شب‌ها از درخت بالا برو.

راهب شو و ساچمه  و آبجو بنوش.

سرت را زیر آب نگه‌ دار و ویلون بزن.

در حضورِ شمع‌های صورتی عربی برقص.

سگت را بکُش.

کاندیدای شهرداری شو.

در خمره زندگی کن.

با تبر مغزت را بشکاف.

زیر باران لاله بکار.

 

اما شعر ننویس.

 

 

شعر شما با عنوان «نصیحتی دوستانه به بسیاری از مردان جوان» می‌گوید که آدم بهتر است توی خمره زندگی کند تا این‌که شعر بگوید. حالا هم همین نصحیت را می‌کنید؟

فکر کنم منظورم این بوده که آدم بهتر است هیچ‌کاری نکند تا این‌که کاری را بد انجام دهد. اما مشکل این‌جاست که نویسنده‌های بد، به‌خودمطمئن هستند و نویسنده‌های خوب، به‌خودمشکوک‌اند. پس نویسنده‌های بد همین‌طوری به نوشتن مزخرفات‌شان ادامه می‌دهند و تا جا دارد جلسات شعرخوانی برگزار می‌کنند  تا شنونده‌ها را فراری دهند. این شنونده‌های فراری بیشترشان شامل نویسنده‌های بدی می‌شوند که منتظرند تا نوبت خودشان بشود تا راه را ادامه بدهند، بروند بالا و ببافند برای یک ساعت بعد، یک هفته بعد، یک ماه بعد یا زمانی بعد. فضای این جلسات کشنده‌، بی‌اکسیژن و ضدزندگی‌ست. وقتی بازنده‌ها دور هم جمع می‌شوند تا از خودشان تمجید کنند، نتیجه‌اش به شکستی عمیق‌تر و باثبات‌تر ختم می‌شود. گروه، محل اجتماعِ ضعیف‌ترین‌هاست. آفرینش واقعی حاصل انزواست.

 

ترجمه‌ی نیما نگارستان

 

 

با لیندا