تاملات یه ذهن شیزوفرنیک
بايد به فکر تنهايي خودم باشم
دست خودم را ميگيرم و
از خانه بيرون ميزنيم
در پارک
به جز درخت
هيچکس نيست
روي تمام نيمکتهاي خالي مينشينيم
تا پارک
از تنهايي رنج نبرد
دلم گرفته
ياد تنهايي اتاق خودمان ميافتم
و از خودم خواهش ميکنم
به خانه باز گردد
سردرد ها ادامه دارند! امشب سرم و که پایین میگرفتم چشمهام درد میگرفتند. مال چیه ؟ نمیدونم ... نمیخوامم بدونم . آدمی زاد بدونن درد نمی شود.
اینروزها بیدردم. نه اینکه درد نداشته باشم . نه هست . اگر هم نداشته باشم ایرانیم دیگه میتونم برای خودم از همه چیز درد بتراشم. اما خدر شده ام. حالم دست خودم نیست . انگار دارم غرق میشم ... . از دوستی متنفرم از عشق از هر کسی که حرف از عشق میزنه و فقط زر زر مفته ...
فقط دلم می خواد مفید باشم ... همین.
سر چهار راه ایستاده ام . هنوز سبز نشده عقبی ورور بوق میزنه . فحش می دم هر چی از دهنم دربیاد . به خودم به اون به اینجا به همه .
میام از کوچه بیام تو اصلی زدن سر کوچه تعمیرگاه باز کردن. راه و بند آوردن. یه مشت مافنگی بی همه چیز کثافت تن لش. گه بگیرن به اونی که مجوز میده .... .
حالا فحش دادی که چی ؟ اینا آدم میشن کسی خیالش هست؟
این همه آدم ادعای عاشقی کردن تو روش . ما که یکی یدونه رو ندیدیم ....
یادم باشه فردا ...
دلم خواب می خواد ...
خیلی زیاد تا ته دنیا تا بعدش...